X
تبلیغات
نگاتیوهای سپید - سینمای جهان



 جديدترين فيلم «رابرت ردفورد» با نام «شيرها براي بره ها»، با انتقادهاي تند و حملات منتقدان وابسته به گروه هاي محافظه كار و راست گرا در آمريكا مواجه شد. به گزارش خبرگزاري فرانسه بسياري از اين منتقدان فيلم را خام، سطحي و تبليغاتي توصيف كرده اند. منتقدان نخستين فيلم تهيه شده در كمپاني «يونايتد آرتيستس»، تحت هدايت «كروز» و شريكش «پائولا واگنر» را فيلمي كه جايگاه ستارگان سينماي آمريكا را تهديد مي كند، خوانده اند. «رد فورد» در اين فيلم، بي رحمانه سياست هاي بوش در جنگ افغانستان را زير سوال مي برد و بيم آن مي رود با افزايش ساخت چنين فيلم هايي در سينماي آمريكا، منتقدان و بدنه سينماي آمريكا، به ستارگان سينما پشت كنند.حتي ممكن است خود هاليوود به نوعي قرباني جنگ شود. منتقدان سينماي آمريكا غير از فيلم «شيرها براي بره ها» به فيلم «استرداد» ساخته «گارين هود» تمايل چنداني نشان ندادند و اين فيلم در اكران مورد استقبال قرار نگرفت. همچنين فيلم «در دره الاه» به كارگرداني «پل هاگيس» با وجود بعضي نقدهاي مثبت، فقط ٧ ميليون دلار فروش كرد. فيلم «قلمرو پادشاهي» با شركت «جيمي فاكس» بسيار كمتر از پيش بيني ها فروش داشت و فيلم «Redacted» ساخته «برايان دي پالما» و «شيرها براي بره ها» نيز سرنوشت بهتري پيدا نخواهند كرد. به گفته تحليلگران، دو علت عمده موفق نبودن اين فيلم ها تمايل سينماروها به تماشاي فيلم هاي سرگرم كننده و فرار از واقعيات جامعه و دوم تاثير نقدهاي منفي اين فيلم ها بر مخاطبان است. جنگ عراق هنوز براي بسياري از مردم آمريكا، يك موضوع پيچيده است كه «درست» و «غلط» آن هنوز مشخص نيست. بنابراين آن ها ترجيح مي دهند براي باخبر شدن از اوضاع عراق به شبكه هاي خبري تلويزيوني مراجعه كنند تا سينماها. به گفته تحليلگران سال ها پس از وقوع جنگ جهاني دوم كه در آن طرفين جنگ مواضع مشخصي داشتند، فيلم هاي جنگي با استفاده از عنصر درام ساخته شد و با استقبال روبه رو شد. اما هم اكنون، بسياري معتقدند ورود آمريكا به جنگ با دلايل واهي صورت گرفت.
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 17:39 توسط احمد صبریان |

پولانسكي سينماي سياسي را برگزيد

گاردين- «رومن پولانسكي» قصد دارد فيلم جديد خود را براساس كتاب پرفروش «روح» نوشته «رابرت هريس» بسازد. اين تريلر سياسي داستان «آدام لانگ»، نخست وزير سابق انگلستان كه به علت ارتكاب جنايات جنگي، در آستانه محاكمه در دادگاه لاهه است را روايت مي كند. «هريس» تاكيد مي كند كه «روح» يك داستان است. هرچند شخصيت «لانگ» با نيم نگاهي به حزب كارگر و شخصيت «توني بلر» نخست وزير سابق انگلستان نوشته شده است. «پولانسكي» و «هريس» هم اكنون مشغول كار بر روي فيلم نامه هستند.
پولانسكي درباره اين پروژه گفت: «هميشه دلم مي خواست يك تريلر سياسي كارگرداني كنم و «روح» چنان داستان پركشش و جذابي دارد كه نتوانستم آن را كنار بگذارم.»
هريس نيز گفت: «رومن پولانسكي كارگردان بسيار بزرگي است و من نمي توانم تصور كنم كسي غير از او بتواند اين پروژه را كارگرداني كند.»

تماشاگران اولتيماتوم سينمايي را پسنديدند

رويترز- «اولتيماتوم بورن» ركورددار نامزدي جوايز انتخاب تماشاگران شد.
اين تريلر جاسوسي در بخش هاي بهترين فيلم، بهترين بازيگر مرد و بهترين دنباله نامزد كسب جايزه شده است. اين جوايز سالانه به بهترين آثار سينمايي از نگاه تماشاگران اهدا مي شود.
فيلم هاي «دزدان درياي كارائيب: انتهاي دنيا» و «ترانسفورمرها» در بخش بهترين فيلم با «اولتيماتوم بورن» رقابت مي كنند. همچنين «بروس ويليس»، «جاني دپ» و «دنزل واشنگتن» بايد با «مت ديمون» بازيگر موفق مجموعه فيلم هاي «بورن»، براي كسب جايزه بهترين بازيگر مرد رقابت كنند.
قرار است از برندگان امسال در ٣٨ بخش مختلف در سينما، تلويزيون و موسيقي در سالن «شراين» لس آنجلس تقدير شود.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 9:16 توسط احمد صبریان |


 
بي ترديد سكانس پاياني هر فيلم، مهم ترين بخش يك اثر سينمايي است. گاهي اوقات، دقايق يا ثانيه هاي پاياني يك فيلم، مهم ترين عاملي است كه تماشاگر درباره موفقيت يا شكست آن قضاوت مي كند. بيشتر تماشاگران سينما دوست دارند هرچه زودتر به سرانجام فيلم پي ببرند. آن ها مي توانند كاستي هاي احتمالي اثر را ناديده بگيرند به اين شرط كه پايان آن، هيجان انگيز باشد يا نفسهايشان را در سينه حبس كند. ارائه يك پايان خوب و سنجيده در عرصه فيلم سازي، كار دشواري است. به ويژه اين كه اغلب فيلم سازان صرفا مي خواهند توقعات تماشاگر فيلم شان را برآورده كنند و بهترين راه را نيز در ارائه يك پايان خوش مي دانند. به تازگي يكي از نويسندگان روزنامه اينديپندنت، برترين پايان بندي هاي فيلم هاي سينمايي را در فهرستي ارائه كرده است. ويژگي اصلي انتخاب اين فيلم ها، ارائه پاياني تفكربرانگيز و تكان دهنده بوده است.وي در ادامه مطلب خود، فهرست اين ١٠ فيلم و بررسي سكانس هاي نهايي برخي از آنها را آورده است:

١ - «اين گروه خشن» (سام پكين پا- ١٩٦٩)، ٢- «محله چيني ها» (رومن پولانسكي-١٩٧٤)، ٣- «كازابلانكا» (مايكل كورتيز-١٩٤٢)، ٤- «مرد سوم» (كارول ريد-١٩٤٩)، ٥- «مكالمه» (فرانسيس فورد كوپولا-١٩٧٤)، ٦- «زندگي خصوصي شرلوك هولمز» (بيلي وايلدر-١٩٧٠)، ٧- «جمعه خوب طولاني» (جان منكيه ويتس- ١٩٨٠)، ٨ - «حالا نگاه نكن» (نيكلاس روگ- ١٩٧٣)، ٩- «شمال از شمال غربي» (آلفرد هيچكاك-١٩٥٩)، ١٠ - «گرفتن پلهام ١٢٣» (جوزف سرجنت-١٩٧٤)

 اين گروه خشن- تمام اين فيلم در سكانس پاياني آن خلاصه مي شود. آن جا كه گنگسترهاي محبوب «پكين پا»، به آخر خط مي رسند و وارد يك بازي بدون برد مي شوند. سكانسي كه فصل جديدي در نمايش خشونت بر پرده سينما گشود. «رابرت رايان» اسلحه «ويليام هولدن» را برمي دارد و جلوي دروازه قلعه اي مي نشيند. قلعه اي كه تصوير دنيايي مي باشد كه به پايان رسيده است. خنده تلخ او و «ادموند اوبراين»، روي تصاوير اجساد «هولدن»، «بورگناين»، «اوتس»، «جانسون» و «سانچز» مونتاژ مي شود و تاثير دوچنداني بر تماشاگر مي گذارد. اين پايان باشكوه برازنده فيلمي درخشان است. «پل شرايدر» زماني گفت: «اين پايان، احساسي ترين پاياني است كه تاكنون در سينما ديده ام.» ارائه اين پايان فقط از عهده كارگردان هوشمندي مانند «پكين پا» برمي آيد. او در فيلم ديگرش به نام «گريز» نيز با ارائه يك پايان باز و نمايش قهرماناني كه انگار از زندان بزرگي به نام آمريكا گريخته اند، سرخوشي توصيف ناپذيري را به تماشاگر خود هديه مي دهد.

 كازابلانكا- پايان درام جنگي «كورتيز»، دور از انتظار تماشاگر است. «بوگارت» در نقش «ريك» با كمك به زن جوان، براي فرار از كازابلانكا و رها كردن او از چنگ كاپيتان «رنو»، ثابت مي كند كه هنوز عاشق اوست. اما چه كسي مي تواند پيش بيني كند كه او «ايلسا» (اينگريد برگمن) زني را كه زماني دوست داشته و اكنون به او رسيده است، به سوي سرنوشتش روانه كند. «ريك» با شليك به ستوان «استراسر»، يك جبهه سياسي جديد در جنگ جهاني دوم گشود و كاپيتان «رنو» خودخواه را به يك ميهن پرست، تبديل كرد. جمله: «مظنونان هميشگي را دستگير كنيد» كاپيتان «رنو» در اين فيلم ، بسيار مشهور است. هم چنان كه «ريك» و «رنو»، پشت به دوربين شانه به شانه يكديگر در مه دور مي شوند، تماشاگر تنها شاهد شكل گيري يك رفاقت تحسين برانگيز بين اين دو نيست بلكه نظاره گر نوعي اتحاد و يكپارچگي است كه سرنوشت جنگ جهاني دوم را تغيير داد.

مرد سوم - «گراهام گرين» فيلم نامه نويس اثر، از همان آغاز، «هالي مارتينز» (با بازي جوزف كاتن) را، از لحظه ورودش به وين ويران پس از جنگ جهاني دوم، براي شركت در

 

 

تشييع جنازه دوستش «هري لايم» آزار مي دهد. «مارتينز» را كه يك نويسنده خيال پرداز است، افراد محلي ناديده مي انگارند، نزديك ترين دوستش او را فريب مي دهد. اما «گرين»، خرد شدن شخصيت «كاتن» را به آخرين سكانس فيلم پيوند مي دهد. پس از تشييع جنازه واقعي «هري لايم»، مارتينز منتظر دوست او «آليداوالي» به اميد آشتي مجدد مي ماند. اما «والي« در يك سكانس زيبا در طول جاده اي كه دوطرفش را درختان سرو پوشانده است، بي آن كه نگاهي به «مارتينز» بيندازد، از او دور مي شود. تماشاگر نيز همراه «والي» از «كاتن» دور مي شود. موسيقي مشهور و تكان دهنده «آنتوان كارا» در اين سكانس به القاي حس صحنه كمك فراواني مي كند. «رابرت آلتمن» كارگردان مشهور آمريكايي چنان شيفته سكانس نهايي «مرد سوم» شده بود كه در سكانس پاياني فيلم «خداحافظي طولاني»، به اين فيلم اداي احترام كرده است.
 

زندگي خصوصي شرلوك هولمز- «بيلي وايلدر» تاكنون سكانس هاي پاياني درخشاني، براي بيشتر فيلم هايش نوشته است. مانند پايان دو فيلم «بعضي ها داغشو دوست دارند» و «آپارتمان». اما پايان هيچ كدام از آن ها، به اندازه فيلم «زندگي خصوصي شرلوك هولمز» تكان دهنده نيست. در نيمه دوم فيلم، «هولمز» كه براي ماموريت راهي اسكاتلند شده است، وانمود مي كند با زني كه بعدها مشخص مي شود يك جاسوس آلماني مي باشد، ازدواج كرده است، در صحنه پاياني «واتسون» در نامه اي مي خواند كه همسر «هولمز» با جوخه آتش اعدام شده است. «هولمز» از «واتسون» مي خواهد سرنگ او را آماده كند، چون فقط كوكائين مي تواند او را تسلي بدهد! موسيقي مشهور «ميكوش روژا» در پس زمينه اين سكانس، به قدري تكان دهنده و حيرت آور است كه كمتر كسي مي تواند آن را فراموش كند. شرايط رقت بار كارآگاه بزرگ (شرلوك هولمز) با ذهنيتي كه تماشاگر از او دارد، باوركردني نيست.

 شمال از شمال غربي- «ويليام گلدمن» (نمايشنامه نويس آمريكايي) گفته است: «هيچ پاياني را زيركانه تر از پايان فيلم «شمال از شمال غربي» نديده ام». «كري گرانت» بازيگر نقش اول اين فيلم از لبه كوه راشمور آويزان است، در حالي كه «اوامري سنت» نيز به او آويزان شده است. «مارتين لاندو»، مرد شرور داستان، چند قدم دورتر ايستاده است. در حالي كه مجسمه اي كه ميكروفيلم هايي كه در صورت رسيدن به دست دشمن، امنيت آمريكا را به خطر مي اندازد، در دستان اوست.
او به طرف «گرانت» مي رود و به جاي اين كه به او كمك كند، پايش را روي دستان او مي گذارد. انگار همه چيز براي قهرمان فيلم خاتمه يافته است. «ارنست لمان» فيلم نامه نويس اثر با كمك «هيچكاك»، هوشمندانه ترين پاياني راكه مي توان براي فيلمي پر از تعليق و هيجان به تصوير كشيد، ارائه كرده است. «ويليام گلدمن» حداقل ٧ پايان براي فيلم برشمرده است: «لاندو دست از مقاومت برمي دارد و تسليم مي شود»، «گرانت خودش را نجات مي دهد»، «گرانت، اوامري سنت را هم نجات مي دهد»، «اين دو با هم ازدواج مي كنند»، «ميكروفيلم به دست دشمنان نمي رسد»، «جيمز ميسون دستگير مي شود» و «گرانت و اوامري سنت به سوي شرق روانه مي شوند».

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 10:54 توسط احمد صبریان |




پس از بازسازي فيلم «قطار ١٠:٣ به مقصد يوما» با بازي «راسل كرو» و «كريستين بيل» روند بازسازي آثار گنگستري روند فزاينده اي يافته است. به گزارش امپاير آن لاين، قرار است فيلم «ماجراي نيمروز» اثر كلاسيك «فردزينه مان» بازسازي شود. حقوق بازسازي اين فيلم توسط «كريستوفر ميچم» و «مارك هدلي» خريداري شده و قرار است توسط كمپاني تازه تاسيس شده «هاي نون پروداكشن» تهيه شود. «ماجراي نيمروز» با بازي «گري كوپر» و «گريس كلي» درباره يك كلانتر است كه به انتظار قطاري كه حامل باندي تبهكار است كه به قصد كشتن او به شهر مي آيند، در شهر مي ماند و به تنهايي با آنها مبارزه مي كند.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 10:33 توسط احمد صبریان |



 «آندره و ايدا» در جشنواره فيلم لهستان

شيكاگو سان تايمز- جشنواره فيلم لهستان با هدف ارتقاء سطح كمي و كيفي سينماي شرق اروپا آغاز شد. در اين جشنواره كه نوزدهمين سال برگزاري خود را پشت سر مي گذارد آثار بلند و كوتاه سينمايي و مستند كارگردانان لهستاني به نمايش درمي آيد. جديدترين فيلم «آندره و ايدا» فيلم ساز سرشناس لهستاني به نام «كاتين» در اين جشنواره اكران مي شود، اين فيلم، نماينده لهستان در اسكار سال آتي است.
«برادپيت» قاتل مي شود

هات- «ديويد فينچر» كارگردان فيلم «باشگاه مشت زني»، فيلم بعدي خود را براساس رمان كارتوني با بازي «براد پيت» و باعنوان «قاتل» مي سازد. اين كتاب كه نخستين بار در سال ١٩٨٨ منتشر شد، داستان يك آدم كش حرفه اي را روايت مي كند كه درگير عذاب وجدان شده و تحت تعقيب پليس قرار مي گيرد. اين رمان توسط «آلكس نولت» نوشته شده است. در اين فيلم «فينچر»، يكبار ديگر با «براد پيت» همكاري مي كند.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 16:41 توسط احمد صبریان |

حاشيه هايي كه نمي شود از آن گذشت 

 
فيلم «پدر خوانده» از مشهورترين و محبوب ترين آثار سينمايي جهان است. جاودانگي اين فيلم بي بديل و منحصر به فرد، به تلاش اكثر عوامل هنري و فني بازمي گردد. كارگرداني استادانه «فرانسيس فورد كوپولا» موسيقي به ياد ماندني «نينوروتا»، فيلم برداري درخشان «گوردن ويليس» و نفش آفريناني كه بعدها هر يك بازيگران مطرح قرن بيستم شدند. اين بازيگران نقطه اوج بازيگري شان را در اين فيلم تجربه كردند و فيلم را، به يك تجربه ماندگار و تكرار نشدني در سينماي آمريكا، تبديل كردند. رمان جذاب «ماريو پوزو» كه درباره ده سال از زندگي يك خانواده تبهكار ايتاليايي- آمريكايي به سرپرستي «دون ويتوكورلئونه» نوشته شده بود، پس از اكران «پدر خوانده»، توجه بسياري از ايتاليايي هاي مقيم آمريكا را به خود جلب كرده زيرا زندگي و پيشينه آنان را زير ذره بين برده بود. درباره اين فيلم، بسيار نوشته شده است، از نحوه شكل گيري فيلم نامه تا انتخاب بازيگران و روند توليد كه قرار بود يك فيلم گنگستري كم هزينه باشد. اما «پدر خوانده» پس از ساخته شدن، به چنان جايگاهي در تاريخ سينما رسيد كه تصور آن حتي براي تهيه كنندگان دشوار بود. پس از موفقيت حيرت انگيز قسمت اول اين اثر، قسمت دوم «پدر خوانده» ساخته شد. قسمت دوم اين فيلم نيز به دليل فيلم نامه قوي و دقيق و كارگرداني قدرتمندانه «كوپولا»، مورد تحسين واقع شد و جوايز اسكار را درو كرد.
«پدر خوانده» از آن دسته فيلم هايي است كه حتي تماشاي چند باره آن، تازگي و جذابيت خود را دارد و كمتر تماشاگري است كه تحت تاثير فضاي ملتهب داستان و بازي هاي تاثيرگذار شخصيت هاي فيلم قرار نگيرد، نكات زير كه از «ويكي پديا» و منبع اينترنتي فيلم درباره «پدر خوانده ١» گردآوري شده، بي ترديد براي هواداران اين فيلم خواندني است:

///كمپاني پارامونت، تهيه كننده فيلم، در ابتدا «كارلوپونتي» تهيه كننده مشهور سينما را نامزد ايفاي نقش «دون كورلئونه» كرد. اما با مخالفت «كوپولا» مواجه شد. «كوپولا» معتقد بود اين نقش بايد به «لارنس اولوير» يا «مارلون براندو» برسد. اما پارامونت به هيچ وجه، موافق بازي «براندو» نبود، چرا كه خاطره تلخ بازي و خرابكاري هاي او را هنگام ساخت فيلم «شورش در كشتي بونتي»، هنوز به ياد داشت. علاوه بر اين «براندو» براي ايفاي نقش «دون كورلئونه» كمي جوان بود، او در  آن زمان ٤٧ سال داشت. اما از آنجا كه «اولوير» سخت بيمار بود، هرگز اين شانس را به دست نياورد و «براندو» مهم ترين نقش تمام دوران بازيگري اش در سينما را ايفا كرد.

/// براي نقش «مايكل»، كه «آل پاچينو» آن را ايفا كرد، پارامونت بازيگراني نظير «داستين  هافمن»، «جك نيكلسون»، «وارن بيتي»، « آلن دلون» و «برت رينولدز» را نامزد كرد اما «كوپولا»، طبق معمول مخالفت كرد. حتي «رابرت رد فورد» نيز نتوانست نظر «كوپولا» را جلب كند زيرا او چهره اي شبيه ايتاليايي ها مي خواست.

/// علاوه بر «لارنس اولوير»، «ارنست بورگناين»، «ادوارد رابينسون»، «اورسن ولز»، «جورج سي اسكات» و «برت لنكستر»، از نامزدهاي ايفاي نقش «دون كورلئونه» بودند.
" «ماريو پوزو» نويسنده كتاب «پدر خوانده» شخصيت «دون كورلئونه» را از رهبر يكي از باندهاي تبهكار نيويورك به نام «ويتو جنوويس» اقتباس كرد. بسياري از رويدادهاي فيلم نيز برگرفته از حوادثي است كه در خانواده «جنوويس» رخ داده بود.

/// « پدر خوانده»، سومين فيلم برتر سينماي آمريكا در فهرست صد فيلم موسسه فيلم آمريكاست.

/// جمله « به او پيشنهادي مي دهم كه نتواند رد كند» در فيلم « پدر خوانده » را مجله «پره مير»، به عنوان دومين جمله مشهور سينما انتخاب كرد.

/// كمپاني پارامونت از راش هاي اوليه فيلم ناراضي بود و قصد داشت «اليا كازان» را كه رابطه بهتري با «مارلون براندو» داشت، جانشين «كوپولا» كند، اما «براندو» تهديد كرد در صورت اخراج «كوپولا»، او هم از ادامه كار انصراف مي دهد.

/// قرار بود «سر جيولئونه» كارگرداني «پدر خوانده» را عهده دار شود، اما او به دليل درگيري در پروژه «روزي روزگاري در غرب» ، اين پيشنهاد را رد كرد و بعدها هم نيز بابت اين مسئله، تاسف بسيار خورد.

/// گربه اي كه براندو در صحنه ابتدايي فيلم در دست دارد، گربه اي بود كه در كمپاني پارامونت مي چرخيد و «براندو» احساس كرد با گرفتن او مي تواند ديالوگ هايش را بهتر ادا كند.

/// براندو، حتي يك خط از ديالوگ هايش را حفظ نكرده بود، بلكه متن ديالوگ ها را روي تخته اي مي نوشتند و پشت صحنه قرار مي دادند تا او آن ها را بخواند!

/// خوردن و  آشاميدن در فيلم به وفور ديده مي شود. در ٦١ صحنه «پدر خوانده»، بازيگران مشغول خوردن و آشاميدن هستند.

/// «براندو» ، شيوه صحبت كردن «كورلئونه» را از «فرانك كاستلو» رهبر يكي از باندهاي تبهكار نيويورك تقليد كرد.

/// در صحنه درگيري جيمز كان (ساني) با جياني روسو (كارلو) «كان» به عمد «روسو» را زخمي كرد، و آرنج او را شكست. «كان» و «روسو»، دائم سر صحنه با يكديگر درگيري داشتند.

/// مجله «اينتر تينمنت ويكلي» اين فيلم را بزرگ ترين فيلم تمام طول تاريخ سينما معرفي كرد.

/// مارلون براندو، مخالف حضور «جياني روسو» در نقش «كارلو» بود، زيرا «روسو» سابقه بازيگري نداشت. «روسو» عصباني شد و «براندو» را تهديد كرد. اما در نهايت به بازي او در فيلم رضايت داد.

/// «كوپولا» اصرار داشت عنوان فيلم، «پدر خوانده ماريوپوزو» باشد، زيرا معتقد بود، «پدر خوانده» صد درصد به كتاب «پوزو» وفادار مانده است.

/// بازيگر نقش «لوكابارسي» (ني مونتانا) چنان از كار كردن با «براندو» عصبي شده بود كه جملاتش را با لكنت ادا كرد. «كوپولا» از همين راش ها در نسخه نهايي استفاده كرد.

/// «استنلي كوبريك» معتقد بود «پدر خوانده» مهم ترين فيلم تاريخ سينماست و بدون شك بهترين بازيگران سينما در آن ايفاي نقش كرده اند.

/// «پدر خوانده» اسكار بهترين فيلم و بهترين بازيگر مرد (مارلون براندو) را به دست آورد و در ٨ رشته ديگر نامزد شد. اين فيلم همچنين ٥ جايزه كره طلايي، يك جايزه گرمي براي موسيقي و جوايز بي شمار ديگري به دست آورد.

/// « پدر خوانده» به هنگام نمايش عمومي، ١٤ برابر هزينه توليد خود فروش كرد و به پرفروش ترين فيلم تاريخ سينماي آمريكا تبديل شد.

/// سايت «منابع اينترنتي سينما»، پدر خوانده را در صدر فهرست ٢٥٠ فيلم برتر تاريخ سينما قرار داده است.

/// « براندو» در اين فيلم دستمزدي معادل ٥٠ هزار دلار براي ٦ هفته كار دريافت كرد. در حاليكه «جيمز كان»، «آل پاچينو» و «دايان كيتون» ٣٥ هزار دلار دستمزد گرفتند.

/// پارامونت به شدت با انتخاب «آل پاچينو»در نقش «مايكل» مخالف بود به دليل قد كوتاه و گمنامي وي، اما «كوپولا» تهديد كرد اگر «پاچينو» كنار گذاشته شود او از كارگرداني فيلم انصراف خواهد داد. تهيه كنندگان پس از تماشاي راش هاي اوليه بازي «پاچينو»، نااميد شده بودند اما با ديدن صحنه درخشان بازي «پاچينو» در رستوران به هنگام قتل دو تن از سران مافيا، انتخاب «كوپولا» را تحسين كردند.

/// پيش از «رابرت دووال»، قرار بود نقش «تام هگان» وكيل خانواده كورلئونه، به « بروس دين»، «استيو مك كوئين» و «پل نيومن» سپرده شود.

/// «جورج لوكاس»، دوست صميمي «كوپولا» بدون آمدن نامش در مونتاژ فيلم، در سكانس مهم كشته شدن «سولوزو» و « مك كلاسكي» به دست «مايكل» به او كمك كرد. در مقابل، كوپولا هم، فيلم نامه نخستين فيلم بلند مستقل لوكاس يعني «ديوار نوشته هاي آمريكايي» را نوشت.

/// نفوذ مافيا هنگام ساخت فيلم «پدر خوانده» در نيويورك به حدي بود كه آن ها نماينده اي سر صحنه فيلم برداري فرستادند و چند نفر را نيز در نقش هاي مختلف به كوپولا تحميل كردند، تا از بدنام شدن احتمالي مافيا در فيلم جلوگيري شود، زيرا نفوذ مافيا به حدي بود كه مي توانست پروژه را در هر مرحله اي متوقف كند.

/// «براندو» به دليل ايفاي نقش «ويتوكورلئونه»، اسكار بهترين بازيگري را به دست آورد اما در مراسم حضور نيافت و به جاي خود سرخ پوستي را فرستاد. براندو سال ها از مدافعان حقوق پايمال شده سرخ پوستان در آمريكا بود. او در كتاب خاطرات خود نوشته است: «برپايي مراسم اسكار براي مجموعه فيلم هايي كه ٦ دهه سرخ پوستان را آدم هاي وحشي و درنده خو، تصوير كرده اند، به راستي مسخره بود.»

/// «كوپولا» پس از موفقيت مجموعه فيلم هاي «پدر خوانده»، كمپاني «زئو تروپ» را تصاحب كرد و به تهيه فيلم هاي مورد علاقه اش پرداخت. وي پس از سه گانه پدر خوانده، آثار برجسته اي چون «اينك آخرالزمان»، «كاتن كلاب» ، «ماهي پر سر و صدا» و «دراكولاي برام استوكر» را ساخت اما در ادامه دوران فيلم سازي اش چندان ندرخشيد.

/// جدید ترین ساخته كوپولا، پس از ده سال دوري از سينما، «جواني بدون جواني» است كه هنوز به نمايش عمومي درنيامده است.

/// «ماريو پوزو»، خالق «پدر خوانده» دوم جولاي ١٩٩٩ در نيويورك درگذشت.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 12:29 توسط احمد صبریان |



 تام كروز: آرزوي كارگرداني دارم

آسوشيتدپرس- «تام كروز» بازيگر مطرح هاليوود سوداي كارگرداني در سر دارد. وي در تازه ترين مصاحبه اش گفته است: «روزي كارگرداني خواهم كرد، هميشه اين آرزو را داشته ام. حتي چند بار پيشنهادهايي نيز دريافت كرده ام. اما هنوز فيلم نامه خوبي به دستم نرسيده است.» كروز ٤٥ ساله مي گويد كه از انجام وظايف خانوادگي خود احساس رضايت مي كند و احساس مي كند انسان خوشبختي است.

جيم جارموش از يك جنايتكار مي گويد

گاردين- «جيم جارموش» فيلم ساز صاحب سبك آمريكايي آماده كارگرداني فيلمي درباره يك جنايتكار مرموز است. نقش اول اين فيلم با نام «حدود كنترل»، به «ايزاك دبانكوله» واگذار شده است.
«دبانكوله»، پيشتر در فيلم هاي «شب در زمين» ، «گوست داگ: شيوه سامورايي» و «قهوه و سيگار» با «جارموش» همكاري كرده است. فيلم برداري اين فيلم كه پس از «گل هاي پژمرده» نخستين پروژه جارموش است، اوايل سال آينده آغاز مي شود.

مايكل كين: نمي خواستم در اين فيلم بازي كنم

خبرگزاري فرانسه- «مايكل كين» مي گويد نمي خواستم در فيلم «بازرس» بازي كنم اما چيزي كه باعث شد بازي در بازسازي فيلم «بازرس» را بپذيرم، نوشتن فيلم نامه آن توسط «هارولد پينتر» بوده است. او گفت: «سال هاست هارولد پينتر را مي شناسم و آثار زيادي از او خوانده ام.
اما تاكنون در هيچ يك از آثار او كه به فيلم تبديل شده يا در صحنه اجرا شده اند، حضور نداشته ام.» كين در اين فيلم در مقابل «جودلاو» ايفاي نقش مي كند. «بازرس» قرار است توسط «كنت برانا» يكي از مستعدترين كارگردانان حال حاضر سينماي انگلستان كارگرداني شود.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 12:0 توسط احمد صبریان |




نگاهي به كارنامه بازيگري آنتوني كويين

آن چه هاليوود را در يك قرن گذشته همچنان هيجان انگيز و كانون روياپردازي هاي سينما نگاه داشته، ابرستارگاني است كه با شور و ذوق و هنر خود، ميلياردها تماشاگر سينما را طي سال ها و دهه ها مفتون جذابيت هاي خود كردند از «همفري بوگارت»، «كلارگ گيبل» و «ارول فلين» در عصر طلايي هاليوود گرفته، تا «مارلون براندو»، «كري گرانت»، «گريگوري پك» در سال هاي پس از جنگ جهاني دوم و «پل نيومن»، «رابرت ردفورد»، «آل پاچينو»، «تام كروز» و «برادپيت» تا به امروز، در اين ميان «آنتوني كويين» از بزرگ ترين و پرشورترين ستارگان هاليوود بوده است. مردي كه از واكس زدن در خيابان ها در دوران كودكي به اوج شهرت و ثروت رسيد. وي شناخته شده ترين بازيگر هاليوود، در مناطق مختلف جهان طي نيم قرن اخير محسوب مي شود كه نقش هاي متنوع و گوناگوني را در سينما نيز ايفا كرده است.
«آنتونيو رودلفو اوكساكا كويين» ٢١ آوريل ١٩١٥، در «چي هواهوا»ي مكزيك به دنيا آمد. آنتوني كودكي بسيار باهوش و سرشار از ذوق و ابتكار بود، هرچند فقر شديد موجب شد تا او در سنين كودكي به واكس زدن در خيابان ها روي آورد و سپس در پارك ها با گرفتن مبلغ اندكي چهره رهگذران را روي كاغذ طراحي كند.به نوشته «ويكي پديا» هنگامي كه آنتوني ١١ سال سن داشت، تراژدي زندگي اش روي داد. پدرش در نتيجه برخورد با يك خودرو در مقابل منزلش كشته شد. از آن پس آنتوني پس از پايان ساعات مدرسه، براي امرار معاش خانواده به كارهاي گوناگون مي پرداخت. پيش از ١٨ سالگي آنتوني كويين مشاغلي را چون كار در مزرعه، روزنامه فروشي و رانندگي تاكسي تجربه كرد. او همچنين گاه براي به دست آوردن پول به مسابقه بوكس روي مي آورد. در سال هاي پاياني دبيرستان او نزد «فرانك لويد رايت» معمار سرشناش لس آنجلس به كارآموزي پرداخت.
او آنتوني جوان را به مدرسه بازيگري فرستاد تا قدرت بيان خود را تقويت كند. در كلاس هاي بازيگري آنتوني كويين استعداد شگرف خود را به نمايش گذاشت و پس از دريافت پيشنهادي ٨٠٠ دلاري براي حضور در يك نمايش، زندگي حرفه اي يكي از ابربازيگران تاريخ هاليوود آغاز شد.در سال هاي مياني دهه ١٩٣٠، آنتوني كويين به عنوان بازيگر قراردادي استوديوها مجبور بود در هر نقشي كه به وي واگذار مي شود، حضور يابد. عمده نقش هاي او در آن سال ها، نقش گنگسترها، مكزيكي هاي شرور، سرخپوست ها و شخصيت هاي مافيا بود.طي سال هاي دهه ١٩٤٠ آنتوني كويين خسته و دلزده از نقش هاي كم اهميت خود در عرصه سينما، جذب تئاتر «برادوي» در نيويورك شد. وي با هدايت «اليا كازان» كارگردان سرشناس تئاتر و سينما و در كنار غولي چون «مارلون براندو»، استعدادهاي دست كم گرفته شده خود را به نمايش گذاشت. سال ١٩٥٢ «اليا كازان» با بهره گيري از بازي «مارلون براندو» و «آنتوني كويين» فيلم «زنده باد زاپاتا» اثر جاودان خود را خلق كرد. اين فيلم نقطه عطفي در كارنامه حرفه اي آنتوني كويين بود. وي نقش برادر «اميليانو زاپاتا» را ايفا مي كرد. نقش آفريني شورانگيز آنتوني كويين در اين فيلم ضمن به ارمغان آوردن اسكار بازيگر مكمل براي وي، او را در حد يك ستاره سينما مطرح كرد. كويين در فيلم «زنده باد زاپاتا» در صحنه هاي مشترك خود با «مارلون براندو»، نه تنها در برابر اين ابربازيگر هاليوود كم نمي آورد، بلكه در لحظاتي نيز بازي وي را زير سايه خود قرار مي دهد. سال ١٩٥٣ آنتوني كويين به ايتاليا رفت و در دوران اوج رونق سينماي اين كشور، در فيلم «جاده» شاهكار «فدريكو فليني» ايفاگر نقش يك پهلوان دوره گرد خشن، بي ظرافت و دمدمي مزاج بود. ايفاي نقش در فيلم «شور زندگي» در سال ١٩٥٦ دومين اسكار بازيگر مكمل را براي آنتوني كويين به ارمغان آورد. اين فيلم شرح حال زندگي «ونسان ونگوگ» نقاش سرشناس هلندي (با نقش آفريني كرك داگلاس) است. در اين فيلم آنتوني كويين در نقش «گوگن» نقاش سرشناس فرانسوي حضور يافت. نكته جالب، حضور ٨ دقيقه اي آنتوني كويين در اين فيلم و در عين حال كسب جايزه اسكار است. در سال هاي نخست دهه ١٩٦٠ آنتوني كويين به بازيگري توانمند و سرشناس مبدل شد.سال ١٩٦١ او در فيلم «توپ هاي ناوارون» در كنار «گريگوري پك» ايفاگر نقش يك عضو نهضت مقاومت يونان در سال هاي جنگ جهاني دوم بود. يك سال بعد نيز در فيلم هاي «مرثيه اي براي يك بوكسور سنگين وزن» و «لارنس عربستان» حضور درخشاني داشت. در همين سال آنتوني كويين در فيلم «باراباس» حضور يافت. در سال ١٩٦٤ آنتوني كويين با حضور مبهوت كننده و شورانگيزش در «زورباي يوناني»، به نقطه اوج كارنامه بازيگري خود رسيد. منتقدان و نويسندگان سينمايي، بازي آنتوني كويين را در فيلم «زورباي يوناني» از بهترين و مهم ترين نقش آفريني ها در تاريخ سينما مي دانند. وي به خاطر بازي در اين فيلم نامزد دريافت اسكار شد.در دهه ١٩٧٠ آنتوني كويين با دقت بيشتري نقش هاي خود را انتخاب مي كرد. انتخاب هاي درست و توانمندي چشمگير، موقعيت كويين را هم چنان به عنوان ستاره اي مطرح در جهان سينما حفظ كرد. سال ١٩٧٧ او در فيلم «محمد رسول ا...» اثر مطرح و موفقي درباره ظهور اسلام حضور يافت. فيلم در بيابان هاي ليبي وتوسط «مصطفي عقاد» تهيه كننده سوري تبار هاليوود ساخته شد. گفته مي شود شرط ساخت اين فيلم در خاك ليبي از سوي سرهنگ معمر قذافي رهبر اين كشور، ساخت اثري درباره عمرمختار با نقش آفريني «آنتوني كويين» بوده است.در سال ١٩٨٣ آنتوني كويين مشهورترين نقش خود را در دوران فعاليت حرفه اي اش اين بار به روي صحنه تئاتر اجرا كرد. وي در اين سال، نمايش موزيكال «زورباي يوناني» را ٣٦٢ بار روي صحنه اجرا كرد. در اواخر دهه ١٩٨٠ و اوايل دهه ١٩٩٠ روند فعاليت هاي حرفه اي آنتوني كويين به تدريج كند شد. در سال ١٩٨٩ او در فيلم «انتقام» ساخته «توني اسكات» برابر «كوين كاستنر» ستاره آن سال هاي هاليوود حضور درخشاني داشت. وي سال ١٩٩١ در فيلم «تب جنگل»، سال ١٩٩٣ در «آخرين قهرمان اكشن»، سال ١٩٩٤ در سريال «هركول» -در نقش زئوس- و سال ١٩٩٥ در فيلم «گام زدن در ابرها» حضور يافت. «كويين» سال هاي پاياني عمرش را در ويلاي شخصي خود در «بريستول» رود آيلند پشت سر گذاشت. سال ٢٠٠١ وي در سن ٨٦ سالگي در بيمارستاني در بوستون به سبب ابتلا به ذات الريه و نارسايي تنفسي درگذشت.
آنتوني كويين فردي صريح، ساده و درستكار بود. چهره او بازتاب احساسات گاه متناقض درونش و چشم هاي او در لحظاتي بازتاب خشمي شديد و ترسناك بود كه در لحظاتي نيز از احساسات عميق او حكايت مي كرد. «تام رابرتس»، منتقد سرشناس درباره او چنين مي گويد: «آنتوني كويين» از همان اولين حضورش در عرصه سينما، جوهره بازيگري غريزي و بسيار پرتوان خود را به نمايش گذاشت. اين توانايي طي ٥ دهه حضور پربار وي در عرصه سينما همواره به چشم مي خورد از هنگامي كه آنتوني به عنوان جواني جذاب پا به هاليوود گذاشت تا سال هاي پاياني عمرش كه به گفته «نيويورك تايمز»چهره كاريزماتيك سينماي آمريكا محسوب مي شد.

مي گويند كه... 

 هنگامي كه آنتوني كويين نوجواني بيش نبود تحت عمل جراحي زبان قرار گرفت تا لكنت وي برطرف شود. پس از آن نيز به يك مدرسه بازيگري در لس آنجلس رفت تا فن بيان بياموزد. او شهريه اين كلاس را با پاك كردن شيشه كلاس ها و تي كشيدن زمين مي پرداخت.
- كمتر بازيگري در تاريخ سينما به اندازه آنتوني كويين در نقش قوميت هاي مختلف و متفاوت ظاهر شده است. از نقش سرخپوست ها گرفته تا دن هاي مافيا و از روساي قبايل هاوايي و آزادي خواهان فيليپيني گرفته تا چريك هاي چيني و شيوخ عرب.
" پس از مرگ آنتوني، آسوشيتدپرس در مطلبي درباره وي چنين نوشت: زندگي آنتوني كويين مصداق اين جمله است: «گرسنگي كشيدن، جستجو كردن، يافتن و تسليم نشدن».
" از آنتوني كويين ١٣ فرزند به جا ماند. او پدر ٩ پسر و ٤ دختر از ٦ همسرش بود. فرزند اول او «كريستوفر» هنگامي كه تنها ٤ سال سن داشت در بركه اي نزديك خانه خفه شد. مرگ او تاثير زيادي بر روحيه آنتوني كويين گذاشت و به گفته نزديكانش تا سال ها با يادآوري خاطره او بي اختيار مي گريست.
آنتوني كويين به شدت به فرزندانش علاقه داشت. به گفته دوستانش، وي تمام فرزندانش را عاشقانه دوست داشت و آن ها را تحسين مي كرد.
" «جينالولو بريجيدا»، ستاره سرشناس سينماي ايتاليا در دهه ١٩٥٠ و هم بازي آنتوني كويين در فيلم «گوژپشت نتردام»، درباره وي مي گويد: آنتوني كويين يكي از استثنايي ترين بازيگراني است كه تاريخ سينما به خود ديده است. از او فروتني، كم توقع بودن و مبارزه را آموختم. زندگي را دوست داشت و تا لحظه مرگش با لذت و اشتياق تمام از آن بهره گرفت.

تك گويي هاي آنتوني كويين

- من شيفته فرانك لويد رايت (استاد و پدر معنوي آنتوني كويين) بودم. او بزرگ ترين انساني بود كه در تمام عمرم ديدم.
- نمي دانم .گمان مي كنم پدر خوبي باشم، چرا كه به شدت نگران آينده فرزندانم هستم.
- من پدرم را در سن ١١ سالگي از دست دادم و در طول زندگي ام همواره به دنبال پدر از دست رفته ام بوده ام. دلم براي او به شدت تنگ شده است.
- در كودكي آرزوهاي بزرگي داشتم. نتوانستم آرزوهاي آن كودك را برآورده كنم اما او را به نحوي راضي كردم.
- در اروپا يك بازيگر، هنرمند محسوب مي شود. اما در هاليوود اگر يك بازيگر كار نكند، موجودي زايد و منفور خواهد بود.
- والدين ما هميشه در كنارمان نيستند. من هم روزي فرزندانم را ترك خواهم كرد.

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 15:10 توسط احمد صبریان |



 
«ديويد لينچ» چهره اي نابغه و تكرار نشدني در جهان سينماست. او فيلمسازي صاحب سبك و روياپرداز است، كه بسياري از واقعيات زندگي، الهام بخش كارهاي اويند. بي هيچ اغراقي همگي او را دوست مي داريم. به همين خاطر ما گفتگوي بين «ديويد» و دوست و ياور ساليان سالش -هنرپيشه بااستعداد «جاستين ثرو» (ستاره فيلم «جاده مالهالند»)- را شكار و ضبط كرديم. علاوه بر آن در مصاحبه اي اختصاصي، «لارا درن» درباره جديدترين فيلم «ديويد لينچ» يعني «امپراتوري درون مرزي» گفتگويي دوستانه با وي ترتيب داده است. «لارا درن» سه ضلع يك مثلث (فيلم هاي «مخمل آبي»، «قلب وحشي» و «امپراتوري درون مرزي») را به عنوان بهترين آثار اين فيلمساز به يكديگر پيوند زده است.
«ديويد» مي گويد: «متاسفانه... از اون جا كه اين فيلم، فيلم منه يه جورايي نسبت به اون احساس مسئوليت مي كنم.» «دين هرلي» صدابردار فيلم هاي «ديويد لينچ» با اظهار تاسف اظهار مي دارد كه بيش از دو ساعت است كه دارد با «ديويد» مصاحبه مي كند و دستگاه ضبط mp3 كه از «لينچ» قرض گرفته بوده از كار افتاده است. «دين» خسته شده است. «ديويد» مي گويد: «واقعا متاسفم دوستان. البته خيلي جالب مي شه اگه ببينيد چيزايي رو كه من گفتم، چقدر خوب فهميديد. اينا مي تونه يك كلاس درس باشه» شايد حرفش درست باشد. من براي مصاحبه نزد «ديويد» آمدم و برنامه ريزي هم كرده بودم، تا بدون قلم و كاغذ و تنها با برخي پرسش ها، بتوانم مصاحبه را به موضوعات حساس و جالبي بكشانم. حالا خستگي گفتگو را در خود احساس مي كنم. گفتگويي درباره فيلم جديدش، يعني «امپراتوري درون مرزي». گفتگو درباره اين كه تحت تاثير كدام يك از فيلمسازان هم دوره اش است (وي پس از يك سكوت بلند... در پايان رو به من كرد و گفت: «نمي دونم») گفتگو درباره فيلم هايي كه تاكنون ديده و دوست داشته است (سكوتي طولاني تر. چيزي به ذهنش نمي رسد) و نيز لهستان، يعني جايي كه «امپراتوري درون مرزي»، در طول مدت زماني بيش از ٣ سال در آن جا فيلم برداري شد. به ياد دارم هنگامي كه به موضوعات شعر ودا (كتاب مقدس هندوان) تزكيه و تعالي نفس رسيديم او سرزنده  تر از پيش شد. ما هم چنين در اين باره بحث كرديم كه چگونه با استفاده از تكنيك هايي فوق العاده ساده بيننده مي تواند به عمق فيلم رفته و لذت واقعي را دريابد .«ديويد» سري به علامت تاييد تكان مي دهد و مي گويد: «تعهد واقعي همينه».نمي دانم چگونه بگويم اما از نخستين باري كه فيلم «امپراتوري درون مرزي» را تماشا كردم به اين نكته پي بردم كه اين فيلم و مسائل معنوي آن كه موضوع مصاحبه ما بود، به طريقي و به گونه اي جدانشدني به يكديگر پيوند خورده اند. جداي از فيلم ما درباره وب سايت شخصي او، قهوه، طبيعت، انسان، آينده معنوي و پرآرامش بشر نيز گفتگو كرديم. اما پيش بيني «ديويد» چه بود مي گويد: «فصل هاي خوب فيلم دارن ميان دوست عزيز. واقعا. فصل هاي خوب. اما ممكنه چند دقيقه اي طول بكشه.» به يقين سخنش را باور مي كنم. نه به اين خاطر كه در روز گفتگوي ما دموكرات ها به مجلس راه يافتند يا رامسفلد استعفا كرد. به اين خاطر كه لحن سخنان «ديويد» جدي تر و خوش بينانه بود. خرابي ضبط را پيش بيني مي كردم. همين خود بهانه اي بود تا از موضوعات اصلي كمي منحرف شويم. البته از دست دادن متن دقيق گفتگو را پيش بيني نكرده بودم. اما اين حقيقت كه «ديويد» هميشه از اتفاقات غيرقابل پيش بيني استقبال مي كند برايم مسلم بود. او عاشق اتفاقات خوشايند است. من بارها سر صحنه ديده ام كه به راحتي حوادث را پذيرفته است. در نظر او اغلب اين اتفاقات هدايايي پنهان اند. من شانس اين را داشته ام كه شاهد برخي از اين حوادث و اتفاقات، سر صحنه فيلم برداري آثار او باشم.در ١٥ دقيقه پاياني گفتگويمان دستگاه ضبط تصادفي درست مي شود و از جايي كه گفتگو قطع شده است دوباره ضبط مي كنم. او نيز به آهستگي و با تامل درباره فيلمش صحبت مي كند.
- بله... يه چيزاي خاصي تو اين فيلم وجود دارن. يه پسر جوون. به اون شليك مي شه و مي ميره. تقريبا درست جلوي مجلس. (مكث مي كند).
- «در فيلم مردي هست... كه از عرض خيابون رد مي شه... ميره تو ترافيك... تقريبا با شتاب ميره لابه لاي ماشين ها. يه مرد درشت هيكل ديگه، سريع از لابه لاي ماشين ها رد مي شه. داخل يكي از ماشين ها مي ره. مردي رو صدا مي زنه، در حالي كه ماشين در حال حركته...» (دوباره سكوت مي كند)
- «يه زن داره از پايين خيابون رد ميشه نگاه توام با خشمي داره... شونه شو گرفته. داره از درد ناله مي كنه.»اين سه تصوير همچون دستورهاي سر صحنه فيلم هاي «لينچ» به نظر مي رسند، يا انگار مقدمات كليد خوردن فيلمي جديد از «ديويد لينچ»اند. در حقيقت «ديويد لينچ» در پاسخ به پرسش من درباره اهميت فيلادلفيا در زندگي اش از رويدادهاي اجتماعي معاصر سخن مي گويد. او از ديدگاه هنري به شهر فيلادلفيا باور دارد.هر كسي كه حتي تنها يكي از فيلم هاي «ديويد لينچ» را ديده باشد، مي تواند به شما بگويد كه او همواره در آثارش، از نوعي ترس فراگير به گونه اي موثر بهره مي گيرد. در فيلم هاي او اتفاقات وحشتناكي رخ مي دهد. گاهي نيز براي توضيح علت رعب آور بودن اين تصاوير، سخت تحت فشار قرار مي گيريد. قواعد رايج در فيلم هاي ترسناك امروزي در فيلم هاي وي جايي ندارند. هيچ خوني ريخته نمي شود. هيچ گاه تصوير چاقويي روي گردن نشان داده نمي شود يا او سعي نمي كند ارواحي را كه ناگهان از جايي تاريك بيرون مي آيند نشان دهد. «امپراتوري درون مرزي» يك لحظه رعب آور در خود دارد و آن هم هنگامي است كه در روز روشن يك نفر با يك لامپ برقي كه قرمز رنگ است و آن را به دقت به فكش بسته است، از پشت درختي آهسته بيرون مي آيد.فيلم هاي «ديويد لينچ» از اين جهت منحصر به فردند كه پيش از آن كه شما احساس كنيد صحنه اي رعب آور در حال شكل گيري است، اغلب چند دقيقه شما را در يك صحنه معلق نگه مي دارند. او از عنصر «ترس» تنها براي غافلگير كردن مخاطب و ايجاد ترس ناگهاني در او استفاده نمي كند، بلكه براي بر هم زدن آرامش و ايجاد نگراني اين كار را مي كند. او اين كار را تناقض وار و به سبكي جذاب و زيبا به تصوير مي كشد. مثل نقاشي هاي «فرانسيس بيكن». به ياد دارم نخستين بار در ١٦ سالگي با فيلم هاي «ديويد» آشنا شدم. از روي هوس تصميم گرفتم بروم و فيلم «مخمل آبي» او را ببينم. چيزي در مورد اين فيلم نمي دانستم. من تنها عكسي از فيلم را در بروشور تبليغاتي تماشاخانه اي كه محل اكران آن بود ديده بودم.در دقايق آغازين احساس كردم سخت فريب خورده ام. فيلم عجيبي بود. حتي شايد صفت «عجيب» براي آن كم باشد. به گونه خاصي نامتعارف بود. يك ماشين آتش نشاني مدل دهه ٥٠آهسته از يك سوي تصوير به سوي ديگر مي رود. در حالي كه يك آتش نشان بر بالاي آن ايستاده، دست تكان مي دهد و يك راديو مكان شهرك را اعلام مي كند (لومبرتون) و «با صداي افتادن درختي» زمان حال اعلام مي شود و بعد يك نفر يك گوش پيدا مي كند. هر كه اين فيلم را نديده همين جا دست از خواندن بكشد و برود فيلم را تماشا كند. آن هايي كه «مخمل آبي» را ديده اند بي ترديد به درستي مي توانند حدس بزنند كه من چند ساعت بعد تلوتلوخوران به خيابان بازگشتم و سرم را محكم گرفته بودم. سرم داشت منفجر مي شد.در مسير بازگشت به مدرسه، با عبور از كنار نرده هاي اطراف خانه ها به خود مي لرزيدم. اما اينك سال ٢٠٠٧ است و من به خاطر نمايش فيلم «امپراتوري درون مرزي» با هواپيما به لس آنجلس آمده ام. اكنون در مقابل مردي نشسته ام كه مسئول حادثه اي است كه بعدها پاسخش را گرفتم. ما در خانه «لينچ» در لس آنجلس نشسته ايم در اتاق مطالعه او كه بر روي تپه اي آفتاب گير در قسمت بالايي خانه اش قرار دارد. دو فنجان بزرگ كاپوچينو را محكم در دست گرفته ايم و «ديويد» پشت ميز كارش است. برخلاف بسياري از هاليوودي ها، حالت صورتش هنگام صحبت هرگز با اظهاراتش در تناقض نيست. او خوشحال است. چهره اي روشن دارد و گهگاهي بسيار بانمك مي شود. البته گاهي هم بسيار جدي است.وقتي صحبت از آثارش مي شود، نظرات خود را صريح نمي گويد. دست كم به عنوان كسي كه هم در پشت و هم در جلوي دوربين او حضور داشته ام، مي توانم اين اطمينان را به شما بدهم كه او به هيچ عنوان چيزي را پنهان نمي كند. من فكر مي كنم كاري كه انجام مي دهد يا تلاش مي كند به مخاطبانش ارائه دهد يك هديه است.وقتي در فيلمي به كارگرداني «لينچ» بازي دارم سعي مي كنم خصوصيات طرح داستاني او را بفهمم. وي نيز اغلب خيلي صادقانه مي گويد: «هنوز نمي دونم، بيا سعي كنيم بفهميم...». همين احساس كاوش و پويايي است كه از او كارگرداني شجاع مي سازد و باعث مي شود دست كم براي يك بازيگر فضاي كار بسيار لذت بخش شود.تفاوت بين بازي در فيلم هايش و تماشاي آن ها بسيار زياد است.در اين قسمت از مصاحبه، بيش از دو ساعت داشتم سعي مي كردم بفهمم او دوست دارد فيلم هايش از چه منظري ديده شوند. (مي خندد)«من عاشق روايت هاي داستاني ام. همه جورش. هيچ چيزي در جهان زيباتر از حضور در يك سينما نيست...
نور چراغ ها كم مي شه و پرده بالا مي ره... حتي كلمه ها بيرون مي پرند» مكثي مي كند. چشمانش ناگهان بسته مي شوند انگار سينما را پشت پلك هاش مي بيند. بعد خيلي زود احساس شور و هيجان بر صورتش ظاهر مي شود. نيش خندي بر صورتش نقش مي بندد و به من نگاه مي كند.«ببين... من در حين تماشاي يك فيلم از خود بي خود مي شم. اين جاست كه فرصتي براي روياپردازي دارم. من عاشق سينما هستم. مثل وقتي كه يك نفر در برابر يك نقاشي انتزاعي مي ايسته.»«ديويد» دوباره چشمانش را مي بندد و به آرامي دست خود را بلند و انگشتانش را باز مي كند و نقش نوعي جريان هواي ناآرام را بازي مي كند.به فيلم «امپراتوري درون مرزي» برمي گرديم. «ديويد لينچ» مي گويد: «من از تماشاگرم مي خوام به درك مستقيمي از فيلم برسد.»اين گفته او اشاره به يكي ديگر از ويژگي هاي شخصيت «ديويد» دارد، كه اطرافيانش را تحريك به انجام كاري مي كند. او در مقايسه با اكثر كارگردانان اعتقاد بيشتري به مخاطبان و توانايي آن ها براي درك مستقيم و كشف معنايي و شخصي تر فيلم هايش دارد.ممكن است برخي فكر كنند كه «ديويد لينچ» از فيلم هاي ديگران هم انتقاد مي كند. اما من فكر نمي كنم كه او به فيلم هايش در مقام مقايسه با ديگر فيلم ها فكر كند. او تنها آن ها را متفاوت مي بيند. «ديويد» همچون يك آموزگار خوب، به سادگي به ما مي گويد كه «فقط تماشا كنيد و گوش بسپاريد» وي ما را تشويق مي كند، تا تجربه خودمان را داشته باشيم. اين كه به عمق فيلم برويم. دستش دوباره بر فراز سرش مي رود.«برخي فيلم هارو اين گونه تماشا كنيد چون به دنبال آن ها كشيده مي شويد. به گمان من «امپراتوري درون مرزي» اين گونه است. مردم مي دونن اوضاع از چه قراره. فقط بايد بهش اعتماد كنن.»
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 17:14 توسط احمد صبریان |


 
هرچند آكادمي علوم و هنرهاي تصويري آمريكا، طي سال هاي متمادي تلاش كرده از كارگردانان، بازيگران و هنرمندان مطرح و آثارشان تقدير كند و اسكار را، به بهترين هاي سينماي جهان اهدا كند اما همواره در طول تاريخ برگزاري اسكار، بازيگران و كارگردانان بزرگي بوده اند كه با وجود فعاليت هاي هنري چشمگير و تاثيرگذار ،توسط اعضاي اين آكادمي ناديده گرفته شده و مورد بي اعتنايي قرار گرفته اند.
در مقابل، هنرمنداني نيز بوده و هستند كه كارشان بنا به شانس و يا ديدگاه جمعي حاكم بر اعضاي آكادمي اسكار، مورد توجه قرار گرفته ولي خيلي زود از خاطره سينمادوستان محو شده اند. با آغاز فصل پاييز و اكران فيلم هاي اين فصل از سال، تب و تاب اسكار بالا گرفته است. تهيه كنندگان تلاش مي كنند با اكران به موقع فيلم ها و تبليغات فراوان و رقابت با ساير كمپاني ها، شانس خود را براي كسب جوايز اسكار ٢٠٠٨ بالا ببرند. مجله «اينترتينمنت ويكلي» در اين گزارش به نكاتي درباره هنرمندان مطرح سينماي جهان كه طي سال هاي متمادي، هرگز موفق به كسب اسكار نشده اند، پرداخته است. در اين مطلب ابتدا نام كارگردانان مطرح و سپس بازيگران مرد و زن نامدار سينما كه با وجود آثار خوب و بازي هاي تاثيرگذارشان، تاكنون هرگز اسكار نگرفته اند آمده است.در مقابل نام آن ها نيز دفعات نامزد شدنشان، براي كسب اسكار در رشته هاي بهترين كارگرداني براي كارگردان ها و بهترين بازيگري براي بازيگرها آمده است.

كارگردانان مطرحي كه هرگز اسكار نگرفته اند:

 ۱- رابرت آلتمن، (٥ بار)كسب يك اسكار افتخاري در سال ٢٠٠٥، ٢- آنتونيوني (١ بار)،٣ - اينگمار برگمان (٣ بار) كسب جايزه تالبرگ، ٤- تيم برتون (تاكنون نامزد نشده است)،٥ - جين كمپيون، (١ بار)، ٦- جان كاساوتيس (١ بار)،٧ -چارلز چاپلين (١ بار)، ٨- سيسيل.ب. دوميل (١ بار) كسب اسكار افتخاري در سال ١٩٥٠،٩ - برايان دي پالما (تاكنون نامزد نشده است)، ١٠- استنلي دانن (كسب جايزه افتخاري در ١٩٩٨)، ١١ - بليك ادواردز (تاكنون هرگز نامزد نشده است)، ١٢- فدريكو فليني (٤بار) كسب اسكار افتخاري در سال ١٩٩٢،١٣ - جان فرانكن هايمر (هرگز نامزد نشده است) ١٤- ديويد. وارك، گريفيث (كسب اسكار افتخاري در سال ١٩٣٥)،١٥ - هاوارد هاكس، (١ بار)، ١٦- ارنست لوبيچ (٣ بار)، كسب اسكار افتخاري در سال ١٩٤٦،١٧ - جورج لوكاس (٢ بار)، ١٨- سيدني لومت، ٤ بار، اسكار افتخاري در سال ١٩٢٠٠٤ - ديويد لينچ (٣ بار)، ٢٠- ترنس ماليك (١ بار)،٢١ -مايكل مان (١ بار)، ٢٢- سام پكين پا (هرگز نامزد نشده است)،٢٣ - آرتور پن (٣بار)، ٢٤- اتوپره مينجر (٢ بار)،٢٥ - ژان رنوار كسب اسكار افتخاري در سال ١٩٧٤، ٢٦- آلفرد هيچكاك (٥ بار) كسب جايزه تالبرگ در سال ١٩٦٧،٢٧ - باستر كيتون (هرگز نامزد نشده است)، ٢٨- استنلي كوبريك (٤ بار)،٢٩ - آكيرا كوروساوا ، كسب يك اسكار افتخاري در سال ١٩٩٠، ٣٠- فريتس لانگ (هرگز نامزد نشده است)، ٣١ - اسپايك لي (هرگز نامزد نشده است)، ٣٢- ريدلي اسكات (٣ بار)، ٣٣ - فرانسوا تووفو، (١ بار)، ٣٤- كينگ ويدور (٥ بار) كسب اسكار افتخاري در سال ١٩٧٨،٣٥ - پيتر وير (٣ بار)، ٣٦- اورسن ولز، (١ بار) كسب اسكار افتخاري در سال ١٩٧٠،٣٧ - سام وود (٣بار)

بازيگران مردي كه هرگز اسكار نگرفته اند:

 ۱- وارن بيتي (٤ بار) ٢ - درك بوگارد (هرگز نامزد نشد)،٣ - ريچارد برتن (٧ بار)، ٤- چارلي چاپلين ( در مقام بازيگر ٢ بار)،٥ - مونتگمري كليفت (٤ بار)، ٦ - جوزف كاتن (هرگز نامزد نشد)، ٧ - توني ترتيس، (١ بار)، ٨- جيمز دين (٢ بار پس از مرگ)،٩ - كرك داگلاس (٣ بار)، ١٠- كلينت ايستوود (٢ بار كسب جايزه تالبرگ در سال ١٩٩٤)،١١ - آلبرت فيني (٥ بار)، ١٢- ارول فلين (هرگز نامزد نشد)،١٣ - پيتر فاندا (١ بار)، ١٤- كري گرانت (٢ بار كسب اسكار افتخاري در سال ١٩٧٠)،١٥ - هارولد لويد (هرگز نامزد نشد)، ١٦- دين مارتين (هرگز نامزد نشد)،١٧ - مارچلو ماستروياني (٣ بار)، ١٨- استيو مك كوئين (١ بار)،١٩ - رابرت ميچم (١ بار)، ٢٠- پيتر اوتول (٨ بار كسب اسكار افتخاري در سال ٢٠٠٣)،٢١ - رابرت ردفورد (١ بار)، ٢٢- ادوارد.جي. رابينسون (هرگز نامزد نشد)٢٣ - ميكي روني (٤ بار كسب اسكار افتخاري در سال هاي ١٩٣٨ و ١٩٨٢)، ٢٤- آرنولد شوارتزنگر (هرگز نامزد نشد)، ٢٥ - پيتر سلرز (٢ بار)، ٢٦- ريچارد هريس (٢ بار)،٢٧ - باب هوپ (هرگز نامزد نشد)، ٢٨- باستر كيتون (هرگز نامزد نشد)، ٢٩- جين كلي (١ بار كسب اسكار افتخاري در سال ١٩٥١)، ٣٠- جان تراولتا (٢ بار)،٣١ - بروس ويليس (هرگز نامزد نشده است)، ٣٢- تام كروز (٣ بار)،٣٣ - هريسون فورد، (١ بار)

بازيگران زني كه تاكنون موفق به كسب اسكار نشده اند:

۱ - لورن باكال (١ بار)، ٢ - بريژيت باردو(هرگز نامزد نشد)، ٣ - دوريس دي (١ بار)، ٤- مارلنه ديتريش (١ بار)،٥ - گرتاگاربو (٤ بار كسب اسكار افتخاري در سال ١٩٥٤)، ٦- اوا گاردنر (١ بار)، ٧ - ليليان گيش (١ بار كسب اسكار افتخاري در سال ١٩٧٠)، ٨- كارول لمبارد (١ بار)، ٩ - مريلين مونرو (هرگز نامزد نشد)، ١٠- ميشل فايفر (٣ بار)،١١ - مگ رايان (تاكنون نامزد نشده است)، ١٢- جين سيمونز (٢ بار)،١٣ - ريتا هيورث (هرگز نامزد نشد)، ١٤- شرلي تمپل (كسب اسكار افتخاري در سال ١٩٣٤)١٥ - ژانت لي (١ بار)، ١٦- ليو اولمان (٢ بار)، ١٧ - كيت وينسلت (٤ بار)، ١٨- ناتالي وود (٣ بار).

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 18:18 توسط احمد صبریان |



 
هاليوود را با آثار دهه هاي ١٩٣٠ و ١٩٤٠ به خاطر مي آورند دهه هايي كه عصر طلايي سينما ناميده شده است. دوره اي كه سينما فارغ از رقيب توانمندي چون تلويزيون، محمل تخيل ميليون ها مخاطبي بود كه براي تماشاي فيلم بليت مي خريدند و در سالن هاي تاريك مي نشستند، تا براي لحظاتي از جهان تلخ و بي رحم واقعيت جدا و وارد جهان روياها شوند. آن چه به هاليوود جلوه و رونق مي بخشيد، بازيگران جذابي بودند كه تمايلات فرو خفته تماشاگران را بر پرده به تصوير مي كشيدند. برخي از آن ها پا را از حيطه بازيگري فراتر گذاشتند و تبديل به ستاره شدند. ستارگاني كه زندگي آن ها چه مقابل دوربين و چه دور از آن، به مايه كنجكاوي و حتي دغدغه تماشاگران پرشور سينما مبدل شد. از «چارلي چاپلين»، «باستر كيتن»، «هارولد لويد» و «لورل و هاردي» گرفته كه با ملاحت خود تماشاگر خسته از واقعيت را از ته دل مي خنداندند، تا ستارگان بسيار جذابي چون «همفري بوگارت»، «ارول فلين»، «گري كوپر» و «جان وين» كه نماد تمام عيار عصر خود بودند و خاطره آن ها تا سينما سينماست، جاودان خواهد ماند. در ميان اين كهكشان پرستاره يك ستاره ابعادي فراتر از ديگران يافت و درخشش خيره كننده اش هاليوود را محو خود كرد.طي يك قرن اخير تنها يك ستاره به چنين جايگاهي رسيد و تنها يك بازيگر لقب «سلطان هاليوود» را به دست آورد و او كسي نبود جز «كلارك گيبل».به نوشته «ويكي پديا»، ويليام كلارك گيبل نخستين روز فوريه سال ١٩٠١ در «كاديز اوهايو» به دنيا آمد. پدر او «ويليام هنري گيبل» يك كارگر حفار چاه نفت و مادرش «آدلين هرشلمن»، يك مهاجر آلماني بود.
مادر «كلارك» هنگامي كه او ٦ ماهه بود، وي را در كليساي كاتوليك رم غسل تعميد داد و هنگامي كه «كلارك» تنها ١٠ ماه سن داشت، در پي رشد شديد تومور مغزي از دنيا رفت. پس از مرگ مادر بر سر نحوه تربيت «كلارك» خردسال بين خانواده هاي والدينش، اختلاف نظر شديدي به وجود آمد. هنگامي كه «كلارك» پا به دوره نوجواني گذاشت، زندگي خانوادگي اش در پي ورشكستگي پدر دچار تلاطم و سختي هاي بسيار شد. در پي آن وي ترك تحصيل كرد و در كارخانه لاستيك سازي شهر محل سكونتش، آكرن، مشغول كار شد. در اين سال ها بود كه «كلارك» نوجوان پس از ديدن نمايش «مرغ بهشت»، به بازيگري علاقه مند شد. در سن ٢١ سالگي «كلارك» مادرخوانده مهربان خود را نيز از دست داد و پس از پرسه زدن در شهرهاي مختلف و كار كردن در كارخانه ها و نيز ميدان هاي نفتي، سرانجام به سوي گروه هاي تئاتري كشيده شد. ازدواج با «لوراهوپ كروز» هم بازي، مربي و مدير پرنفوذ كلارك پاي او را به هاليوود در حال شكوفايي دهه ١٩٢٠ كشاند. اولين فيلم هاي «كلارك گيبل» صامت بود. در ابتدا مديران استوديوهاي هاليوود نظر مثبتي درباره اين بازيگر سبزه رو و گستاخ نداشتند. غافل از آن كه همين ويژگي ها به علاوه صداي بم و چهره مردانه «كلارك گيبل» به شدت مورد اقبال تماشاگران قرار مي گيرد. «مترو گلدوين ماير» استوديوي معتبر هاليوود كه «كلارك» را در استخدام داشت، به تدريج و ناباورانه متوجه تاثيرگذاري وي بر تماشاگران سينما شد. اگرچه مديران استوديو، باز هم خطر ميدان دادن به اين جوان گستاخ ولي دوست داشتني را نپذيرفتند. سال ١٩٣١ «گيبل» براي آزمودن بخت خويش، روانه استوديوي برادران وارنر شد. «داريل زانوك» مدير اجرايي استوديو، پس از تست اوليه «كلارك»، در حاشيه فرم استخدامي وي نوشت: «گوش هاي او بيش از حد بزرگ است و در واقع به يك ميمون تنومند شباهت دارد.» به اين ترتيب برادران وارنر يكي از ارزشمندترين جواهرات هاليوود را از دست داد، زيرا گيبل نزد «متروگلدوين ماير» و مدير جديد و آينده نگر آن «ايرونيگ» بازگشت. تنها ظرف ٢ سال «كلارك گيبل» به يكي از درخشان ترين چهره هاي هاليوود مبدل شد و ازدواج دومش با «گرتا گاربو» او را در حد يك ستاره سرشناس مطرح كرد.
اين در حالي بود كه بداخلاقي و ناسازگاري وي با تهيه كنندگان، به سوژه نشريات مبدل شد و جالب آن كه محبوبيت او را نيز افزايش داد. در سال هاي دهه ١٩٣٠ حضور «كلارك گيبل» در هر فيلمي، به معناي هجوم تماشاگران مشتاق به سالن هاي سينما بود و رسانه هاي گروهي و تماشاگران به او لقب «سلطان هاليوود» را دادند، لقبي كه تا آن زمان به كسي داده نشده بود. پس از آن نيز كسي ياراي تصاحب اين عنوان را نيافت.
سال ١٩٣٤ «كلارك گيبل» با نقش آفريني به يادماندني خود در فيلم «در يك شب اتفاق افتاد»، علاوه بر كسب اسكار بهترين بازيگر سال، قامت بازيگري اسطوره اي را يافت. براساس گزارش هاي مطبوعاتي و نظرسنجي هاي آن سال ها، نقش آفريني وي در اين فيلم تاثير چشمگيري بر نحوه لباس پوشيدن، رفتارهاي اجتماعي و سبك زندگي مردان در آن سال ها و حتي دهه هاي بعد گذاشت و شكل خاص سبيل او تا چند دهه بين مردان رايج شد. نقش «گيبل» در اين فيلم هم چنين الهام بخش «فرتيس فرلنگ» طراح و كارگردان سرشناس انيميشن، براي خلق شخصيت كارتوني «باگزباي» شد. يك سال بعد «گيبل» براي حضور درفيلم «شورش در كشتي بونتي» نامزد دريافت اسكار شد، گرچه آن را به دست نياورد. او خود اين فيلم را بهترين اثر كارنامه حرفه اي اش توصيف كرد. «گيبل» براي جاودانه شدن نياز به برداشتن يك گام ديگر و شايد مهم ترين گام زندگي اش داشت. اين امكان سال ١٩٣٩ براي او فراهم شد زماني كه «ديويد سلزنيك» بي پروا تصميم گرفت تا شاهكار عظيم«مارگرت ميچل» را به تصوير بكشد. به اين ترتيب توليد «بربادرفته» با شكوه ترين فيلم تاريخ سينما آغاز شد.
براساس نتايج نظرسنجي ها، «كلارك گيبل» بهترين فرد براي ايفاي نقش «رت باتلر» گستاخ و جذاب بود. «مارگرت ميچل» خالق «بربادرفته» نيز گيبل را خود «رت باتلر» مي دانست. اما «متروگلدوين ماير» با آگاهي از حساسيت عمومي در اين باره، شرايط سختي را براي قرض دادن ستاره خود به «سلزنيك» مطرح كرد. از اين رو «سلزنيك» بر آن شد تا از «گري كوپر» براي ايفاي نقش «رت باتلر» بهره بگيرد. «سلزنيك» بعدها در اين باره گفت: «هم «گيبل» و هم «كوپر» از چهره هاي شاخص زمان خود بودند. «كلارك» بسيار خوش لباس بود و هيبتي مردانه داشت و «گري» نماد يك آمريكايي واقعي بود.»
«گري كوپر» اين پيشنهاد را رد كرد و در نهايت «سلزنيك» مجبور شد تا در مقابل ٥/١ ميليون دلار و نيمي از درآمد خالص فيلم «كلارك گيبل» را از متروگلدوين ماير قرض بگيرد. چنين توافقي برسر يك بازيگر در كل تاريخ سينما بي سابقه است.
از قول «گري كوپر» درباره دليل رد كردن پيشنهاد «سلزنيك» چنين نقل شده است: « «بربادرفته» بزرگ ترين شكست تاريخ هاليوود خواهد بود. خوشحالم از اين كه به جاي من، دماغ كلارك گيبل به خاك ماليده خواهد شد.»
فيلم «بربادرفته» با تمام مشكلات و موانع پيش روي خود ساخته شد و به خلاف پيش بيني «گري كوپر» نه تنها بزرگ ترين شكست تاريخ هاليوود نبود، بلكه به پرفروش ترين و محبوب ترين فيلم تاريخ سينما مبدل شد. با اين وصف نه تنها بيني «كلارك گيبل» -آن طور كه «گري كوپر» انتظار داشت- به خاك ماليده نشد، بلكه شگفتي آفريد. «گيبل» دهه ١٩٥٠ در مصاحبه اي گفت: «هر گاه تصور مي شود دوره افول من فرارسيده است، پخش مجدد فيلم «بربادرفته» مرا به لحاظ حرفه اي دوباره زنده مي كند.»سال ١٩٤٢ و در بحبوحه جنگ جهاني دوم «كلارك گيبل»، پس از مرگ همسر محبوبش «كارول لومبارد» به نيروي هوايي ارتش آمريكا پيوست. وي به ماموريت هاي متعددي برفراز اروپا -ميدان اصلي جنگ جهاني دوم- و حتي بر فراز خاك آلمان اعزام شد. آدولف هيتلر پيشواي رايش سوم، «كلارك گيبل» را بزرگ ترين بازيگر سينما مي دانست و براي كسي كه «سرگرد كلارك گيبل» را دستگير كند و سالم تحويل ارتش آلمان دهد، پاداش بسيار چشمگيري تعيين كرده بود.پس از جنگ جهاني دوم «گيبل» به هاليوود بازگشت. گرچه نقش هاي او در اين دوره از نظر خود وي جالب نبودند. «سلطان هاليوود» ديگر پا به سن گذاشته بود. وي طي اين سال ها براي پنجمين و ششمين بار نيز ازدواج كرد.١٦ نوامبر ١٩٦٠«كلارك گيبل»، در پي چهارمين حمله قلبي خود در لس آنجلس درگذشت. گفته مي شود نقش هاي سنگين و پرتحرك او در فيلم هاي آخرش، وي را از پا درآورد. «گيبل» در سال هاي پاياني زندگي اش بسيار چاق شده بود. هنگام ساخت فيلم «بربادرفته»، گيبل ٨٦ كيلوگرم وزن داشت و با توجه به قد ١٨٥ سانتي متري خود از اندام بسيار متناسبي برخوردار بود. حال آن كه در سال هاي پاياني وزن او به ١٠٤ كيلوگرم رسيده بود. وي براي حضور در آخرين فيلمش -ناجورها- ١٦ كيلوگرم از وزن بدنش را كم كرد. استفاده مفرط از قرص هاي لاغري و استعمال شديد دخانيات (گيبل به مدت ٣٠ سال به طور متوسط روزانه ٣ پاكت سيگار مي كشيد) سلطان هاليوود را تسليم مرگ كرد. چهار ماه پس از مرگ وي، تنها پسرش «جان كلارك گيبل» به دنيا آمد.
" پس از ازدواج با «كارول لومبارد»، كلارك گيبل به معناي واقعي خوشبختي را در زندگي مشترك تجربه كرد. مرگ ناگهاني «كارول لومبارد» در پي يك سانحه هوايي و در يك هواپيماي نظامي، كمر گيبل را شكست. به گفته يكي از دوستانش، كلارك هيچ گاه پس از مرگ «كارول لومبارد» احساس خوشبختي نكرد و در واقع شعله قلبش براي هميشه خاموش شد. جسد سلطان هاليوود به وصيت وي در كنار «لومبارد» دفن شد.
" پس از اعلام خبر فوت گيبل، نيويورك تايمز نوشت: «سلطان هاليوود مرد. او همتايي نداشت و نخواهد داشت. لقب سلطان هاليوود نيز همراه او دفن شد...» او به لحاظ تكنيكي بهترين بازيگر تاريخ سينما نبود و از ظرافت و كمال تئاتري هاي بريتانيايي هاليوود نيز بي بهره بود. اما «كلارك گيبل» اينك يك مقياس سنجش است و ستارگان سينما چه در گذشته و چه در حال و چه در آينده با او مقايسه مي شوند. او نماد مردانگي بود و خشونت فرهنگ آمريكايي.
" لس آنجلس تايمز نيز نوشت: «كلارك گيبل از خصوصيات انساني نادري برخوردار بود مردانگي و در عين حال شوخ طبعي، خوش طينت و برخوردار از درك و فهم بالا، و آسان گيري و در عين حال تكلف و ملاحظه كاري. علاوه بر اين ها «كلارك گيبل» به لحاظ حرفه اي فردي بااصالت و به لحاظ شخصيتي يك رنگ و صادق بود، خصوصياتي كه در عرصه سينما كمتر مشاهده مي شود.»
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 15:57 توسط احمد صبریان |




 
«جيسون بورن» بازگشت. تعجبي ندارد كه پس از ساخت فيلم هاي «هويت بورن» و «برتري بورن»، زندگي حرفه اي «مت ديمون» به كلي متحول شود و تهيه كنندگان متقاعد شوند كه با ساخت سومين قسمت از اين مجموعه -التيماتوم بورن- مي توانند هواداران «جيسون» را راضي تر كنند. بنابراين، «مت ديمون» با بازي دوباره در نقش «جيسون بورن»، يكي از منفورترين جاسوس هاي تاريخ سينما را به تصوير كشيد و تبديل به ستاره اي بزرگ در هاليوود شد. «هاليوود ريپورتر» با «ديمون» درباره اين فيلم گفتگويي انجام داده است.
 

طي سالياني كه نقش يك قاتل فراموشكار را بازي كرده ايد، چه چيزهايي آموخته ايد؟
 

درباره بازي در اين نقش ها بايد بگويم كه ٧ سال از عمرم را روي اين فيلم ها گذاشتم. بدون شك «جيسون بورن»، مهم ترين شخصيتي است كه تاكنون بازي كرده ام. شايد فقط حضور در فيلم «ويل هانتينگ خوب» در كنار «بن افلك» را بتوانم با مجموعه فيلم هاي «بورن» مقايسه كنم. زيرا «ويل هانتينگ خوب» باعث شد من و «افلك» به شهرت برسيم.

 درباره تاثيري كه بازي در اين نقش روي كارنامه هنري تان گذاشت، چه نظري داريد
 

به شدت دوست داشتم در اين ٣ فيلم، بازي كنم. چون فيلم نامه آنها را دوست داشتم. هر كدام از اين فيلم ها، مي توانست در گيشه به سختي شكست بخورد و يك «سيريانا»ي ديگر شود. «جورج كلوني» و من هرچه سرمايه داشتيم روي فيلم «سيريانا» گذاشتيم، فيلمي كه به خاطر پيچيدگي مخاطب كمي را جذب كرد. فيلم «مردگان» جديدترين ساخته «مارتين اسكورسيزي»، جوايز اسكار را درو كرد و در گيشه هم توفيق نسبي به دست آورد. اگر بخواهيم درباره فيلم هاي اسكورسيزي صحبت كنيم، مي بينيد كه فيلم هاي او در گيشه فروش زيادي ندارد. حتي شاهكارهايش مثل «رفقاي خوب» و «گاو خشمگين» در گيشه با استقبال چنداني روبرو نشد. اما كار كردن با او و همكاري در خلق يك شاهكار، بيش از موفقيت تجاري فيلم ارزش دارد. من به بازي در آثاري توجه نشان مي دهم كه فيلم نامه آنها را دوست داشته باشم و در مجموع بيشتر فيلم هايي را كه كار كرده ام، دوست دارم زيرا در هر يك از آنها اجازه داشتم، خلاقانه كار كنم.

 از نظر زماني، ساخت «هويت بورن» با «برتري بورن» چه فرق هايي داشت؟

 فكر مي كنم، تابع شرايط زماني خود هستند. «هويت بورن» بعد از حوادث ١١ سپتامبر ساخته شد. تمام آن ترس ها، دلهره ها و شرايط بغرنج سياسي در اين فيلم منعكس شد. در عراق، همه چيز در حال تغيير بود و «بورن» اين اسطوره آمريكايي، قصد داشت از اشتباه هايش كناره بگيرد و بابت آن ها عذرخواهي كند. او مي خواست مسئوليت رفتارش را بپذيرد. حالا شما در «برتري بورن» مي بينيد كه او هفت تيرش را روي شقيقه كسي كه به او دروغ گفته است، مي گذارد و مي شنود كه: اين كاريه كه بلدي، تو مي خواهي زندگي مردم آمريكا را نجات بدهي! و بورن پاسخ مي دهد: تو باعث شدي اين نمايش مسخره رو راه بيندازم. من حالا فهميدم كه ديگر نمي خواهم اين كار رو ادامه بدم.
 

آيا «پل گرين گراس» (كارگردان فيلم) موقع شكل گيري فيلم، با شما در ارتباط بود؟

 بله، او كارگردان بسيار متبحري است. در ضمن نويسنده بزرگي است كه قلم بسيار خوبي دارد. فيلم «برتري بورن» اثري جذاب است كه شما داستان را مي گوييد و شخص ديگري آن را با چيزي كه متصور مي شود، مي نويسد. هر كارگرداني، قسمتي از وجودش را در يكي از فيلم هايش به نمايش مي گذارد و اين غيرقابل اجتناب است. ما خيلي خوش شانس بوديم كه «جورج نولفي» را در كنارمان داشتيم. هر روز سر صحنه، روي قسمت هايي كه مربوط به همان روز مي شد، كار مي كرديم. در حالي كه «جورج» در هتل روي بخش هايي كه مربوط به روز بعد مي شد كار مي كرد. نمي گويم كار آساني بود اما با توجه به ٣ نويسنده اي كه روي فيلم نامه كار كرده بودند و خود «پل» كه نگران همه چيز بود، ما با خيال راحت سرصحنه مي رفتيم.

 درباره بازي در يك مجموعه فيلم پرفروش ديگر چه فكر مي كنيد؟

راستش دلم مي خواهد در چنين فيلم هايي بازي كنم. همان كساني كه «دسته يازده نفره اوشن» را نوشتند، فيلم Rounders را هم نوشتند اما من پيشنهاد آنها را نپذيرفتم. «استيون سودربرگ» درباره «اوشن ها» نزد ما آمد و گفت: «مي خواهم يكي ديگر بسازم و من گفتم باشد من آماده ام.» اما من فكر نمي كردم اين فيلم دنباله دار شود و قسمت هاي بعدي هم در راه باشد. من فقط حاضرم در دنباله هر فيلم خوبي بازي كنم. همواره دوست دارم با همان افرادي كه در فيلمي موفق همبازي بوده ام، بازي كنم. اين فيلم ها چه دنباله دار باشد يا نباشد، بازي در آنها را مي پذيرم.
 

مي خواهيد در سينما به چه چيزي مشهور شويد؟

 همان كاري كه «بن افلك»، «جورج كلوني» و «كلينت ايستوود» كردند. اين ها بازي مي كنند، مي نويسند، كارگرداني مي كنند. من عاشق فيلمسازي هستم و دلم مي خواهد يك روز فيلمي را كارگرداني كنم. ظرف ١٠ سال گذشته، كارنامه بازيگراني را كه كارگردان شدند، بررسي كردم. ديدم چه عالي است كه يك بازيگر، فيلم خودش را كارگرداني كند. من با خيلي از آنها كاركردم. فكر مي كنم اكنون وقتش رسيده كه كارگردان شوم، البته قبول دارم به دست آوردن سابقه اي درخشان در اين كار سخت است، اما به هر حال سعي خود را مي كنم.
 

از «جورج كلوني»، دوست قديمي تان بگوييد.

«جورج»، آن طور كه مي خواهد و مي تواند زندگي مي كند. با وجود اين كه «پاپاراتزيها» -عكاسان مطبوعاتي- او را رها نمي كنند اما او زندگي خودش را دارد. در خانه زيبايش در ايتاليا، دوستانش را جمع مي كند. فرد بسيار بخشنده اي هم هست. به عنوان يكي از دوستان «جورج»، فقط بايد تلاش كنيد دوست او باقي بمانيد. اين كار بزرگي است. من سعي مي كنم در فهرست دوستان او بمانم، چون زندگي عالي او با دوستانش گره خورده است.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 18:11 توسط احمد صبریان |


شخصیت جان مک‌کلین فیلم سینمایی "جان‌سخت" با بازی بروس ویلیس در نظرسنجی نشریه "توتال فیلم" به عنوان بهترین پلیس تاریخ سینما انتخاب شد.

 بروس ويليس فرزند بزرگ يك خانواده ارتشي است، بعد از اينكه پدرش ارتش را در سال 1957 ترك كرد آنها به نيوجرسي آمريكا رفتند. بروس در مدرسه بسيار فعال بود و همچنين در چندين برنامه دراماتيك ظاهر شد.
او تصميم نداشت كه بعد از دبيرستان مستقيماً به دانشگاه برود و يك كار رانندگي پيدا كرد اما بعد از اتفاقي كه براي يكي از همقطارانش افتاد اين كار را رها كرد و مدتي در بارهاي محلي سرگردان بود علاقه بروس به موسيقي اقزايش يافته بود همچنين شروع به زدن ساز دهني در يك گروه كه « لوز گوز » نام داشت كرد.
بروس مطالعاتش را در زمينه تئاتر ادامه داد و دوره هايي را در زمينه درام در كالج مونتكلر آغاز كرد بروس براي چند تست بازيگري به نيويورك نامه هايي فرستاد او بلاخره به منهتن رفت و يك آپارتمان كوچك اجاره كرد.
بروس براي تأمين مخارج زندگي در رستوران مركزي شروع به كار كرد در سال 1984 يك نقش مهمان در فيلم صداي ميامي بازي كرد كه نقش يك قاچاقچي اسلحه را بازي مي كرد.
بعد از يك موفقيت در يك شو بروس براي اولين بار در روزنامه ها مطرح شد. سال 1987 هم يك سال خوب و هم يك سال بد براي بروس بود او با دمي مور هنر پيشه زن در لاس وگاس ازدواج كرد و يك كار ضعيف در فيلم « Back Edwards Blin Date » ارائه داد اما در سال 1988 وقتي كه در فيلم «جان سخت » در نقش « مك كلين » يك پليس بي باك بازي كرد منتقدين راساكت كرد.
براساس این گزارش، در نظرسنجی نشریه بریتانیایی "توتال فیلم" برای انتخاب بهترین شخصیت‌های پلیس تاریخ سینما، ویلیس با شخصیت جان مک‌کلین فیلم "جان سخت" (به کارگردانی جان مک‌تیرنان محصول 1988) با پشت سر گذاشت رقیبی سرسخت چون چون مارج گاندرسن فیلم سینمایی "فارگو" (با بازی فرانسس مکدورمند به کارگردانی جوئل کوئن محصول 1996) در صدر ایستاد.
در این نظرسنجی شخصیت پلیس مارتین ریگز در مجموعه فیلم‌های سینمایی "اسلحه مرگبار" با بازی مل گیبسن و کارگردانی ریچارد دانر (نخستین فیلم محصول 1987) سوم شد و راسل کرو با شخصیت وندل وایت فیلم سینمایی "محرمانه لس آنجلس" (محصول 1997 به کارگردانی کرتیس هنسن) رده چهارم را به خود اختصاص داد.
مقام پنجم نظرسنجی نشریه معتبر "توتال فیلم" برای انتخاب بهترین پلیس‌های تاریخ سینما هم به شخصیت جیمی دویل پلیس فیلم "رابط فرانسوی" به کارگردانی ویلیام فریدکین محصول 1971 رسید که نقش او را جین هاکمن بازی کرده است. نتایج کامل این نظرسنجی و فهرست 20 پلیس برتر تاریخ سینما در شماره تابستانی "توتال فیلم" منتشر شده است.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 14:46 توسط احمد صبریان |

وقتی نام اسکار در میان انبوه جوایز سینمایی به میان می‌آید، همه جوایز در مقابلش رنگ می‌بازند. بوسه بر آن مجسمه طلایی سه و نیم کیلویی اوج آرزوی هر هنرمندی در عرصه سینماست. اما بسیاری از بزرگان تاریخ سینما هستند که هرگز این جایزه را نبرده‌اند. این گزارش یک بررسی اجمالی درباره کسانی است که در عین شایستگی هرگز اسکار نگرفته‌اند. قسمت اول این گزارش به فیلمسازان و فیلمنامه‌نویسان اختصاص دارد و قسمت دوم به بازیگران مرد و زن.
نامش را «آکادمی» گذاشته‌اند، گرچه چیزی در آنجا آموزش داده نمی‌شود و چون برندگان را با رأی‌گیری انتخاب می‌کنند، خودشان هم چیز چندانی یاد نمی‌گیرند.

آکادمی علوم و هنرهای تصاویر متحرک فصلی دارد که به سرعت به آن نزدیک می‌شویم و گمان می‌کنم بتوانیم با حدس زدن نام ستارگانی ـ بازیگران زن و مرد، فیلمسازان و تهیه‌کنندگان ـ که مورد بی‌مهری آکادمی قرار می‌گیرند، به استقبال این فصل برویم. هنری فوندا را در 1980 یا آل پاچینو را در 1991 به یاد دارید؟ امسال اسکار به چه کسانی می‌رسد و دست چه کسانی خالی می‌ماند؟

بیایید ابتدا کمی تمرین ریاضیات بکنیم. آکادمی تقریباً شش هزار عضو دارد که به این شاخه‌ها تقسیم می‌شوند:
بازیگر: 1274 نفر، تهیه‌کننده: 466 نفر، مدیر تولید: 434 نفر، صدا: 419 نفر، نویسنده: 398 نفر، طراح تولید: 380 نفر، کارگردان: 377 نفر، روابط عمومی: 373 نفر، عضو آزاد: 371 نفر، فیلم کوتاه و انیمیشن: 322 نفر، جلوه‌های ویژه: 250 نفر، موسیقی: 240 نفر، تدوینگر: 229 نفر، فیلمبردار: 189 نفر، ‌ مستند: 134 نفر، مجموع: 5856 نفر. هر شاخه نامزدهای برگزیده رشته خود را معرفی می‌کند (فیلمسازان نامزدهای بهترین کارگردان را و به همین ترتیب)، اما در مرحله نهایی همه اعضا برای انتخاب برندگان اسکار در تمامی رشته‌ها رأی می‌دهند.

هیچ‌کس امیدوار نیست حس زیبایی‌شناسی نقشی هر چند کم در روند رأی‌گیری داشته باشد و همه می‌دانند سیاست و تبلیغات و هیاهو در این روند تأثیر می‌گذارد. اما واقعیت این است: اگر شما بازیگری باشید که در یک رشته غیر از بازیگری مثل نویسندگی و کارگردانی نامزده شده، می‌توانید انتظار بیشتری برای انتخاب شدن داشته باشید. همین نکته به ما کمک می‌کند بفهمیم چرا در 25 سال گذشته بازیگرانی نظیر رابرت ردفورد، وارن بیتی، کوین کاستنر، کلینت ایستوود و مل گیبسن همگی اسکار بهترین کارگردانی را برده‌اند و چرا در 15 سال اخیر بازیگرانی چون اما تامپسن، بیلی باب تورنتن، مت دیمن و بن افلک برنده اسکار فیلمنامه شده‌اند. بازیگران از بازیگران حمایت می‌کنند، حتی اگر نویسنده و کارگردان شده باشند.

مارتین اسکورسیزی (با پنج نامزدی بی‌حاصل) فیلمسازی است که بیش از سایرین قربانی نبود توازن در سیستم رأی‌گیری آکادمی شده است. او در 1980 با «گاو خشمگین» خود قافیه را به نخستین تجربه کارگردانی رابرت ردفورد در «مردمان عادی» باخت و در 1990 همین شرایط را با «رفقای خوب» در برابر «رقصنده با گرگ‌ها» ی کوین کاستنر تجربه کرد. سال گذشته هم که کلینت ایستوود کهنه‌کار با «دختر میلیون دلاری» خود عرصه را به اسکورسیزی و «هوانورد» تنگ کرد. اما بحث‌های قانع‌کننده، فیلم بازنده را مستحق اسکار می‌دانستند.

البته اسکار همواره فیلمسازان بزرگی را نادیده گرفته که نبردن اسکار را یکی از افتخارات بزرگ خود می‌دانند. اگر کسی اسکار را نبرد، تازه آن وقت می‌تواند به جمع افسانه‌هایی چون آلفرد هیچکاک (پنج نامزدی بی‌حاصل)، استنلی کوبریک (چهار نامزدی بی‌حاصل)، اینگمار برگمان (سه نامزدی بی‌حاصل)، جوزف فن اشترنبرگ (دو نامزدی بی‌حاصل) و اورسن ولز (یک نامزدی بی‌حاصل) بپیوندد. هوارد هاکس برای تمام فیلم‌های کلاسیکی که کارگردانی کرد ـ «صورت‌زخمی» ، «بزرگ کردن نوزاد» ، «دختر روز جمعه او» ، «گروهبان یورک» ، «خواب بزرگ» ، «رود سرخ» ، «آقایان بلوندش را دوست دارند» و «ریو براوو» ـ تنها یک بار برای «گروهبان یورک» نامزد اسکار شد و در آن مورد هم دست خالی به خانه برگشت. آکادمی، دو سال پیش از مرگ هاکس، در 1975 یک اسکار افتخاری به او داد تا به سنت «ابراز تأسف» خود عمل کرده باشد.

 اما اوضاع فیلمسازان امروزی چطور است؟ رابرت آلتمن هم، مثل اسکورسیزی، پنج بار نامزد شده و اصلاً نبرده. پیتر ویر با چهار بار نامزدی اسکاری نبرده و همچنان دارد به فیلم ساختن ادامه می‌دهد. دیوید لینچ و مایک لی هم به ترتیب با سه و دو بار نامزدی در اسکار، نصیبی از جوایز نبرده‌اند و جوئل کوئن و الکساندر پین هم هر کدام یک نامزدی بی‌حاصل را تجربه کرده‌اند. دیوید اُ. راسل هم حالا حالاها باید منتظر نامزدی بماند.

اما بی هیچ بحث و گفتگویی می‌توان به راحتی به شرم ‌آورترین چشم‌پوشی تاریخ آکادمی اسکار حکم داد. آنها که پاییز امسال مستند «هیچ راهی به خانه نیست» را از شبکه PBS دیدند، بر این نکته تأکید داشتند که مارتین اسکورسیزی سرانجام اسکار را در رشته‌ای مثل بهترین فیلم مستند می‌گیرد. شاید هم آکادمی برای «ابراز تأسف» و کم‌کاری خود یک اسکار افتخاری به او بدهد و خلاص!

حرف زدن درباره این که آکادمی اسکار کدام فیلمنامه‌نویس را نادیده می‌گیرد بیهوده به نظر می‌رسد. چرا که هیچ رشته‌ای به نام بهترین فیلمنامه‌نویس وجود ندارد و جایزه صرفاً‌ به بهترین فیلمنامه تعلق می‌گیرد. این هم یکی دیگر از روش‌های آکادمی برای تقدیر از نویسندگان. شما تنها آن کسی هستید که باید جایزه فیلمنامه برتر را بگیرید. همین که به داخل سالن راهتان داده‌ایم باید کلاهتان را به آسمان بیندازید.

ذکر این نکته هم که فیلمنامه‌ها معمولاً‌ چندین و چند بار بازنویسی می‌شوند ظاهراً هیچ فایده‌ای ندارد. دانستن اینکه نسخه نهایی کار چه کسی است غیرممکن به نظر می‌رسد، مگر اینکه شما عضوی از پروژه باشید. اسکار بهترین فیلمنامه «ارباب حلقه‌ها: بازگشت پادشاه» را سه نفر با هم گرفتند: پیتر جکسن، فران والش و فیلیپا بوینز. خب، دیالوگ‌های مورد علاقه شما را چه کسی نوشته است؟ (احتمالاً‌ ج. ر. ر. تولکین) صحنه محبوب شما را چه کسی اقتباس کرده؟ آیا بازیگران اصلاً‌ بداهه کار نکرده‌اند؟ پس عجیب نیست که نام این جایزه را گذاشته‌اند بهترین فیلمنامه.

حالا با توجه به این دغدغه‌ها، بیایید کمی در این مورد بیشتر بحث کنیم.

اگر وارن بیتی یکی از آن مثال‌هایی است که تأثیر رأی بازیگران بر اسکار بهترین کارگردانی را تشریح می‌کند، در عوض در فیلمنامه‌نویسی کاملاً‌ شرایطی متضاد دارد. در سی سال اخیر، 361 نویسنده مختلف نامزد اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی و غیراقتباسی شده‌ و خیلی‌ها هم تنها یک بار این نامزدی را تجربه کرده‌اند. بیتی چهار بار نامزد شده و هیچ جایزه‌ای نبرده. این بیشترین تعداد نامزدی بی‌حاصل در بین فیلمنامه‌نویسان است که حتی کمک همکاران هم نتوانسته مؤثر واقع شود.

این نادیده گرفته شدن احتمالاً‌ به خاطر ژانری است که بیتی در آن تبحر دارد: کمدی سبک. او هم مثل همتایش رادنی دنجرفیلد هیچ عزت و احترامی در عرصه کمدی ندیده است. بهتر است نگاهی بیندازیم به دیگر نامزدی‌های بی‌حاصل در رشته بهترین فیلمنامه: نیل سایمن (چهار بار)، نورا افرون، لارنس کاسدان، بری لوینسن و گری راس (هر کدام سه بار) و لری گلبرت (دو بار). همه بامزه‌ها فیلمنامه‌های بامزه‌ای مثل «توتسی» ، «ترس بزرگ» ، «وقتی هری سالی را ملاقات کرد» و «دیو» می‌نویسند. باختن «توتسی» به «گاندی» را به هیچ وجه نمی‌توان توجیه کرد.

اما چه کسی شایسته اسکار بهترین فیلمنامه است؟ شاید یکی از انتخاب‌ها گلبرت باشد، اگر بیشتر فیلمنامه بلند سینمایی بنویسد. اما من هم مثل خیلی‌های دیگر کمدی را به نفع درام نادیده می‌گیرم. جان سیلز تا به حال دو بار نامزد اسکار بهترین فیلمنامه شده و هر بار هم ناکام مانده. او یک خارجی مستقل و تکرو است و هالیوود هرگز با چنین افرادی خوب تا نکرده. خیلی دوست دارم او یک اسکار برای فیلمنامه‌ای بزرگ بگیرد، البته اگر بتواند دوباره یکی از آنها بنویسد.

اگر شما بازیگری هستید که در آرزوی اسکار می‌سوزید، این نکته را آویزه گوشتان کنید: هرگز بریتانیایی نباشید! یا اگر از شانس بد بریتانیایی هستید، حداقل نقش یک بریتانیایی را بازی نکنید. مگر نقش‌هایی مثل گاندی یا هانیبال لکتر آدم‌خوار چه عیبی دارد؟ بدمستی را هم لطفاً فراموش کنید.

بیشترین نامزدهای بی‌حاصل اسکار در این عرصه نصیب یک زوج بریتانیایی اتفاقاً نه چندان خوش‌سابقه شده به نام‌های ریچارد برتن و پیتر اوتول که هر کدام هفت بار نامزد شده و هر بار دست از پا درازتر مراسم اسکار را ترک کرده‌اند. آلبرت فینی، دیگر بازیگر بریتانیایی، هم با پنج نامزدی بی‌حاصل اسکار رکورددار است.

اما شرایط در این رشته برای آمریکایی‌ها چطور است؟ اد هریس و جف بریجز هر کدام با چهار نامزدی بی‌حاصل، که بیشتر در نقش‌های مکمل بوده، در میان بازیگران آمریکایی رکورددار هستند. وارن بیتی هم که پیشتر ذکرش رفت، در عرصه بازیگری چهار بار نامزد شده و هرگز اسکاری نبرده است. در اینجا یک بحث پیش می‌آید: چرا بازیگران که برای انتخاب یک بازیگر به عنوان برنده اسکار بهترین کارگردان یا فیلمنامه‌نویس هر کاری می‌کنند، در انتخاب بهترین بازیگران اینگونه دست و دل باز عمل نمی‌کنند؟ کمی به حس حسادت فکر کنید. به عبارت دیگر، اگر بیتی و ردفورد پیشتر اسکار کارگردانی نبرده بودند، ‌ شاید اسکار بازیگری را به راحتی بدست می‌آوردند. کلینت ایستوود چطور؟ بازیگرانی که برای رسیدن اسکار به همتایان فیلمساز خود از هیچ کوششی دریغ نمی‌کنند، ‌ در واقع عملکردی آینده‌نگرانه دارند: «حالا که آنها اسکار مهمی مثل کارگردانی را گرفته‌اند، دیگر چه نیازی به اسکار بازیگری دارند؟»

تام کروز هم که سه بار نامزد اسکار شده و هر بار ناکام مانده‌، به نظر نمی‌رسد به این زودی‌ها رقیبی برای خودش ببیند. بد نیست در اینجا نگاهی بیندازیم به بازیگران خوب نقش اولی که تا به حال نصیبی از اسکار نبرده‌اند: جانی دپ، لئوناردو دی کاپریو، نیک نولتی و بیلی باب تورنتن (هر کدام دو نامزدی) و خاویر باردم، لیام نیسن و براد پیت (هر کدام یک نامزدی). همه این ستارگان منتظر یک نقش مناسب در یک موقعیت مناسب هستند. همین قضیه در مورد بازیگران مکمل هم صدق می‌کند: جان مالکوویچ و جیمز وودز (هر کدام دو نامزدی) و ساموئل ل. جکسن، جیمز ارل جونز، هاروی کایتل و ویلیام ه. میسی (هر کدام یک نامزدی). از بازیگرانی هم که اصلاً نامزد اسکار نشده‌اند حرفی نزنیم بهتر است: کمبل اسکات، جفری رایت، استیو بوسمی، پیتر سارسگارد، لیو شرایبر و فیلیپ سیمور هافمن. البته احتمال اینکه هافمن امسال یکی از خوشحال‌ترین میهمانان سالن کداک در شب برگزاری مراسم اسکار باشد، زیاد است. هر چه باشد «کاپوتی» فیلم کوچکی است که قابلیت‌های فراوانی دارد. اما ممکن است از نظر اعضای آکادمی این ایراد به او وارد باشد که شبیه یک بازیگر بزرگ نیست.

به اعتقاد بسیاری از کارشناسان شایسته‌ترین فرد در این فهرست کسی است که بیشترین نامزدی را دارد، پیتر اوتول فقط یک نقش بزرگ می‌خواهد، کمی سمپاتی و نوشیدن چای جای آن زهرماری!

اینجا یک بحث مطرح است و آن اینکه شایسته‌ترین بازیگر زن قدرنادیده تاریخ سینما مریل استریپ است. بله، او دو بار اسکار برده، یکی در نقش مکمل و دیگری در نقش اصلی. اما تا سال 1982 هیچکس قدرش را نمی‌دانست. استریپ از 23 سال پیش تا امروز 9 بار نامزد اسکار شده (هشت نقش اصلی و یک مکمل) و سال‌ها باید بگذرد تا به این مقام رفیع خدشه‌ای وارد شود.

در فهرست بازیگران زن ناکام اسکار این نام‌ها هم به چشم می‌خورد: گلن کلوز (پنج نامزدی)، کیت وینسلت و جولین مور (چهار نامزدی)، جون آلن، میشل فایفر، سیگورنی ویور و آنت بنینگ ـ همسر وارن بیتی ـ (هر کدام سه نامزدی) و جودی دیویس و لورا لینی (هر کدام دو نامزدی). اصلاً مشکل آکادمی اسکار با خانواده بیتی چیست؟ تنها یک اسکار بهترین کارگردانی در سال 1981 (که آن هم با اسکار بهترین فیلم همراه نشد) و همین؟ ظاهراً‌ آن خست قدیمی کار را برای بیتی‌ها مشکل کرده است.

یک خبر بد برای تمام بازیگران زن غیر از وینسلت: آخرین زن بالای چهل سالی که اسکار برد سوزان ساراندون بود برای «آخرین گام‌های یک محکوم به مرگ» ، آن هم یک دهه پیش. از آن تاریخ به بعد ستارگان جوان عرصه را بر قدیمی‌ترها تنگ کردند. بخش اسکار بهترین بازیگر زن مکمل هم اوضاع چندان بهتری ندارد. بله، جودی دنچ پیر سال 1998 یک اسکار برد و کهنه‌کارهایی مثل کیم بسینگر و مارشیا گی هاردن هم در اواخر هزاره دوم میلادی اسکار گرفتند. اما در سایر موارد عرصه در دست جوانترها بوده است: میرا سوروینو، آنجلینا جولی، جنیفر کانلی، کاترین زیتا جونز، رنه زلوگر و کیت بلنچت.

خیلی‌ها دوست دارند گلن کلوز هر طور شده یک اسکار بگیرد. گرچه آخرین باری که او نامزد اسکار شد در دوران ریاست جمهوری ریگان بود و حالا دیگر نزدیک شصت سال سن دارد.

شاید خیلی از اعضای آکادمی اسکار موافق این نظریه نباشند. اما یک نقش‌آفرینی خوب از ستاره‌ای افسانه‌ای بسیار بهتر از یک نقش‌آفرینی درخشان از ستاره‌ای تازه‌کار است. نامش آکادمی است، پس دوستان باید برای تغییر و تحول کمی هوشمندانه‌ترعمل کنند.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 19:56 توسط احمد صبریان |


 
‮«‬سينما‭ ‬پاراديزو‮»‬‭ ‬يكي‭ ‬از‭ ‬دوست داشتني‮ ‬ترين‭ ‬فيلم هاي‭ ‬تاريخ‭ ‬سينماست‮.‬‭ ‬‮«‬جوزپه‭ ‬تورناتوره‮»‬‭ ‬كارگردان‭ ‬اين‭ ‬فيلم‭ ‬به‭ ‬تازگي‭ ‬در‭ ‬يك‭ ‬مصاحبه‭ ‬اختصاصي‭ ‬با‭ ‬مجله‭ ‬ا«مپاير‮»‬‭ ‬به‭ ‬سوالاتي‭ ‬درباره‭ ‬اين‭ ‬فيلم‭ ‬پاسخ‭ ‬گفته‭ ‬است‮.‬

گمان‭ ‬مي‮ ‬رود‭ ‬موفقيت‭ ‬بي‮ ‬سابقه‭ ‬‮«‬سينما‭ ‬پاراديزو‮»‬‭ ‬برخاسته‭ ‬از‭ ‬موضوع‭ ‬جذاب‭ ‬و‭ ‬سرراست‭ ‬فيلم‭ ‬باشد‮.‬‭ ‬ايده‭ ‬اوليه‭ ‬اين‭ ‬فيلم‭ ‬چگونه‭ ‬به‭ ‬ذهنتان‭ ‬رسيد؟

‬‭ ‬اين‭ ‬ايده‭ ‬سال ها‭ ‬در‭ ‬ذهن‭ ‬من‭ ‬بود‮.‬‭ ‬هميشه‭ ‬دوست‭ ‬داشتم‭ ‬داستان‭ ‬شهر‭ ‬كوچكي‭ ‬را‭ ‬در‭ ‬دهه‭ ‬‮٠٤‬‭ ‬و‭ ‬‮٠٥‬‭ ‬كه‭ ‬سالن‭ ‬سينمايي‭ ‬درمركز‭ ‬آن‭ ‬قرار‭ ‬دارد‭ ‬و‭ ‬قلب‭ ‬تپنده‭ ‬شهر‭ ‬است‭ ‬روايت‭ ‬كنم‮.‬‭ ‬مي‮ ‬خواستم‭ ‬كاركرد‭ ‬واقعي‭ ‬سينما‭ ‬را‭ ‬در‭ ‬سال هاي‭ ‬اوليه‭ ‬پيدايش‭ ‬اين‭ ‬رسانه‭ ‬تصويري،‭ ‬بازسازي‭ ‬كنم‮.‬‭ ‬مكان‭ ‬مقدسي‭ ‬كه‭ ‬مردم‭ ‬آن جا‭ ‬گردهم‭ ‬مي‮ ‬آيند‭ ‬تا‭ ‬با‭ ‬هم‭ ‬باشند،‭ ‬وقت‭ ‬بگذرانند،‭ ‬بخندند‭ ‬و‭ ‬روياهاي‭ ‬تحقق‭ ‬نيافته شان‭ ‬را‭ ‬تماشا‭ ‬كنند‮.‬‭ ‬در‭ ‬حقيقت‭ ‬قصد‭ ‬داشتم‭ ‬به‭ ‬همه‭ ‬سينماروها‭ ‬و‭ ‬آپاراتچي‮ ‬ها‭ ‬اداي‭ ‬احترام‭ ‬كنم‮.‬‭ ‬افرادي‭ ‬كه‭ ‬پيشگامان‭ ‬صنعت‭ ‬هنر‭ ‬هفتم‭ ‬و‭ ‬مسئول‭ ‬شناساندن‭ ‬آن‭ ‬به‭ ‬مردم‭ ‬بوده اند‭ ‬و‭ ‬در‭ ‬تربيت‭ ‬فرهنگي‭ ‬نسل هاي‭ ‬متعدد،‭ ‬دخالت‭ ‬داشته‭ ‬و‭ ‬دارند‮.‬

‬‭ ‬در‭ ‬‮«‬سينما‭ ‬پاراديزو‮»‬‭ ‬بهترين‭ ‬بازي‮ ‬ها‭ ‬را‭ ‬از‭ ‬سوي‭ ‬بازيگران‭ ‬خردسال‭ ‬در‭ ‬سينما‭ ‬شاهد‭ ‬بوديم‮.‬‭ ‬سينماي‭ ‬ايتاليا‭ ‬سابقه‭ ‬درخشاني‭ ‬در‭ ‬بازي‭ ‬گرفتن‭ ‬از‭ ‬كودكان‭ ‬دارد‮.‬‭ ‬علت‭ ‬آن‭ ‬چيست؟

‬‭ ‬راستش‭ ‬را‭ ‬بخواهيد‭ ‬من‭ ‬درباره‭ ‬پيشينه‭ ‬بازي‭ ‬گرفتن‭ ‬از‭ ‬كودكان‭ ‬در‭ ‬سينماي‭ ‬ايتاليا،‭ ‬چيز‭ ‬زيادي‭ ‬نمي‮ ‬دانم‭ ‬اما‭ ‬فكر‭ ‬مي‮ ‬كنم‭ ‬هيچ كس‭ ‬منكر‭ ‬نقش‭ ‬استادان‭ ‬سينماي‭ ‬ايتاليا‭ ‬مانند‭ ‬‮«‬ويتوريو‭ ‬دسيكا‮»‬،‭ ‬‮«‬روبرتو‭ ‬روسليني‮»‬‭ ‬و‭ ‬‮«‬لوچينو‭ ‬ويسكونتي‮»‬‭ ‬در‭ ‬سينماي‭ ‬جهان‭ ‬نيست،‭ ‬كارگرداناني‭ ‬كه‭ ‬به‭ ‬كودكان‭ ‬در‭ ‬فيلم هايشان‭ ‬احترام‭ ‬مي‮ ‬گذاشتند‮.‬‭ ‬اين‭ ‬همان‭ ‬چيزي‭ ‬است‭ ‬كه‭ ‬ما‭ ‬از‭ ‬آثار‭ ‬آنها‭ ‬گرفته ايم‮.‬‭ ‬اين‭ ‬حساسيت‭ ‬ويژه‭ ‬نه‭ ‬فقط‭ ‬در‭ ‬ديدگاه‭ ‬اين‭ ‬كارگردانان‭ ‬نسبت‭ ‬به‭ ‬كودكان‭ ‬قابل‭ ‬مشاهده‭ ‬است،‭ ‬بلكه‭ ‬در‭ ‬شيوه‭ ‬به‭ ‬تصوير‭ ‬كشيدن‭ ‬كودكان‭ ‬از‭ ‬دريچه‭ ‬دوربين‭ ‬نيز‭ ‬قابل‭ ‬تامل‭ ‬مي‮ ‬باشد‮.‬

‬‭ ‬آيا‭ ‬پيدا‭ ‬كردن‭ ‬نقش‭ ‬‮«‬سالواتوره‮»‬‭ ‬جوان‭ ‬دشوار‭ ‬بود؟

‬‭ ‬كار‭ ‬چندان‭ ‬ساده اي‭ ‬نبود‮.‬‭ ‬ما‭ ‬جستجوي‭ ‬وسيعي‭ ‬را‭ ‬براي‭ ‬يافتن‭ ‬فردي‭ ‬كه‭ ‬نقش‭ ‬‮«‬توتو‮»‬‭ ‬را‭ ‬ايفا‭ ‬كند،‭ ‬آغاز‭ ‬كرديم‮.‬‭ ‬گروهي‭ ‬از‭ ‬همكارانم‭ ‬را‭ ‬با‭ ‬دوربين،‭ ‬به‭ ‬شهرهايي‭ ‬كه‭ ‬نزديك‭ ‬‮«‬سيسيل‮»‬‭ ‬بودند،‭ ‬فرستادم‮.‬‭ ‬آنها‭ ‬از‭ ‬تمامي‭ ‬كودكان‭ ‬و‭ ‬نوجوانان‭ ‬‮٨‬‭ ‬تا‭ ‬‮١١‬‭ ‬ساله‭ ‬عكس‭ ‬مي‮ ‬گرفتند‮.‬‭ ‬سرانجام‭ ‬‮«‬توتو‭ ‬كاسچيو‮»‬‭ ‬را‭ ‬انتخاب‭ ‬كردم‭ ‬چون‭ ‬چهره اش‭ ‬مثل‭ ‬موش‭ ‬بود‭ ‬و‭ ‬فكر‭ ‬كردم‭ ‬به‭ ‬لحاظ‭ ‬ايفاي‭ ‬نقش،‭ ‬با‭ ‬‮«‬فيليپ‭ ‬نوآره‮»‬‭ ‬كه‭ ‬مردي‭ ‬درشت اندام‭ ‬بود‭ ‬همخواني‭ ‬دارد‮.‬‭ ‬علاوه‭ ‬بر‭ ‬اين،‭ ‬‮«‬توتو‮»‬‭ ‬مثل‭ ‬يك‭ ‬عاشق‭ ‬باهوش‭ ‬از‭ ‬سينما‭ ‬حرف‭ ‬مي‮ ‬زد‭ ‬و‭ ‬اين‭ ‬برايم‭ ‬كافي‭ ‬بود‮.‬

‬‭ ‬وقتي‭ ‬از‭ ‬يك‭ ‬كودك‭ ‬در‭ ‬نقش‭ ‬اصلي‭ ‬استفاده‭ ‬مي‮ ‬كنيد‭ ‬چه‭ ‬نكاتي‭ ‬را‭ ‬مدنظر‭ ‬قرار‭ ‬مي‮ ‬دهيد؟

‬‭ ‬بيان‭ ‬آن‭ ‬دشوار‭ ‬است،‭ ‬چون‭ ‬روش‭ ‬كار‭ ‬مشخصي‭ ‬وجود‭ ‬ندارد‮.‬‭ ‬همه‭ ‬چيز‭ ‬به‭ ‬احساس‭ ‬كارگردان‭ ‬و‭ ‬رابطه‭ ‬بين‭ ‬او‭ ‬و‭ ‬كودك‭ ‬از‭ ‬همان‭ ‬آغاز‭ ‬فيلم‭ ‬برداري‭ ‬بستگي‭ ‬دارد‮.‬‭ ‬اين‭ ‬كه‭ ‬كودك‭ ‬چقدر‭ ‬بين‭ ‬واقعيت‭ ‬و‭ ‬خيال‭ ‬تمايز‭ ‬قايل‭ ‬مي‮ ‬شود‭ ‬يا‭ ‬تا‭ ‬چه‭ ‬اندازه‭ ‬نسبت‭ ‬به‭ ‬كاري‭ ‬كه‭ ‬مي‮ ‬كند،‭ ‬آگاهي‭ ‬دارد‭ ‬و‭ ‬اين‭ ‬كه‭ ‬چقدر‭ ‬احساس‭ ‬استقلال‭ ‬نسبت‭ ‬به‭ ‬والدين‭ ‬خود‭ ‬دارد،‭ ‬اينها‭ ‬مسائل‭ ‬مهمي‭ ‬است‭ ‬كه‭ ‬كارگردان‭ ‬بايد‭ ‬آنها‭ ‬را‭ ‬در‭ ‬نظر‭ ‬بگيرد‮.‬‭ ‬بازيگر‭ ‬كودك‭ ‬بايد‭ ‬باهوش‭ ‬و‭ ‬حساس‭ ‬باشد‮.‬‭ ‬از‭ ‬طرفي‭ ‬اين‭ ‬نكته‭ ‬كه‭ ‬چقدر‭ ‬از‭ ‬شخصيتي‭ ‬كه‭ ‬كودك‭ ‬قرار‭ ‬است‭ ‬آن‭ ‬را‭ ‬بازي‭ ‬كند‭ ‬از‭ ‬پيش‭ ‬مشخص‭ ‬شده،‭ ‬بسيار‭ ‬مهم‭ ‬است

او‭ ‬هم‭ ‬مي‮ ‬توانست‭ ‬حرف هاي‭ ‬من‭ ‬را‭ ‬به‭ ‬موسيقي‭ ‬ترجمه‭ ‬كند‮.‬‭ ‬حتي‭ ‬اگر‭ ‬من‭ ‬يك‭ ‬موسيقيدان‭ ‬بودم‭ ‬و‭ ‬مي‮ ‬توانستم‭ ‬به‭ ‬زبان‭ ‬تكنيكي‭ ‬براي‭ ‬او‭ ‬توضيح‭ ‬بدهم،‭ ‬موجب‭ ‬سلب‭ ‬خلاقيت‭ ‬در‭ ‬او‭ ‬نمي‮ ‬شد‮.‬‭ ‬من‭ ‬از‭ ‬مرحله‭ ‬نگارش‭ ‬فيلمنامه،‭ ‬كار‭ ‬را‭ ‬با‭ ‬‮«‬انيو‮»‬‭ ‬شروع‭ ‬كردم‮.‬‭ ‬بنابراين‭ ‬دو‭ ‬فرآيند‭ ‬توأم‭ ‬با‭ ‬خلاقيت‭ ‬به‭ ‬موازات‭ ‬هم‭ ‬پيش‭ ‬مي‮ ‬رفت‮.‬‭ ‬فكر‭ ‬مي‮ ‬كنم‭ ‬‮«‬انيو‮»‬‭ ‬از‭ ‬انرژي‭ ‬تمام‭ ‬نشدني‭ ‬و‭ ‬خلاقيت‭ ‬حيرت انگيزي‭ ‬در‭ ‬خلق‭ ‬موسيقي‭ ‬فيلم‭ ‬‮«‬سينما‭ ‬پاراديزو‮»‬‭ ‬بهره‭ ‬مي‮ ‬گرفت‮.‬

شما‭ ‬در‭ ‬اين‭ ‬فيلم‭ ‬قصد‭ ‬پاك‭ ‬كردن‭ ‬ذهنيت‭ ‬تماشاگران‭ ‬درباره‭ ‬جزيره‭ ‬‮«‬سيسيل‮»‬‭ ‬به‭ ‬عنوان‭ ‬شهري‭ ‬دستخوش‭ ‬جرم‭ ‬و‭ ‬جنايت‭ ‬را‭ ‬داشته ايد‮.‬‭ ‬آيا‭ ‬اين‭ ‬كار‭ ‬را‭ ‬در‭ ‬ديگر‭ ‬فيلم هايتان‭ ‬نيز‭ ‬تكرار‭ ‬خواهيد‭ ‬كرد؟
‮‬‭

 ‬‮‬سيسيل‮‬‭ ‬به‭ ‬عنوان‭ ‬مركز‭ ‬قدرت‭ ‬مافيا،‭ ‬ديگر‭ ‬در‭ ‬سينما‭ ‬يك‭ ‬سوژه‭ ‬نخ نما‭ ‬شده‭ ‬است‮.‬‭ ‬در‭ ‬سيسيل‭ ‬موضوعات‭ ‬جذاب‭ ‬و‭ ‬زيبايي‮ ‬هاي‭ ‬طبيعي‭ ‬حيرت انگيزي‭ ‬وجود‭ ‬دارد‭ ‬كه‭ ‬از‭ ‬ديد‭ ‬بسياري‭ ‬از‭ ‬سينماگران‭ ‬پنهان‭ ‬مانده‭ ‬است‮.‬‭ ‬من‭ ‬در‭ ‬فيلم هايم‭ ‬سعي‭ ‬مي‭ ‬كنم‭ ‬اين‭ ‬نكات‭ ‬پنهان‭ ‬را‭ ‬برجسته‭ ‬كرده‭ ‬و‭ ‬به‭ ‬نمايش‭ ‬بگذارم‮.‬
‭ ‬‮«‬سينما‭ ‬پاراديزو‮»‬‭ ‬ساخته‭ ‬شد‭ ‬اما‭ ‬هنوز‭ ‬برخي‭ ‬از‭ ‬مخالفان‭ ‬مرا‭ ‬به‭ ‬در‭ ‬سايه‭ ‬قرار‭ ‬دادن‭ ‬مافيا‭ ‬در‭ ‬طول‭ ‬فيلم‭ ‬متهم‭ ‬مي‮ ‬كنند‮.‬‭ ‬انگار‭ ‬ما‭ ‬در‭ ‬سيسيل‭ ‬بايد‭ ‬در‭ ‬هر‭ ‬شرايطي‭ ‬و‭ ‬هميشه‭ ‬از‭ ‬مافيا‭ ‬سخن‭ ‬بگوييم‮.‬

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:22 توسط احمد صبریان |




 
هيچ‭ ‬انسان‭ ‬عاقلي‭ ‬از‭ ‬جنگ،‭ ‬خشونت،‭ ‬خونريزي‭ ‬و‭ ‬كشتار‭ ‬لذت‭ ‬نمي‮ ‬برد‮.‬‭ ‬اما‭ ‬اين‭ ‬باعث‭ ‬نمي‮ ‬شود‭ ‬تماشاگر‭ ‬با‭ ‬ديدن‭ ‬صحنه هايي‭ ‬اين‭ ‬چنيني‭ ‬در‭ ‬فيلمي‭ ‬كه‭ ‬با‭ ‬تبحر‭ ‬ساخته‭ ‬شده‭ ‬تحت‭ ‬تاثير‭ ‬قرار‭ ‬نگيرد‮.‬
‭ ‬وحشت‭ ‬جنگ،‭ ‬بروز‭ ‬احساسات‭ ‬عميق‭ ‬وطن پرستانه‭ ‬در‭ ‬مبارزات‭ ‬خونين،‭ ‬نمايش‭ ‬تصويرهاي‭ ‬دردناك‭ ‬انسان هايي‭ ‬كه‭ ‬كشته‭ ‬و‭ ‬زندگي‮ ‬هايي‭ ‬كه‭ ‬نابود‭ ‬مي‮ ‬شوند‭ ‬از‭ ‬پرده‭ ‬سينما،‭ ‬تجربه اي‭ ‬است‭ ‬كه‭ ‬همه‭ ‬ما‭ ‬از‭ ‬ديدن‭ ‬آنها‭ ‬به‭ ‬خود‭ ‬مي‮ ‬لرزيم‮.‬‭ ‬
در‭ ‬اين‭ ‬مطلب‭ ‬‮«‬نواساندرز‮»‬‭ ‬از‭ ‬منتقدان‭ ‬سينماي‭ ‬جهان،‭ ‬خونين ترين‭ ‬و‭ ‬در‭ ‬عين‭ ‬حال‭ ‬زيباترين‭ ‬فيلم هايي‭ ‬را‭ ‬كه‭ ‬در‭ ‬تاريخ‭ ‬سينما‭ ‬چنين‭ ‬تصاويري‭ ‬ارائه‭ ‬كرده اند‭ ‬فهرست‭ ‬كرده‭ ‬است،‭ ‬اين‭ ‬فيلم ها‭ ‬همگي‭ ‬پس‭ ‬از‭ ‬دهه‭ ‬‮٠٦٩١‬‭ ‬ساخته‭ ‬شده اند‮.‬

«‬آلامو‮»‬‭ ‬به‭ ‬كارگرداني‭ ‬‮«‬جان‭ ‬وين‮»‬،‭ ‬‮٠٦٩١‬‬

حضور«جان‭ ‬وين‮»‬،‭ ‬‮«‬ريچاردويدمارك‮»‬‭ ‬و‭ ‬‮«‬لارنس‭ ‬هاروي‮»‬‭ ‬در‭ ‬هيئت‭ ‬كابوي‮ ‬ها‭ ‬و‭ ‬مبارزه‭ ‬خونين‭ ‬آنها‭ ‬با‭ ‬مكزيكي‮ ‬ها،‭ ‬فيلم‭ ‬را‭ ‬در‭ ‬زمره‭ ‬بهترين‭ ‬فيلم هاي‭ ‬جنگي‭ ‬تاريخ‭ ‬سينما‭ ‬قرار‭ ‬داده‭ ‬است‮.‬
‭ ‬‮

«‬زولو‮»‬‭ ‬به‭ ‬كارگرداني‮«‬ساي‭ ‬انفيلد‮»‬،‭ ‬‮٤٦٩١

بازي‮ ‬هاي‭ ‬فوق العاده«استنلي‭ ‬بيكر‮»‬‭ ‬و‭ ‬‮«‬مايكل‭ ‬كين‮»‬‭ ‬در‭ ‬اين‭ ‬فيلم،‭ ‬به‭ ‬راستي‭ ‬حيرت انگيز‭ ‬است‮.‬‭ ‬فيلم،‭ ‬مبارزه‭ ‬نيروهاي‭ ‬استعمارگر‭ ‬انگلستان‭ ‬با‭ ‬قبيله‭ ‬زولو‭ ‬است‮.‬

‭ ‬‮«‬جنگ‭ ‬ستارگان‮:‬‭ ‬امپراتوري‭ ‬باز‭ ‬مي‮ ‬گردد‮»‬،‭ ‬‮«‬جورج‭ ‬لوكاس‮»‬،‭ ‬‮٠٨٩١‬

صحنه هاي‭ ‬مبارزه«هوث‮»‬‭ ‬در‭ ‬اين‭ ‬فيلم‭ ‬در‭ ‬ميان‭ ‬تمام‭ ‬مجموعه‭ ‬فيلم هاي‭ ‬جنگ‭ ‬ستارگان‭ ‬بي‮ ‬همتاست‮.‬‭ ‬تمام‭ ‬علاقه مندان‭ ‬به‭ ‬اين‭ ‬فيلم ها‭ ‬اعتراف‭ ‬مي‮ ‬كنند‭ ‬كه‭ ‬حتي‭ ‬تماشاي‭ ‬چند‭ ‬باره‭ ‬درگيري‭ ‬شخصيت هاي‭ ‬منفي‭ ‬و‭ ‬مثبت‭ ‬اين‭ ‬فيلم‭ ‬هم‭ ‬جذابيت‭ ‬خاص‭ ‬خود‭ ‬را‭ ‬دارد‮.‬

‮«‬گاليپولي‮»‬،‭ ‬‮«‬پيتروير‮»‬،‭ ‬‮١٨٩١

‮«‬مل‭ ‬گيبسون‮»‬‭ ‬در‭ ‬نقش«فرانك‭ ‬دان‮»‬‭ ‬يك‭ ‬دونده‭ ‬بااستعداد‭ ‬است‭ ‬كه‭ ‬طي‭ ‬جنگ‭ ‬جهاني‭ ‬اول‭ ‬وارد‭ ‬ارتش‭ ‬استراليا‭ ‬مي‮ ‬شود‮.‬‭ ‬صحنه هاي‭ ‬درگيري‮ ‬هاي‭ ‬او‭ ‬بسيار‭ ‬تكان دهنده‭ ‬است‮.‬

«‬افتخار‮»‬،‭ ‬‮«‬ادوارد‭ ‬زوئيك‮»‬،‭ ‬‮٩٨٩١

صحنه هاي‭ ‬جنگي‭ ‬اين‭ ‬فيلم‭ ‬چندان‭ ‬گيرا‭ ‬نيستند‭ ‬اما‭ ‬نمايش‭ ‬احساسات‭ ‬عميق‭ ‬شركت كنندگان‭ ‬در‭ ‬جنگ،‭ ‬تكان دهنده‭ ‬است‮.‬
‬‮

«‬نجات‭ ‬سرباز‭ ‬رايان‮»‬،‭ ‬‮«‬استيون‭ ‬اسپيلبرگ‮»‬‭ ‬‮٨٩٩١

 

 

 

 

اسپيلبرگ‭ ‬با‭ ‬كارگرداني‭ ‬درخشان‭ ‬صحنه هاي‭ ‬افتتاحيه‭ ‬فيلم،‭ ‬انفجارهاي‭ ‬كركننده،‭ ‬گلوله هايي‭ ‬كه‭ ‬مانند‭ ‬باران‭ ‬بر‭ ‬سر‭ ‬سربازان‭ ‬مي‮ ‬ريزد‭ ‬و‭ ‬اجسادي‭ ‬كه‭ ‬متلاشي‭ ‬مي‮ ‬شوند،‭ ‬نشان‭ ‬داد‭ ‬قادر‭ ‬است‭ ‬فيلمي‭ ‬عالي‭ ‬بسازد‭ ‬كه‭ ‬تماشاگر‭ ‬با‭ ‬تماشاي‭ ‬آن‭ ‬جنگ‭ ‬را‭ ‬با‭ ‬تمام‭ ‬وجود‭ ‬احساس‭ ‬كند‮.‬
‬‮

«‬خط‭ ‬سرخ‭ ‬باريك‮»‬،‭ ‬‮«‬ترنس‭ ‬ماليك‮»‬،‭ ‬‮٨٩٩١

اين‭ ‬شاهكار‭ ‬شاعرانه‭ ‬در‭ ‬سينماي‭ ‬جنگ‭ ‬كه‭ ‬وقايع‭ ‬جنگ‭ ‬جهاني‭ ‬دوم‭ ‬را‭ ‬روايت‭ ‬مي‮ ‬كند،‭ ‬اوج‭ ‬مهارت‭ ‬ماليك‭ ‬را‭ ‬در‭ ‬ساخت‭ ‬صحنه هاي‭ ‬جنگي‭ ‬رمانتيك‭ ‬نشان‭ ‬مي‮ ‬دهد‮.‬

‬‮
«‬گلادياتور‮»‬،‭ ‬‮«‬ريدلي‭ ‬اسكات‮»‬،‭ ‬‮٠٠٠٢‬
‬بازي‭ ‬خيره كننده«راسل‭ ‬كرو‮»‬‭ ‬نقطه‭ ‬قوت‭ ‬فيلم‭ ‬است‮.‬‭ ‬تمامي‭ ‬صحنه هاي‭ ‬مبارزه‭ ‬كرو‭ ‬در‭ ‬فيلم‭ ‬تماشايي‭ ‬است‮.‬

اسكات‭ ‬با‭ ‬در‭ ‬هم‭ ‬تنيدن‭ ‬ماجراي‭ ‬زندگي‭ ‬ماكسيموس‭ ‬و‭ ‬زندگي‭ ‬نكبت بار‭ ‬گلادياتورهايي‭ ‬كه‭ ‬براي‭ ‬رضايت خاطر‭ ‬فرمانروايان‭ ‬رومي‭ ‬يكديگر‭ ‬را‭ ‬مي‮ ‬درند،‭ ‬اثري‭ ‬كلاسيك‭ ‬را‭ ‬ساخته‭ ‬است‮.‬
‬‮
«‬ارباب‭ ‬حلقه ها‮:‬‭ ‬دو‭ ‬برج‮»‬،‭ ‬‮«‬پيتر‭ ‬جكسون‮»‬،‭ ‬‮٢٠٠٢

با‭ ‬وجود‭ ‬اين‭ ‬كه‭ ‬بسياري‭ ‬ممكن‭ ‬است‭ ‬به‭ ‬قرار‭ ‬گرفتن‭ ‬نام‭ ‬اين‭ ‬فيلم‭ ‬درفهرست‭ ‬اعتراض‭ ‬كنند،‭ ‬صحنه هاي‭ ‬درگيري‭ ‬شخصيت هاي‭ ‬فيلم‭ ‬به‭ ‬ويژه«اورلاندو‭ ‬بلوم‮»‬‭ ‬بسيار‭ ‬جذاب‭ ‬است‮.‬
‬‮
«‬شجاع‭ ‬دل‮»‬،‭ ‬‮«‬مل‭ ‬گيبسون‮»‬،‭ ‬‮٥٩٩١

صحنه هاي‭ ‬درگيري‭ ‬خونين‭ ‬و‭ ‬گسترده‭ ‬فيلم‭ ‬و‭ ‬هدايت‭ ‬آن‭ ‬همه‭ ‬بازيگر‭ ‬توسط‭ ‬گيبسون‭ ‬كه‭ ‬خود‭ ‬نيز‭ ‬نقش‭ ‬اول‭ ‬فيلم‭ ‬را‭ ‬به‭ ‬عهده‭ ‬دارد،‭ ‬بسيار‭ ‬تاثيرگذار‭ ‬از‭ ‬كار‭ ‬درآمده‭ ‬است‮.‬

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 16:16 توسط احمد صبریان |



‬تاكنون‭ ‬تنها‭ ‬يك‭ ‬نفر‭ ‬موفق‭ ‬شده‭ ‬است،‭ ‬كه‭ ‬هم‭ ‬برنده‭ ‬جايزه‭ ‬نوبل‭ ‬شود‭ ‬و‭ ‬هم‭ ‬اسكار‭ ‬را‭ ‬به‭ ‬خانه‭ ‬ببرد‮.‬‭ ‬‮«‬جورج‭ ‬برنارد شاو‮»‬‭ ‬نويسنده‭ ‬شهير‭ ‬ايرلندي‭ ‬در‭ ‬سال‭ ‬‮٥٢٩١‬‭ ‬برنده‭ ‬جايزه‭ ‬ادبي‭ ‬نوبل‭ ‬شد‭ ‬و‭ ‬در‭ ‬سال‭ ‬‮٨٣٩١‬،‭ ‬اسكار‭ ‬بهترين‭ ‬فيلمنامه‭ ‬اقتباسي‭ ‬را‭ ‬از‭ ‬آن‭ ‬خود‭ ‬كرد‮.‬
‮‬‭

 ‬به‭ ‬گزارش‭ ‬ويكي‮ ‬پديا،‭ ‬پيرترين‭ ‬برنده‭ ‬اسكار‭ ‬‮«‬جسيكا‭ ‬تندي‮»‬‭ ‬بود‭ ‬كه‭ ‬در‭ ‬سن‭ ‬‮٠٨‬‭ ‬سالگي‭ ‬اسكار‭ ‬بهترين‭ ‬بازيگر‭ ‬زن‭ ‬را‭ ‬براي‭ ‬فيلم‭ ‬‮«‬رانندگي‭ ‬خانم‭ ‬ديزي‮»‬‭ ‬به‭ ‬دست‭ ‬آورد‮.‬
‮"‬‭ ‬جوان ترين‭ ‬برنده‭ ‬اسكار‭ ‬‮«‬تتوم‭ ‬اونيل‮»‬‭ ‬است‭ ‬براي‭ ‬بازي‭ ‬در‭ ‬فيلم‭ ‬‮«‬ماه‭ ‬كاغذي‮»‬‭ ‬آن‭ ‬هم‭ ‬در‭ ‬سن‭ ‬‮٠١‬‭ ‬سالگي‮.‬
‮"‬‭ ‬جيمز‭ ‬دين‭ ‬تنها‭ ‬بازيگري‭ ‬است‭ ‬كه‭ ‬پس‭ ‬از‭ ‬مرگش،‭ ‬دوبار‭ ‬نامزد‭ ‬دريافت‭ ‬اسكار‭ ‬شد‮.‬‭ ‬دين‭ ‬در‭ ‬سال‭ ‬‮٥٥٩١‬‭ ‬در‭ ‬سانحه‭ ‬رانندگي‭ ‬جان‭ ‬باخت‮.‬‭ ‬وي‭ ‬در‭ ‬سال‭ ‬‮٦٥٩١‬‭ ‬براي‭ ‬فيلم‭ ‬‮«‬شرق‭ ‬بهشت‮»‬‭ ‬و‭ ‬در‭ ‬سال‭ ‬‮٧٥٩١‬‭ ‬براي‭ ‬فيلم‭ ‬‮«‬غول‮»‬،‭ ‬نامزد‭ ‬اسكار‭ ‬بهترين‭ ‬بازيگر‭ ‬مرد‭ ‬شد‮.‬
‮"‬‭ ‬تاكنون‭ ‬سه‭ ‬فيلم‭ ‬علاوه‭ ‬بر‭ ‬كسب‭ ‬اسكار‭ ‬بهترين‭ ‬فيلم،‭ ‬در‭ ‬تمامي‭ ‬شاخه هايي‭ ‬كه‭ ‬نامزد‭ ‬شده اند،‭ ‬اسكارها‭ ‬را‭ ‬درو‭ ‬كرده اند‮.‬‭ ‬اين‭ ‬آثار‭ ‬عبارتند‭ ‬از‭ ‬‮«‬جي‮ ‬جي‮»‬‭ ‬‮(٩‬‭ ‬اسكار‮)‬،‭ ‬‮«‬آخرين‭ ‬امپراتور‮»‬‭ ‬‮(٩‬‭ ‬اسكار‮)‬‭ ‬و‭ ‬‮«‬ارباب‭ ‬حلقه ها‮:‬‭ ‬بازگشت‭ ‬پادشاه‮»‬‭ ‬‮(١١‬‭ ‬اسكار‮).‬
‮"‬طولاني‮ ‬ترين‭ ‬تشويق‭ ‬انجام‭ ‬شده‭ ‬در‭ ‬تاريخ‭ ‬مراسم‭ ‬اسكار،‭ ‬متعلق‭ ‬به‭ ‬لحظه‭ ‬اهداي‭ ‬اسكار‭ ‬به‭ ‬‮«‬چارلي‭ ‬چاپلين‮»‬‭ ‬در‭ ‬سال‭ ‬‮٢٧٩١‬‭ ‬مي‮ ‬باشد‮.‬‭ ‬اين‭ ‬اسكار‭ ‬به‭ ‬پاس‭ ‬يك‭ ‬عمر‭ ‬دستاورد‭ ‬هنري‭ ‬به‭ ‬اين‭ ‬اسطوره‭ ‬سينما‭ ‬اهدا‭ ‬شد‮.‬
‮"‬‭ ‬در‭ ‬سال‭ ‬‮١٨٩١‬‭ ‬مراسم‭ ‬اسكار‭ ‬در‭ ‬پي‭ ‬سوءقصد‭ ‬به‭ ‬‮«‬رونالد‭ ‬ريگان‮»‬،‭ ‬رئيس جمهور‭ ‬وقت‭ ‬آمريكا،‭ ‬يك‭ ‬روز‭ ‬به‭ ‬تاخير‭ ‬افتاد‮.‬
‮"‬‭ ‬تنها‭ ‬فيلم‭ ‬تخيلي‭ ‬برنده‭ ‬اسكار،‭ ‬‮«‬ارباب‭ ‬حلقه ها‮:‬‭ ‬بازگشت‭ ‬پادشاه‮»‬‭ ‬‮(٣٠٠٢)‬‭ ‬است‮.‬
‮"‬‭ ‬‮«‬كيت‭ ‬بلانشت‮»‬‭ ‬اولين‭ ‬بازيگري‭ ‬است،‭ ‬كه‭ ‬براي‭ ‬ايفاي‭ ‬نقش‭ ‬يك‭ ‬برنده‭ ‬پيشين‭ ‬اسكار‭ ‬‮(‬نقش‭ ‬كاترين‭ ‬هيپورن‭ ‬در‭ ‬فيلم‭ ‬‮«‬هوانورد‮»)‬‭ ‬اين‭ ‬جايزه‭ ‬را‭ ‬از‭ ‬آن‭ ‬خود‭ ‬كرد‮.‬
‮"‬‭ ‬بسياري‭ ‬از‭ ‬سرشناسان‭ ‬و‭ ‬غول هاي‭ ‬هاليوود‭ ‬از‭ ‬جوايز‭ ‬اسكار‭ ‬بي‮ ‬نصيب‭ ‬ماندند،‭ ‬از‭ ‬ميان‭ ‬بازيگران‭ ‬مي‮ ‬توان‭ ‬به‭ ‬‮«‬جان وين‮»‬،‭ ‬‮«‬كرك‭ ‬داگلاس‮»‬،‭ ‬‮«‬آنتوني‭ ‬كويين‮»‬،‭ ‬‮«‬برت‭ ‬لنكستر‮»‬‭ ‬و‭ ‬‮«‬رابرت‭ ‬ميچام‮»‬‭ ‬اشاره‭ ‬كرد‮.‬‭ ‬
از‭ ‬ميان‭ ‬كارگردانان‭ ‬نيز‭ ‬استاد‭ ‬مسلم‭ ‬سينما،‭ ‬‮«‬آلفرد‭ ‬هيچكاك‮»‬‭ ‬هرگز‭ ‬موفق‭ ‬به‭ ‬كسب‭ ‬اسكار‭ ‬بهترين‭ ‬كارگرداني‭ ‬نشد‮.‬

+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 13:23 توسط احمد صبریان |



به بهانه درگذشت رابرت آلتمن  

رابرت آلتمن 20 فوريه 1925، در كانزاس سيتي ديده به جهان گشود. در دانشگاهي در ميسوري به تحصيل پرداخت و هنگام جنگ جهاني دوم، به عنوان خلبان در ارتش خدمت كرد. در سال 1957 نخستين فيلم خود را ساخت. از همان سال تا 1965 براي تلويزيون كار كرد و مجموعه برنامه آلفرد هيچكاك تقديم مي كندرا كارگرداني نمود. آلتمن با ساخت فيلم مش، كه جايزه نخل طلاي كن را برايش به ارمغان آورد، به شهرت جهاني رسيد. آلتمن پس از شكست تجاري فيلم پاپاي، استوديوي شخصي اش را فروخت و همواره پس از آن نيز مي گفت: احساس مي كنم كه دورانم به سر آمده است. اما دهه نود ديگربار اعتبارش را، به عنوان كارگرداني صاحب سبك و فيلمسازي مستقل كسب كرد. وي هفته گذشته پس از 15 سال دست و پنجه نرم كردن با بيماري سرطان، چشم از جهان فروبست. در حالي كه توليد جديدترين فيلم خود را به تازگي آغاز كرده بود، فيلمي كه نگاهي طنزآلود به مرگ داشت.

 

فيلمشناسي: تبهكاران (1957)، سرگذشت جيمزدين (1962)، شمارش معكوس (1968)، آن روز سرد در پارك (1969)، بروستور مك كلود (1970)، مش (1970)، مك كيت و خانم ميلر (1971)، تصاوير (1972)، خداحافظي طولاني (1973)، كاليفرنيا نصف به نصف (1974)، دزداني مثل ما (1974)، نشويل (1975)، بوفالو بيل و سرخپوستان (1976)، سه زن (1977)، يك ازدواج (1978)، زوج كامل (1979)، كوئينت (1979)، پاپاي (1980)، جيمي دين- جيمي دين (1982)، نوارهاي پرچم (1983)، شرافت پنهاني (1984)، مجنون عشق (1985)، آريا (1987- يك اپيزود)، وراي روان درماني (1987)، اO.سي و‌استيگز (1988)، پيشخدمت لال (1988)، ونسان و تئو (1990)، بازيگر (1992)، برش هاي كوتاه (1993)، لباس حاضري (1994)، كانزاس سيتي (1995)، مرد زنجبيلي (1997)، شانس كوكي (1999)، دكتر »تي« و زنان (2000)، گاسفورد پارك (2003)، (همنشين ناپيدا (2006- ناتمام).

 

 

رابرت آلتمن در طول 55 سال فعاليت هنري بيش از 70 فيلم براي سينما و تلويزيون ساخت و هفت بار نيز، نامزد دريافت جايزه اسكار شد.
وي براي پنج فيلم مش (1970)، نشويل (1975)، بازيگر (1992)، برش هاي كوتاه (1993) و گاسفورد پارك(2001) نامزد اسكار كارگرداني شد، اما هرگز اين جايزه را نگرفت. سال گذشته آكادمي علوم و هنرهاي سينمايي به جبران اين غفلت اسكار افتخاري يك عمر فعاليت هنري را، به آلتمن اهدا كرد. وي هنگام دريافت اين جايزه گفت: من عاشق فيلم ساختن هستم. زيرا سينما اين فرصت را به من مي دهد كه دنيايي ديگر را تجربه كنم. آلتمن در كارنامه پربارش، البته فيلم هاي ناموفقي هم دارد. وي هميشه بر اين عقيده پافشاري داشت كه: هرگز براي رضايت تماشاگر عام فيلم نمي سازم.
آلتمن در سال 1969 مش را ساخت، فيلمي كه داستاني طنزآميز و نيش‌دار درباره جنگ كره است. نمايش اين فيلم، با موفقيت و استقبال فراوان مواجه شد. از آن پس بود كه آلتمن به عنوان كارگرداني مطرح شد، كه در فيلم هايش سياست هاي آمريكا در جهان را به چالش مي كشد.

آلتمن در بيشتر فيلم هايش بي اعتنا به مخاطب عام و به عنوان كارگرداني مستقل، بارها به آمريكا و خط مشي هاي غيرانساني اين دولت نسبت به كشورهاي ديگر تاخت.
او در عرصه سينما، سبك منحصر به فرد و ويژه اي داشت تا آنجا كه او را كارگردان ناآرام هاليوود مي دانستند. مرگ آلتمن در عرصه سينماي جهان واكنش هاي گسترده اي به همراه داشت.
 مريل استريپ كه در جديدترين فيلم وي همنشين ناپيدا، با آلتمن همكاري كرده است، اظهار مي دارد: هيچ كس مثل آلتمن نبود. بي شك هاليوود، فيلمسازي را از دست داد كه جايگزيني نخواهد داشت. تيم رابينز بازيگر فيلم بازيگر آلتمن، مي گويد: رابرت آلتمن رفت اما از خود آثاري به جاي گذاشت، كه گذشت زمان هرگز از ارزش آنها نمي كاهد.
ديويد لينچ ديگر كارگردان سينماي مستقل آمريكا، درباره آلتمن چنين عقيده اي دارد: نگاه منحصر به فرد و حساسيت هاي خردمندانه او در فيلمسازي، الهام بخش بسياري از فيلمسازان نسل من بود. آلتمن پشت سر خود ميراثي كه شامل بهترين فيلم هاست را به يادگار گذاشت.
ديويد تامسن (منتقد سينما) نيز درباره آلتمن چنين مي  گويد: آلتمن به آشفتگي علاقه وافري داشت و هيچ گاه، شيفته شخصيت هاي فيلم هايش نمي شد. تكنيك فيلمسازي او به گونه اي بود كه تصويرگر زندگي خارج از كنترل مردم بود.
رابرت آلتمن در آخرين گفتگويش با نشريه پره مير از خود، نحوه فيلمسازي اش، اسكار و سينماي آمريكا سخن گفته است:

 به تماشاگران آثارم احترام مي گذارم

برخي منتقدان و تماشاگران مرا فيلمسازي انديشمند مي دانند، در حالي كه آنها به هيچ وجه فيلم هايم را درك نمي كنند. من هرگز دوست ندارم اثرم را براي تماشاگر ترجمه كنم. البته به آنها احترام گذاشته و اجازه مي دهم كه از فيلم هايم، برداشت هاي مختلفي داشته باشند. برايم خيلي جالب است كه بدانم تماشاگران با فيلم من، چگونه برخورد مي كنند و از چه طريق آن را درك مي نمايند. من فيلمي مي سازم كه به گمان خودم، ساخت آن براي اجتماع لازم است. با اين كه برخي فيلم هايم آثاري خوب از كار درآمده اند، اما گاه مي شنوم كه برخي ها آنها را دوست ندارند و همين نكته، مرا آزار مي دهد. دوست دارم بدانم چرا فيلم من نتوانسته است آنها را جذب خود كند.

 براي تفريح و سرگرمي فيلم نمي سازم

من بر خلاف برخي از همكارانم، براي خود و براي تماشاگراني كه از سينما انتظار تفريح و سرگرمي ندارند فيلم مي سازم. بگذاريد صادقانه بگويم كه هربار ساخت فيلمي را آغاز مي كنم، با خودم مي گويم بي شك اين فيلم، همه را شوكه خواهد كرد و بهترين فيلم من خواهد بود. اما منتظر روزي هستم كه بهترين فيلمم را بسازم و سپس، با سينما خداحافظي كنم. ولي فكرش را كه مي كنم، نمي توانم خودم را راضي كنم كه سينما را كنار بگذارم. من با سينما نفس مي كشم و تا زماني كه سينما هست من هم زنده ام، اگرچه مرگ به سراغم آيد.
 قاعده بازي را من تعيين مي كنم

من يك مشكل بزرگ دارم، آن هم اين كه در آمريكا نمي توانم پخش كننده اي براي فيلم هايم پيدا كنم. چون فيلم مبتذل و تجاري نمي سازم، آنها -پخش كنندگان- بيم دارند كه فيلم مرا نمايش دهند. زيرا آثار من، سبك متفاوتي دارند و آنها نيز تجربه اي در فروش اين گونه فيلم ها ندارند. آنان نمي دانند كه من همواره در پي ساخت آثاري هستم كه پيش از اين هرگز شبيه آن را جايي نديده باشم. اين مشكل جدي من با هاليوود است. آيا اين موضوع غم انگيز نيست كه من به عنوان يك آمريكايي كه مي خواهم فيلمي در مورد كشور يا شهرم بسازم پولش را در سرزمين خودم نداشته باشم!

البته به خوبي مي دانم در هاليوود توليد و پخش فيلم، در اختيار كساني است كه براي مردم تعيين تكليف مي كنند. من وقتي نتوانم در كشور خودم فيلم بسازم رنج مي كشم. اگرچه در هاليوود پيشنهادهاي زيادي براي ساخت فيلم به من مي شود. اما هيچ كدام كارهاي من نيستند كه من بتوانم آنها را بپذيرم. بيشتر تهيه كنندگان از من فيلم هايي مي خواهند كه من شيوه ساخت آنها را بلد نيستم، فيلم هايي كه جاي هيچ تفكري براي تماشاگر باقي نمي گذارند. من اگر بخواهم صاحب ثروت هنگفتي شوم، كافي است فقط يك تلفن بزنم و ساخت يكي از اين گونه فيلم ها را بپذيرم. اما مسئله اين است كه من در وهله نخست، براي دل خودم فيلم مي سازم و آثارم پاسخي به نيازهاي دروني من است. بارها به آنها گفته ام كه اگر فيلم تجاري و سطحي مي خواهند، بهتر است سراغ فيلمسازان ديگري بروند. اما هنگامي كه از رابرت آلتمن مي خواهند كه برايشان فيلم بسازد، اين من هستم كه قاعده بازي را تعيين مي كنم. من ديگر يك فيلمساز جوان و تازه كار نيستم، كه بشود هر بلايي سرش درآورد. من رابرت آلتمن هستم. كارگرداني كه براي دفاع از حق قانوني، اخلاقي و هنري خود تا آنجا كه بتواند دفاع مي كند.

امروزه در هاليوود، هيچ كس جز هنرمندان نمي توانند فيلم خوب بسازند. هاليوودي ها فيلم مي سازند تا صرفا آن را تحويل بازار دهند. اين فيلم ها هرگز پاسخگوي اشتياق تماشاگران حرفه اي سينما نيست.
اجازه دهيد يك بار براي هميشه بگويم كه دوستان! من هرگز جزو سيستم هاليوود نبوده و نيستم. علاقه اي هم ندارم كه در اين سيستم فعاليت سينمايي داشته باشم. علاقه من ساخت فيلم و نمايش آن، براي تماشاگران -هرچند شعار اندك- است. در حالي كه هاليوود يعني پول و چاپ اسكناس، براي فيلم هايي كه كمترين ارزشي ندارند.

 مجسمه هاي طلايي اسكار را دوست ندارم

من هم مانند وودي آلن معتقدم كه اسكار جايزه اي بي ارزش نيست. اما مطمئنم كه آنها هيچ گاه از فيلم هايي كه من مي سازم، خوششان نمي آيد. به همين سبب نيز هرگز به من اسكار نخواهند داد، زيرا فيلم هاي من هميشه ضدسيستم هاليوود بوده اند. من به اين مجسمه هاي طلايي و حسرت برانگيز، كمترين علاقه اي ندارم. زيرا سيستمي اين مجسمه ها را به فيلمسازان مي دهد، كه وظيفه اش تحذير اذهان و تحميق تماشاگران است. پس بهتر اين است كه از من نفرت داشته باشند و به من جايزه ندهند.
 

فصل هاي زندگي ام هنوز كشف نشده اند

در مسير كار حرفه اي ام، ويژگي هاي خاصي مي بينم، اندكي تصادف و هدف. بيست سال پيش هدف خاصي را دنبال نمي كردم. اما امروز وقتي به مجموعه كارهايم نگاه مي كنم، مي بينم كه هر يك از آنها فصلي از زندگي ام هستند. فصل هايي كه بسياري از منتقدان و تماشاگران هنوز كشف شان نكرده اند.
 

در آسيا انسانيت موج مي زند

در سكانسي از فيلم برش هاي كوتاه، عنوان كرده ام كه: در جنگ همواره خبيث ها پيروز مي شوند. اين درست همان چيزي است كه به گمان من، اينك در جامعه آمريكا دارد اتفاق مي افتد. ما در زمانه اي زندگي مي كنيم كه پليدي با پيروزمندي پيش مي تازد و بحران اخلاقي پيرامون ما را دربر گرفته است. انگار ارزش ها و معيارهاي اخلاقي و انساني، كه كردار و گفتار بشر را كنترل مي كنند ديگر گم شده اند. به باور من بوش، هيچ آرمان و هدفي جز گسترش سيستم هرز اخلاقي جامعه آمريكا، در سر ندارد.
اروپا هم به شدت در راه نابود كردن خود مي باشد. تنها جايي كه هنوز مي توان از احساسات لطيف انساني و اخلاقي، نشاني از آن يافت و زندگي عميق بشري در آنجا موج مي زند جهان سوم و جوامع آسيايي هستند. مردماني كه هنوز آلوده سيستم غيرانساني و پليد آمريكا نشده اند.

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 16:14 توسط احمد صبریان |

 
  
 

سينما همواره، نياز به يك چهره جذاب دارد. كسي كه بتواند ضمن بروز ذوق هنري، خيل تماشاگران را روانه سينماها كند و تمامي مشخصات يك ستاره تمام عيار را داشته باشد. يك ستاره بايد حداقل داراي چند ويژگي باشد: ثروت، محبوبيت، اعتماد به نفس شاخص، كار هنري فوق العاده و يك عامل ديگر كه از آن مي توان به جاذبه هاي شخصيتي ياد كرد. و البته زماني هم فرا مي رسد كه ستاره يك بازيگر و يا كارگردان افول مي كند. برخي، بر اثر يك تراژدي خانوادگي آن را از دست مي دهند مانند كلارك گيبل (كه پس از دست دادن همسرش، كارول لمبارد، محبوبيتش را از دست داد) برخي با رسيدن به سن سالمندي، مانند همفري بوگارت، و بعضي كشته مي شوند! مانند جيمز دين.

بدون شك، چهره سينمايي سال 2006، كسي نيست جز جورج كلوني بازيگر و كارگردان شاخص سينماي آمريكا. او با حضور در 2 فيلم موفق شب بخير و موفق باشيد و سيريانا نشان داد يك بازيگر همه فن حريف است. او استعداد زيادي در كار با تهيه كنندگان مختلف، كارگردانان و بازيگران دارد و طي سال هاي متمادي تلاش كرده است در چارچوب فعاليت هاي هنري، اقدامات انسان دوستانه اي نيز در مناطق بحران زده جهان، انجام دهد. كلوني، هم اكنون يكي از شاخص ترين بازيگران هاليوود است و البته از پرنفوذترين آنها هم هست. نويسنده مجله سانفرانسيسكو كرونيكل با نگاهي به گذشته، اسامي جذاب ترين و مشهورترين چهره هاي سال هاليوود را از 1915 تاكنون در فهرستي ارائه كرده است كه در ذيل مي خوانيد:

 

 

 

از 1915 تا 1919: چارلي چاپلين؛ اين سال ها متعلق به چاپلين است، چهره هنري كه از سوي همه مورد استقبال قرار گرفت.
1920: داگلاس فربنكس؛ او با ساخت علامت زورو، وارد دوران طلايي حرفه اي خود شد.
1921 تا 1926: رادولف والنتينو؛ از ساخت »چهار اسب سوار« تا زمان مرگ، هيچ كس نتوانست به جايگاهي كه او دست يافته بود، برسد.
1926 تا 1928: جان گيلبرت
1929: رامون ناوارو

1930:رونالد كولمن
1931: كلارگ گيبل
1932: جان بريمور
1933: بينگ كرازبي
1934: ويليام پاول
1935 تا 1941: بعضي مي گويند دوران چهره بودن گيبل از 1931شروع شد و به مدت يك دهه ادامه يافت. به هر صورت او طي همين 6 سال هم، سلطان بلامنازع دنياي بازيگري هاليوود بود و بسياري از رقباي قدرتمند خود را كنار زد. تنها چيزي كه سلطه او را بر هاليوود خاتمه داد، مرگ همسرش كارول لمبارد بود كه باعث تحول در زندگي اش و خاتمه يافتن فعاليت هنري اش شد.
1942 تا 1946: اين سال ها متعلق به همفري بوگارت است، بازيگر مطرحي كه هنوز بعضي او را ستاره تمام دوران ها مي نامند.
1947 تا 1948: رابرت ميچم
1949 تا 1950: مونتگمري كلينفت
1951تا 1954: مارلون براندو
1955: جيمز دين
1956 تا 1958: الويس پرسيلي
1958 تا 1959: فرانك سيناترا
1959 تا 1961:پل نيومن
1961 تا 1963: جان كندي

1964 تا 1967: جان لنون

1968 تا 1969: پل مك كارتني
1969 تا 1972: ميك جگر
1973: التون جان
1974 تا 1975: آل پاچينو
1976: ديويد بوئي
1977: وودي آلن
1978 تا 1981: وارن بيتي
1982 تا 1983: مايكل جكسون
1984: پرنس1985

 تا 1986: دان جانسون
1987: ادي مورفي

1988: دان كويل
1989 تا 1991: كوين كاستنر

1992: راس پروت
1993: كرت كوباين
1994: جان تراولتا
1995 تا 1998: هيچ كس.
1999: براد پيت
2000 تا 2002:دنزل واشنگتن
2002 تا 2004: نامي ذكر نشده است.
2005 تا 2006: جورج كلوني

+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 13:48 توسط احمد صبریان |


همشهري كين كه به اعتقاد بسياري از كارشناسان سينما، مهم ترين و مشهورترين فيلم تاريخ سينماست، در سال ۱۹۴۱ ساخته شد

. در بسياري از نظرسنجي هاي صورت گرفته درباره بهترين آثار سينمايي، همشهري كين همواره در صدر قرار مي گيرد و طرفداران بسياري در سراسر جهان دارد. اين فيلم، داستان زندگي چارلز فاستركين را روايت مي كند. مردي كه براي رسيدن به قدرت در عرصه نشر جهاني، به منازعه اي بي پايان وارد مي شود و زندگي و خانواده اش را سر اين موضوع مي گذارد. داستان فيلم درباره گشايش رمز كلمه رزباد، توسط يك خبرنگار است. واژه اي كه كين به هنگام مرگ آن را بر زبان مي راند. 

 همشهري كين براساس زندگي ويليام راندولف هرست، غول رسانه اي آمريكا ساخته شده است. هرچند خود ولز بعدها اظهار داشت كه قصد داشته است شخصيت كين را براساس شخصيت هوارد هيوز -چهره برجسته صنعت فيلم آمريكا- بسازد، اما بعدها از اين تصميم منصرف شد.

 

 همشهري كين، در واقع ناتواني كين در عشق ورزيدن به ديگران و كنار زدن همه چيز به جز قدرت را، به تصوير مي كشد. كين همه را از خود مي راند و سرانجام نيز در انزواي مطلق و در تنهايي مي ميرد. خبرنگار جستجوگر پس از مصاحبه با اطرافيان كين، به گوشه هايي از زندگي سراسر مبارزه وي براي رسيدن به قدرت -كه از طريق فلاش بك بيان مي شود- پي مي برد. تماشاگر نيز در پايان درمي يابد كه رزباد، نام سورتمه اي متعلق به دوران كودكي كين بوده است كه نمايانگر معصوميت از دست رفته اوست. اين سورتمه در انتها به عنوان وسايل اضافي و بي مصرف منزل كين، در ميان شعله هاي آتش سوزانده مي شود. اين پايان درخشان، يكي از مشهورترين و غيرقابل پيش بيني ترين پايان ها، در تاريخ سينماست.

همشهري كين، علاوه بر داستان بسيار جذاب، نوآوري هاي عظيمي در عرصه فيلمسازي به وجود آورد. با وجود اين كه همشهري كين نخستين تجربه كارگرداني ولز بود، اما شهرت وي را بيش از پيش، افزايش داد. فيلمبرداري برجسته گرگ تولند، فيلمنامه منسجم و حرفه اي آن، بازي هاي خيره كننده اورسن ولز، كاتن و ساير بازيگران و نيز نورپردازي خلاقانه فيلم، از مهم ترين ويژگي هاي همشهري كين است، كه آن را در زمره جاودانه ترين آثار تاريخ سينماي جهان قرار داده است.
بسياري از كارشناسان و منتقدان سينمايي معتقدند ولز با كارگرداني اين فيلم، سبك جديدي از فيلمسازي را بنيان نهاد، همان گونه كه ديويد وارك گريفيث با خلق شاهكاري چون تولد يك ملت خدمت فراواني به عالم سينما كرد. اورسن ولز با استفاده از ابزار سبك اكسپرسيونيسم در زمينه كاربرد نور وسايه، تحت تاثير فيلمسازان روس و آلمان بود. اما بي شك وي نخستين كسي بود كه تمام تكنيك هاي فيلمسازي را، يكجا آن هم در يك اثر به كار گرفت.

شيوه بازي ولز در نقش كين نيز در حقيقت نمونه ابتدايي متد اكتينگ  در عرصه سينماست.
همشهري كين در ۹ رشته نامزد كسب اسكار شد و در رشته بهترين فيلمنامه اوريژينال، اسكاري را براي ولز و منكيه ويتس به ارمغان آورد. اما مشكلاتي كه اين فيلم براي ولز به همراه آورد، تا پايان عمر گريبانگير وي شد و او هرگز نتوانست پس از شكست سخت فيلم، روي پاي خود بايستد. همشهري كين پس از هر بار كه نامش در اسكار خوانده شد مورد تمسخر قرار گرفت و پس از اكران عمومي در اروپا در سال ۱۹۴۶ به آساني فراموش شد. در آن زمان فقط آندره بازن منتقد مشهور فرانسوي اين فيلم را مورد تحسين قرار داد. پس از دهه ۵۰بود كه همشهري كين مورد استقبال منتقدان سراسر جهان قرار گرفت و در نظرسنجي ها، در زمره بهترين هاي تاريخ سينما جاي گرفت. اما آنچه ويليام راندولف هرست بر سر اين فيلم آورد، تا پايان عمر هرگز ولز را رها نكرد. هرست از اين كه تصويرش در سينما ثبت شد به شدت عصباني بود. از اين رو به شركت آر.كي. او پيكچرز ۸۰۰ هزار دلار پيشنهاد كرد تا تمامي نسخه هاي فيلم و حتي نگاتيوهاي آن را بسوزانند. وقتي اين شركت پيشنهاد هرست را رد كرد، او انتشار و پخش هرگونه نقد و نوشته اي درباره اين فيلم را در تمامي روزنامه ها و رسانه هاي تحت اختيارش ممنوع كرد. تلاش هاي هرست البته تا چند سالي، همشهري كين را به محاق توقيف كشاند و ولز را در هاليوود نيز به انزوا كشاند. به نحوي كه هيچ استودويي براي همكاري با او، به توافق نمي رسيد. اما هرست هرگز نتوانست مانع شهرتي شود كه بعدها به سراغ اين فيلم و ولز آمد.

همشهري كين بعدها در صدر فهرست صد فيلم برتر تاريخ سينما كه توسط موسسه فيلم آمريكا (AFI) منتشر شد، قرار گرفت و در آرشيو ملي فيلم آمريكا نيز به ثبت رسيد. اين فيلم در مجله معتبر سايت اند ساند، كه هر دهه يك نظرسنجي برگزار مي كند، به مدت سه دهه، به عنوان بهترين فيلم تاريخ سينما برگزيده شد و كلمه رزباد در زمره صد عبارت برتر تاريخ سينما انتخاب شد.
همشهري كين با وجود به دست آوردن جايگاهي شاخص در سينما، البته منتقداني نيز داشت. پرداخت سطحي احساسات، شخصيت پردازي ضعيف و استعاره هاي پوچ از جمله مهم ترين ايراداتي بود، كه منتقدان بر فيلم گرفتند. شديدترين اين انتقادات توسط پائولين كيل، منتقد سرشناس آمريكايي به فيلم وارد شد. وي در مقاله اي نوشت: فيلمنامه همشهري كين توسط هرمان منكيه ويتس نوشته شده و ولز هيچ گونه نقشي در نگارش آن نداشته است. ادعايي كه بعدها در مقاله اي نوشته پيتر باگدانوويچ و اورسن ولز رد شد. نگاتيوهاي اصلي اين شاهكار طي يك آتش سوزي در دهه ۷۰ نابود شد. تا به امروز درباره اورسن ولز و تنها شاهكارش، فيلم هاي متعددي ساخته و كتب بسياري نگاشته شده است. در مستند مشهوري كه در باره اين فيلم ساخته شده، داستان زندگي اورسن ولز به خود چارلز فاستركين تشبيه شده است. زماني كه ولز اين عبارات را در پايان اين مستند به زبان مي راند، اين قرابت بيش از پيش مشهود مي شود: من بخش اعظم زندگي ام را براي كسب پول و رسيدن به آن تلف كردم. سعي كردم زندگي‌ام را با ساخت فيلم پركنم. انرژي خيلي زيادي صرف كارهايي كردم كه هيچ ربطي به فيلمسازي نداشت. اما در حقيقت فقط ۲ درصد انرژي و عمرم را صرف فيلمسازي كردم و ۹۸ درصد بقيه را هدر دادم. من عمرم را تلف كردم...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 16:56 توسط احمد صبریان |

جنگ جهاني دوم، يكي از غني ترين منابع سينمايي براي بسياري از كارگردانان در تاريخ سينما بوده است و وقايع جنگ از ابعاد گوناگوني، دستمايه ساخت و تهيه فيلم هاي زيادي شده است.

 آخرين تلاش هاليوود در زمينه سينماي جنگ، فيلم پرچم هاي پدران ما، جديدترين ساخته كلينت ايستوود است كه به وقايع بمباران پرل هاربر توسط نيروهاي ژاپني طي جنگ جهاني دوم پرداخته است. گردآوري ۱۰ فيلم برتر جنگي تاريخ سينما به دليل تعريف از سينماي جنگ، كار دشواري به نظر مي رسد. فيلم هايي كه به روايت صريح از وقايع جنگ مي پردازند، فيلم هايي كه به زندانيان جنگي، آوارگان جنگي، درگيري هاي دريايي و هوايي طرفين درگير و يا روايت رويدادهايي با پس زمينه جنگي مي پردازند، همگي در اين شاخه قرار مي گيرند. فهرست ذيل كه توسط منتقد مجله نيوزويك، مايكل وينتر تهيه شده، تمامي موضوعات را دربر گرفته است.
۱- پل رودخانه كواي، ديويد لين، ۱۹۵۷

۲- كازابلانكا، مايكل كورتيز، ۱۹۴۲
۳- فهرست شيندلر، استيون اسپيلبرگ، ۱۹۹۳

۴- فرار بزرگ، جان استرجس، ۱۹۶۳

۵- قرمزي بزرگ، ساموئل فولر، ۱۹۸۰
۶-خط قرمز باريك، ترنس ماليك، ۱۹۹۸

۷-دوازده مرد خبيث، رابرت آلدريچ، ۱۹۷۶

۸- از اينجا تا ابديت، فرد زينه مان، ۱۹۵۳
۹- پاتن، فرانكلين جي شافنر، ۱۹۷۰
۱۰- خانم ميني ور، ويليام وايلر، ۱۹۴۲
ديگر نمونه هاي به ياد ماندني از سينماي جنگ عبارتند از:
بهترين سالهاي زندگي ما، ويليام وايلر، ۱۹۴۶
توپ هاي ناواران، جي.لي. تامپسون، ۱۹۶۱

 

پيانيست، رومن پولانسكي، ۲۰۰۲

بازداشتگاه شماره ۱۷، بيلي وايلدر، ۱۹۳۵

ترن، جان فرانكن هايمر، ۱۹۶۴

خاطرات آن فرانك، جورج استيونس، ۱۹۵۹


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 13:31 توسط احمد صبریان |

 

  تاكنون بارها شاهد انتشار فهرست نام بزرگترين بازيگران و كارگردانان سينما، موفق ترين موسيقيدانان و طراحان لباس و صحنه و فيلمبرداران بوده ايد اما آيا تاكنون با خود انديشيده ايد كه بهترين لباس در تاريخ سينما كه بازيگري آن را پوشيده است، كدام است مجله فیلم ریویو طي يك نظرسنجي جالب، بهترين لباس را برگزيده است.

 

 

 در اين نظرسنجي كت و شلوار خاكستري كه كري گرانت در تريلر مشهور شمال از شمال غربي ساخته آلفرد هيچكاك آن را پوشيد، به عنوان مشهورترين لباس در تاريخ سينماي آمريكا كه تاثير عظيمي روي پوشش ساير بازيگران تا دهه ها داشت، انتخاب شد. اين لباس، بخشي از شخصيت گرانت در تمام طول فيلم است و در تمام صحنه ها به تن اوست. لباس گرانت در فيلم، بعدها توسط هزاران نفر تقليد شد و طي سال هاي اخير هم، مدل اين لباس را بر تن تام كروز در وثيقه و بن افلك در Paycheek مي بينيم.
همچنين كت و شلوار يك دست مشكي مارچلو ماستروياني با پيراهن سفيد و كراوات مشكي او در فيلم۸/۵ ساخته مشهور فدريكو فليني، لباس كلاسيك ديگري در تاريخ سينماست. لباس رابرت ردفورد در فيلم سه روز كندر شامل ژاكت و جين كه تمام طول فيلم بر تن اوست نيز در اين فهرست آمده است.
۱۰ فيلمي كه بازيگران نقش اول آن، با پوشش مناسب، نامشان در فهرست آمده است، عبارتند از
۱- شمال از شمال غربي (۱۹۵۹)

۲- از نفس افتاده (۱۹۵۹)
۳-دسته يازده نفره اوشن (۱۹۶۰)
۴- Purple Noon ۱۹۶۰

۵- شب يك روز سخت (۱۹۶۴)
۶- چگونه مي شود يك ميليون دزديد (۱۹۶۶)
۷- انفجار (۱۹۶۶)
۸- بوليت (۱۹۶۸)
۹- كارتر را بگير (۱۹۷۰)
۸/۵<۱۹۶۳>




+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 13:7 توسط احمد صبریان |


 

رم ايتاليا منتظر برگزاري مراسم سوگند رئيس جمهور ۸۰ ساله اين كشور، ۰جورجيو ناپوليتانو۰ بود. رژه سربازان يونيفورم پوش در محوطه كاخ ۰كوئيونيل۰ در حال انجام بود و ۲۱گلوله توپ به افتخار ورود رئيس جمهور، شليك شد. چند صد يارد آن سوتر، در كاخ شيك پيازا، مراسم ديگري در جريان بود كه محور آن هم يك پيرمرد ۸۰ساله بود. وي كسي نبود جز انیو موريكونه پدرخوانده موسيقي فيلم، كه آماده انجام مصاحبه با خبرنگار روزنامه گاردين مي شد. مترجم مهربان و كمي عصبي او، به هنگام انتظار ما در منزلش مي گويد: ممكن است كمي بداخلاق به نظر بيايم. يك بار كه يك روزنامه نگار آمريكايي چندين بار از وي درباره سوالاتي پرسيد، با عصبانيت تهديد كرد اگر يك بار ديگر سوالي درباره لئونه بشنود، بي درنگ مصاحبه را ناتمام خواهد گذاشت.

 

اين نخستين باري نيست كه درباره لئونه به ما هشدار داده مي شود. موريكونه از آغاز كار حرفه اي در عالم موسيقي در سال ۱۹۶۲، تاكنون براي بيش از ۴۰۰ فيلم، موسيقي متن ساخته است اما همواره نامش يادآور موسيقي مشهور فيلم هاي سرجيو لئونه از جمله خوب، بد، زشت و به خاطر يك مشت دلار است. ولي خودش ظاهرا از اين موضوع چندان خشنود نيست.
سرانجام پس از كمي انتظار، به آپارتمان محل زندگي او راهنمايي شديم. درهاي عظيم ورودي باز شدند و آپارتماني كه حتي چيدمان قفسه كتاب هايش از نوعي آراستگي هنري چشم نواز سرشار بود، پيش چشم هايمان گشوده شد. روي يكي از كاناپه ها، خود موريكونه نشسته بود. در چهره اش، خشنودي يا عصبانيت خاص به چشم نمي خورد.

ديدگاه سرسختانه موريكونه به موسيقي، وي را در رده يكي از شاخص ترين و منحصر به فردترين موسيقيدانان جهان قرار داده است. او كه در سال ۱۹۲۶ در خانواده اي اهل موسيقي به دنيا آمده است، در كنسرواتور آكادمي ملي سانتاسيسيل تحصيل كرد. موريكونه به طور اتفاقي به موسيقي فيلم روي آورد. او در اين باره مي گويد: پس از پايان تحصيلاتم، زماني كه تازه جنگ تمام شده بود، گروه موسيقي كوچكي تشكيل دادم و ترومپت مي نواختم. ما اغلب مارش ارتش انگليس و آمريكا را مي نواختيم. كاري كه هرگز دوست نداشتم. من هميشه از نواختن موسيقي مربوط به فرهنگ ديگران، لذت مي برم. همان زمان، يك كارگردان از من خواست براي فيلم او موسيقي بسازم. من عادت ندارم براي نوشتن موسيقي، به سراغ كارگردان بروم و ايده هايم را با او در ميان بگذارم. هميشه اين كارگردان ها هستند كه به سراغ من مي آيند.
سرجيو لئونه، دوست دوران كودكي موريكونه، زماني كه نخستين فيلمش را در سال ۱۹۶۴ساخت، از موريكونه براي ساخت موسيقي فيلمش دعوت كرد. سعي كرديم درباره ارتباطش با لئونه كمتر بپرسيم. اما انگار موريكونه، نكته را دريافت. زيرا رو به مترجمش كرد و گفت: چه كسي به ايشان گفته از لئونه چيزي نپرسد؟ و سپس به بازگويي جزئيات رابطه خود با لئونه پرداخت.

موريكونه گفت: بعضي وقتها موسيقي فيلم، پيش از فيلم نوشته مي شود كه البته اين كار غيرمعمولي است. فيلم هاي لئونه جزو اين دسته هستند. زيرا او دوست داشت موسيقي بخش مهمي از فيلمش باشد. اغلب هم بعضي صحنه ها را كشدار مي كرد چون مي خواست موسيقي تمام شود. به اين دليل ريتم فيلم هاي او، كمي كند است. فيلم هاي او از الگوي موسيقي آن، تبعيت مي كردند.
موريكونه درباره موسيقي فيلم به خاطر يك مشت دلار گفت: نمي دانم چرا موسيقي اين فيلم، اين قدر مشهور شده است. اين فيلم، بدترين فيلم لئونه و بدترين موسيقي متني است كه من ساخته ام. فيلم هاي ديگري از لئونه كه من موسيقي آنها را ساخته ام، بسيار موفق تر بوده اند: ماموريت، روزي روزگاري در آمريكا و خوب، بد، زشت. پس از موفقيت اين وسترنها بود كه سيل پيشنهادها به سوي لئونه، سرازير شد. موريكونه با ساخت اين موسيقي، نوعي وحشت، تاريكي و هراس را القا مي كند. او همچنين براي يكي از فيلم هاي كارگردان شهير ايتاليايي، پير پائولو پازوليني موسيقي متن نوشت. اما گفته مي شود پازوليني چنان از واكنش موريكونه نسبت به فيلم نگران بود كه هيچ كدام از راشهاي فيلم را پيش از اتمام كار به موريكونه نشان نداد.

موريكونه درباره اين كه ايده هايش را چگونه كسب مي كند مي گويد: البته از خودم، كارگردانان هرگز چيزي به من نمي گويند، موسيقي، ايده من است و حتي اگر كارگردان نظري بدهد باز، اثر نهايي كار خلاقانه خودم است. البته گاهي اوقات ايده ها از فاصله هاي زماني به ذهن من مي رسند. وقتي آنها را به نگارش درمي آورم و تمام مي كنم، يادم نمي آيد كه منشاء اصلي اين ايده از كجا بوده است. يك ايده ساده در موسيقي، به چيزي كاملا متفاوت تبديل مي شود.
موريكونه برخلاف بسياري از هم عصرانش هرگز به هاليوود نرفت. او زبان انگليسي هم نمي داند، چون وقتي براي فراگيري زبان انگليسي نداشته است. عليرغم موفقيت چندين اثرش در هاليوود، كه براي يكي از آنها (ماموريت) نامزد دريافت اسكار هم شده است، مي گويد: هميشه آمريكايي ها به سراغ من آمدند. آنها به من مي گفتند يك ويلا در اختيار تو قرار مي دهيم. اما نيازي نبود رم را ترك كنم. كافي بود با كارگردان صحبت كنم، من به استوديوها، كاري نداشتم.
موريكونه هنوز پركار است. بيشتر روزها در آپارتمانش مشغول نوشتن است و هنوز قصد بازنشستگي ندارد زيرا معتقد است تا وقتي كار هست بايد ادامه بدهد و هنوز براي بازنشستگي زود است. وقتي مي خواهد از روياهايي كه به آنها دست نيافته سخن بگويد مي گويد: دوست داشتم قهرمان شطرنج جهان شوم اگر يك بار ديگر متولد شوم به سراغ اين كار مي روم.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 10:36 توسط احمد صبریان |



  


 ناآرامترين هاليوودي- اولين برنده كسي نيست جز راسل كرو، بازيگر استراليايي تبار هاليوود. تعداد زيادي از پرسش شوندگان، بلافاصله او را به خاطر آوردند. كسي كه در سال ۲۰۰۲با تهيه كننده تلويزيون انگلستان در افتاد، دوربين يك دانشجو را موقع فيلمبرداري ذهن زيبا، درب و داغان كرد و گوشي تلفن را به سوي كارمند يك هتل پرتاب كرد. بعضي ها مي گويند كرو، آدمي ناراضي است، او هميشه و همه جا، عقيده خودش را دارد و فكر مي كند از همه زبل تر است. پس از كرو بايد نام دو هاليوودي ديگر را به اين فهرست اضافه كرد: ليندزي لوهان و جيم كري. اغلب تهيه كنندگان از كار با اين دو نفر وحشت دارند. آنها آدمهاي بي برنامه اي هستند كه اصلا نمي شود روي حرفهايشان حساب باز كرد.


پرطرفدارترين بازيگر مرد هاليوود- براد پيت عليرغم حضور در فيلم هاي ناموفقي مثل تروا و جو بلك را ملاقات كن، بيشترين راي را به دست آورد. يك تهيه كننده درباره پيت مي گويد: او جذاب، مستعد و باهوش است و انسان از كار كردن با او لذت مي برد. در رده دوم هم، با فاصله كمي، ويل اسميت قرار گرفته است، كسي كه قادر است تحت سخت ترين شرايط، بهترين بازي را ارائه كند. تماشاگران او را دوست دارند، همينطور تهيه كننده ها. يك تهيه كننده درباره او مي گويد: شما نمي توانيد فيلمي به بدي من، روبات بسازيد و منتظر موفقيت آن باشيد، مگر اينكه اسميت بازيگر آن باشد.

پرطرفدارترين بازيگر زن هاليوود- هرچند جوليا رابرتز پس از فيلم ارين بروكوويچ، ديگر نتوانست درخشش خود را تكرار كند، اما به ورطه ديگري كه بعضي بازيگران زن افتادند هم، نيفتاد. رابرتز نشان داده بازيگر پروسواسي است و دوست دارد بازيهاي خوبي از خود به يادگار بگذارد. پس از او آنجلينا جولي بيشترين آراء را به خود اختصاص داده است. هرچند تنها فيلم پرفروش او كه با اقبال سينماروها، روبرو شده، خانم و آقاي اسميت است. ريزويتراسپون هم در ميان تهيه كنندگان، محبوبيت زيادي دارد. او از آن دسته بازيگراني است همه دوست دارند با او كار كنند، بدون اينكه نگران باشند واكنش او در موقعيتهاي حساس چيست.


 دردسرسازترين كارگردان هاليوود- در اين بخش مايكل مان و مايكل بي شانه به شانه هم قرار دارند. مان، كارگرداني بسيار عصبي است كه سر صحنه فيلم هايش، بدون استثناء با همه درگير مي شود. مان، تمام عوامل فني و بازيگران فيلم جنايت ميامي را وادار کرد پیش از وقوع طوفان كاترينا، در حالي كه همه داشتند شهر را ترك مي كردند، به نئواورلئان بروند. اورن آويو يكي از مديران ديزني، به هنگام ساخت فيلم نفوذي (۱۹۹۹) چنان از مان دلگير شد كه هنوز با او قهر است! پس از مان، جيمز كامرون هم از سختگيرترين كارگردانهاي هاليوود است. كامرون در به كار كشيدن عوامل فني و ادامه كار در شرايط بسيار سخت مشهور است. داگ ليمان هم از اين دسته كارگردانهاست. مي گويند دنباله فيلم هويت بورن او، به اين دليل ساخته نشد كه هيچ يك از عوامل فيلم حاضر نشدند يكبار ديگر با او كار كنند!



 پردردسرترين بازيگر هاليوود- به عقيده بسياري از پرسش شوندگان، ديويد. او. راسل، يكي از بازيگراني است كه بايد نامش را در اين فهرست قرار داد. او شخصيتي گستاخ و مغرور دارد و با هر كدام از بازيگراني كه با او سر صحنه حاضرند، به نحوي درگير مي شود. سرصحنه سه پادشاه، راسل با جورج كلوني درگير شد، به خاطر اينكه كلوني از يكي از عوامل فني سرصحنه دفاع كرده بود. البته بايد در اين ليست، مايكل بي و مايكل مان را هم قرار داد، چون اغلب كساني كه با اين دو نفر كار مي كنند، تبديل به بازيگران پردردسر مي شوند!


 دوست داشتني تري كارگردان هاليوود- به عقيده چند تن از پرسش شوندگان، ران هاوارد كارگردان ذهن زيبا، شايسته اين عنوان است. او هميشه موقع فيلمبرداري، محيطي آرام فراهم مي كند. بسياري هم مي گويند چون او دوبار در ذهن زيبا و مرد سيندرلايي، با راسل كروي ناآرام كار كرده شايسته اين لقب است. كلينت ايستوود براي عدم تكرار نماها سرصحنه فيلمبرداري، مشهور است. استيون اسپيلبرگ هم هرگز خونسردي و آرامش خود را از دست نمي دهد. به گفته يكي از تهيه كنندگان، اسپيلبرگ با طلوع خورشيد، كارش را شروع مي كند و هنگام غروب كار تعطيل است. سرعت و قدرت تصميم گيري او قابل تحسين است.



 بي استعدادترين هاليوودي- كارگردان ساعت شلوغي، عليرغم ابراز تحسين از سوي بعضي چهره ها، كمتر مورد علاقه مديران استوديو و تهيه كنندگان است. برت راتنر كه از بازيگري و ساخت كليپهاي ويديوئي به سينما آمد، جزو بي استعدادهاي هاليوودي است كه آثارش در گيشه با اقبال مردم روبرو مي شود. بازگشت او به سينما با اكران مردان ايكس آخرين مقاومت، قابل تحسين بود. شايد او درساعت شلوغي۳هم بتواند، تماشاگران را به سالنها بكشاند. در اين فهرست، دو نام ديگر هم بايد اضافه كرد: جوئل شوماخر و مايكل بي.



 آينده دارترين كارگردان هاليوود- در اين بخش، نام چند نفر كنار هم مي آيد. كريستوفر نولان (كارگردان فيلمهاي يادآوري و بتمن آغاز مي شود)، نوآبامباچ (ماهي مركب و نهنگ) و بنت ميلر (كاپوتي)، الكساندر پاين هم كارگردان بسيار مستعدي است كه با فيلم موفق يك طرفه استعدادش را ثابت كرد.


بداخلاق ترين تهيه كننده هاليوود- اخراج دستياران اسكات رادين در تمام هاليوود، شهره خاص و عام است. او ظرف شش سال گذشته ۱۱۹ بار دستيارانش را اخراج كرده است.
اين تهيه كننده پرنفوذ به كار با بازيگران در وقتهاي غيرمعمول هم مشهور است وي هر كاري را خلاف ديگران انجام مي دهد. جوئل سيلور هم عليرغم شم هنري و تهيه كنندگي اش كمتر كسي را راغب به مشاركت با خود مي كند، زيرا عصبانيت آني او، خاطرات تلخي را در ذهن همكارانش بجا گذاشته است. خيلي ها مي گويند كار كردن با سيلور به دردسرش نمي ارزد.



 پرنفوذ ترين تهيه كننده هاليوود- جري بروكهايمر نه فقط در اين فهرست بلكه در كل نظرسنجي موفق به اخذ بيشترين آراء شد. او در تلويزيون و سينما، بسيار موفق ظاهر شده است.
بسياري از پرسش شوندگان مي گويند: وقتي با بروكهايمر كار مي كنيم، نگران هيچ چيز نيستيم و فقط به موفقيت فكر مي كنيم. محبوبيت او فوق العاده زياد و شهرتش اثبات شده است.
البته بايد نام برايان گريرز و اسكات رادين را هم به دليل مشاركت در خلق فيلم هاي با كيفيت و ماندگار در كنار نام بروكهايمر قرار داد.



 حريص ترين هاليوودي- يكي از رقباي گريزر مي گويد: بي تعارف بايد بگويم او آدم رذلي است. سال گذشته شايع شده بود كه گريزر يكي از جوايز بسيار معتبر آكامي اسكار، يعني جايزه يك عمر دستاورد هنري تالبرگ را دريافت خواهد كرد. مقدمات اعطاي اين جايزه به گريزررا خودش فراهم كرده بود! جايزه اي كه هرگز دريافت نكرد. يكي از تهيه كنندگان قديمي هاليوود مي گويد او حتي به خودش رحم نمي كند و براي به دست آوردن موفقيت، شهرت و پول هر كاري مي كند.


 كم نفوذترين دلال هاليوود- در هاليوود به او كوه يخي يا بيگانه لقب داده اند و اين را كساني كه دوستش دارند به او مي گويند. در شخصيت جف برگ، ذره اي احساس همدلي و يگانگي وجود ندارد. ظرف ۱۵ سال گذشته، كار موفقيت آميزي نداشته است اما همچنان مشتريان و بازيگران پرنفوذي با او كار مي كنند. افرادي مانند جودي فاستر و دنزل واشنگتن.
يكي از تهيه كنندگان درباره او مي گويد: همين كه مدتهاي مديدي است كه در اين حيطه كار مي كند، نشان مي دهد بالاخره يك جاي كارش درست است.


پرنفوذترين دلال هاليوود- برايان لورد در سال ۱۹۹۵ از مايكل اوتيز، در جذب بازيگران پيشي گرفت و تسلط خود را به كارش ثابت كرد. او موفق شد با غولهاي بازیگری سينماي آمريكا، همچون تام هنكس، نيكول كيدمن و جيك گيلنهال همكاري كند. او قادر است بدون زور و قلدري با طيف گسترده اي از بازيگران كار كند.
پس از وي ريچارد لوت و كوين هوان قرار دارند، كه هر كدام با صراحت و قدرت تصميم گيري خود قادرند بازيگران را به مشاركت در كارهايشان مجاب كنند.


شايسته ترين هاليوودي- ران مير به تنهايي در اين بخش جلودار است. رئيس كمپاني يونيورسال، به علت اخلاق شايسته و قدرت مدارا و تصميم گيري هاي قاطعانه اش، بدون آزار رساندن به ديگران، طرفداران بسياري در هاليوود دارد. او هرگز تلاش نمي كند اعتبار كسي را زير سوال ببرد. او فيلم ها را مي فهمد، استعدادها را تشخيص مي دهد و مديريت درستي در كارها اعمال مي كند. در واقع لقب شايسته ترين هاليوودي براي او، از نظر بسياري ناچيز و كم است و صفات پسنديده و نيكوي او بسيار بيشتر از يك يا دو جمله است.


 تنفرانگيزترين هاليوودي-مايك اوتيز، تهيه كننده پرنفوذ، ديكتاتور تنفرانگيزي است كه بسياري از آراء در اين بخش به او تعلق گرفته است. تاكتيكهاي گانگستر مآبانه و رفتار خشن او مشهور است. البته هاروي وينشتاين هم به اندازه اوتيز راي آورده است.
وينشتاين سابقه پرتاب كردن تلفن، تهديد و فرياد كشيدن را دارد و همه اين اعمال از نظر عده اي به هيچ عنوان قابل بخشش نيست. اما حتي بزرگترين مخالفين و معترضين او نمي توانند او را در حيطه كاري خودش تحسين نكنند و قابليت او در ورود دو فيلمش به رقابتهاي اسكار را مي ستايند. (ترانس آمريكا و هداياي خانم هندرسون) هاليوود ممكن است از افراد زورگو بهراسد اما از آدمهای موفق هرگز بدش نمي آيد!

+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 19:20 توسط احمد صبریان |


 
 
كارگردان: پل هاگيس. فيلمنامه: رابرت مورسكو، پل هاگيس. مدير فيلمبرداري: دانا گونزالس، جيمز مورو. تدوين: هيوز واينبورن. موسيقي: مارك ايشام. طراح صحنه: لارنس بنت. بازيگران: ساندرا بولاك (جين كابوت)، دان چيدل (كارآگاه گراهام واترز)، مت ديلون (گروهبان رايان)، جنيفر اسپوزي تو (ريوا)، ويليام فينچر (جك فلانگان)، برندان فريرز (ريك كابوت)، تاندي نيوتن (كريستين)، رايان فيليپه (هنسون)، شاون تاب (فرهاد) و... ۱۱۳ دقيقه. محصول ۲۰۰۴ آمريكا، آلمان.
دو كارآگاه پليس كه عاشق يكديگرند، يك مغازه دار ايراني، يك زن خانه دار و همسرش كه دادستان است، يك كارگردان سياهپوست و همسرش، يك قفل ساز مكزيكي و دختر كوچكش، دو سارق سياهپوست، يك زوج ميانسال چيني و يك پليس تازه كار و همكار نژادپرستش... كساني كه در فضاي يكنواخت لس آنجلس بي خبر از هم زندگي مي كنند. امكان بسيار ضعيفي هم وجود دارد كه زندگي هايشان با هم تداخل پيدا كند. اما يك تصادف همه چيز را دگرگون مي سازد و...

 

هميشه فيلمهايي را كه برخلاف انتظار تماشاگر پيش مي روند، دوست داشته ام. معتقدم كارگرداني هم كه مي خواهد با انتظارات و پيش فرض هاي تماشاگرش بازي كند، بايد از نظر دراماتيك كارش را خوب بلد باشد.
تصادف يكي از همين فيلمهاست و كارگردانش نيز نشان مي دهد كه در كارش، بسيار چيره دست است. از نام فيلم آغاز مي كنم. نامي كه در ذهن تماشاگر اين تصور را ايجاد مي كند كه بايد به تصادف هاي معمولي حين رانندگي در فيلم مواجه شود. اما در طول فيلم آنچه با يكديگر تصادف مي كنند احساسات شخصيت هاي اثر است. پل هاگيس در اجرا نيز تماشاگر را، آنقدر با وقايع غيرمنتظره روبرو مي كند كه در پايان از نظر دراماتيك، لزوم چنداني به گره گشايي نيست.
تصادف، نخستين فيلم پل هاگيس در مقام كارگردان است. او پيش از اين فيلمنامه محبوب ميليون دلاري (به كارگرداني كلينت ايستوود)، را كه نامزد دريافت اسكار هم شد نوشته و نيز چندين جايزه براي فيلمنامه هايش گرفته است.

هاگيس در محبوب ميليون دلاري، به خوبي نشان داد كه در به تصوير كشيدن فشارهاي دروني آدمها و تبديل آنها به عناصر دراماتيك تا چه حد تواناست. نتيجه كارش نيز همچون پتكي بر ذهن تماشاگر بود. اما وی اين بار در تصادف فقط به پتك ها و مشت زني هاي دراماتيك بسنده نمي كند، بلكه تكنيك نشان دادن راست و زدن به چپ را، نيز به آن افزوده است. اگرچه وي وقايع داستانش را به شكلي عادي به مخاطب ارائه مي كند، اما در ميانه راه مسيرش را عوض كرده و ضربه هايي به دور از انتظار به تماشاگر مي زند. اين روند سبب مي شود شوك شديدي به تماشاگر -درست همچون شخصيت هاي فيلم- وارد آورده و در نتيجه، اعتقاد تماشاگر به پيش فرض هايش را زير سوال ببرد.

اينكه چگونه پيش فرض ها در جامعه تبديل به رفتاري هيستريك مي شود و اينكه تحت تاثير واقعه يازدهم سپتامبر، چگونه اقليت مسلمان به چشم دشمن نگريسته مي شوند موضوع چندان تازه اي نيست. اما هيچ كس حتي آنها كه اين پيش فرض ها را دارند، متوجه نيستند كه هرگز امنيت ندارند و همين وجه، فيلم هاگيس را شايان توجه مي كند. در تصادف با آدمهايي مواجهيم كه فقط با گمان ها و حدس هايشان پيش مي روند و متوجه اتفاق هاي پيرامون خود نيستند، اما نياز به امنيت را حس مي كنند و از اينكه زخمي و رنجيده شوند حيرت مي كنند. هدف هاگيس نيز بيداري اين آدمهاست. يقين دارم كساني كه از اين تلنگر رنجيده اند، پس از گذراندن تجربه اي متفاوت در زندگي و اينكه چقدر آسان از چنگ پيش فرض هايشان رها شده اند، خواهند خنديد. هرچند در تصادف همه نمي توانند بخندند. زيرا مضموني كه هاگيس براي فيلم خود انتخاب كرده، همچون قطعات نامفهوم و شايد شوك آور يك پازل است. انسانهايي از نژادهاي مختلف، به جاي شناخت يكديگر بايد به نياز مراقبت از يكديگر پي ببرند. اما بي شك براي رسيدن به اين هدف راهي دشوار در پيش دارند. به نظر هاگيس تمامي شخصيت هاي تصادف دچار نوعي بدگماني و كج خيالي هستند. كامرون، كارگرداني كه شاهد مزاحمت پليسي نژادپرست به همسرش به بهانه بازرسي بدني است. قفل ساز مكزيكي كه دختر ساله اش، از ترس گلوله اي كه شايد از پنجره به درون اتاقش بيايد زير تختخواب پناه گرفته است. جين -همسر دادستان محلي- كه اتومبيلش به ضرب سلاح مصادره مي شود. كريستين هم فقط به صرف اينكه از قيافه قفل ساز خوشش نمي آيد، دستور مي دهد تا قفل هاي منزل دوباره تعويض شوند. اين بدگماني در دو سكانس تاثيرگذار به اوج خود مي رسد. نخست آنجا كه هنسون، اسلحه كشيده و سياهپوست جوان را به قتل مي رساند.

ديگر آنجا كه كريستين -همسر كارگردان -در تصادف در اتومبيلش گرفتار شده است وتنها پليس نزديك به محل حادثه، كسي نيست جز همان مامور نژادپرستي كه از او خاطره بدي در ذهن دارد. وحشت او از ديدن اين مامور بدان حد است كه ترجيح مي دهد در اتومبيلي كه مي رود تا دقايقي ديگر منفجر شود، به حال خود رها شود، تا اينكه توسط او نجات يابد.

آغاز فيلم رايان پليس باتجربه اما نژادپرست، بازوي پليس تازه كار را گرفته و فشار مي دهد . از وي مي پرسد: تو اصلا مي دوني كي هستي؟ پليس جوان تصور مي كند مي داند كه كيست اما در حقيقت نمي داند. رايان به او مي گويد: اگر مي خواي بدوني كي هستي، يه كم ديگه كار كن. رايان تلاش دارد از اين طريق، دليل رفتار ناشايست خود را در قالب يك معذرت خواهي، به همكار جوانش بفهماند: يك روز هم تو شبيه من مي شي اما چند دقيقه بعد رايان كه نفرتي عميق نسبت به سياه پوستان دارد، مجبور مي شود زني سياهپوست را كه پيش از اين به شكلي شديد او را رنجانده بود، از مرگ حتمي نجات دهد. شاهدان تعجب مي كنند حتي خود رايان هم همينطور. هاگيس در اين فصل از تصادف تعجب رايان را كه اينك به سوپرمن تبديل شده، به خوبي به تماشاگر منتقل مي سازد و مخاطب را به احساسي عالي مي رساند.

تصادف پل هاگيس، درباره مهمترين موضوع جهان در هزاره سوم است، از اينرو نيز با ديگر فيلمهاي مشابه خود تفاوت هاي چشمگيري دارد. در تصادف آنچه با هم تصادف مي كنند فرهنگ ها و نژادهاست: برخورد تمدن ها.تصادف به اندازه ماگنوليا محزون، در حد خوشبختي خشن و بيش از زيباي آمريكايي دراماتيك است. توانايي هاگيس چيدن شخصيت هايش، در فصل هاي مناسب و به رخ كشيدن بي پرواي حقايق است.
وي در تصادف راه حل هايي ساده ارائه نمي دهد و اميد بيهوده به تماشاگرش ارزاني نمي كند. از نظر او رستگاري رويايي گريزپاست. آمريكايي كه وي به تصوير مي كشد -آمريكاي پس از فاجعه انهدام برج هاي دوقلوي مركز تجارت جهاني- ديگر مهد آزادي نيست، بلكه مهد ترس است. فيلم تصادف تنها درباره لس آنجلس و آمريكا نيست و موضوع آن را مي توان به تمامي شهرها و كشورها تعميم داد. فراموش نكنيم كه ما هم در خانه خودمان چندان در امنيت نيستيم. ممكن است ناگهان پايمان بپيچد يا بيمار  شويم و يا... نياز به امنيت مفهومي است كه در مغز شكل مي گيرد و در همانجا نيز بايستي حل شود. اين روزها در برنامه هاي خبري تلويزيون، شاهد اتفاقات ناگوار و ناخوشايندي هستيم اما بهتر است كه با هاگيس همگام شده و بگوييم: شايد فردا....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 17:47 توسط احمد صبریان |

 

آدم که به عمرش اضافه ميشود بدعنق تر می شود ،بعضی چيزها برايش غيرقابل تحمّل می شود .بعضی غذاها را ديگر نمی تواند خوب هضم کند و بعضی آدم ها به نظرش اصلاح نشدنی می آيند. از جمله دسته اخير ،آدم هايی هستند که نظرشان درباره موسيقی فيلم محدود می شود به جمله ای که اين روزها زياد می شنويم :(موسيقی فيلم هرگز رده برجسته ای را به خود اختصاص نداده است). آدم هايی که کتاب نمی خوانند و البته آدم های مجنون عقل از کف داده ای که پدرخوانده را در فهرست (بهترين فيلم هايی که تاکنون ساخته شده است)،يا جايی نزديک به اين فهرست قرار نمی دهند .متأسّفم ،حقيقتا متأسّفم ، امّا هرگز نمی توانم با چنين آدم هايی رفاقت کنم .برای اثبات اين امر که چرا پدرخوانده فيلم تقريبا کاملی است ،دلايل زيادی وجود دارد . فيلم، اوج هنرنمايی نه تنها يک هنرمند ،بلکه خيل عظيمی از هنرمندان است .فرانسيس فورد کاپولا ،کارگردان سخت کوشی که پذيرفت در ازای ۲۰۰ هزار دلار کار اين پروژه نااميدکننده را به عهده بگيرد ،نخبه ترين استعدادهای سينمای آمريکا و شايد به نوعی جهان را گرد هم آورد و از هر يک از آنها کاری در سطحی بسيار عالی اخذ نمود .آدم چطور می تواند چنين فيلمی را دوست نداشته باشد ؟ و چطور می توان فيلمی را دوست نداشت که علی رغم دخالت های احمقانه يک استوديوی بزرگ هاليوود (در اين مورد <پارامونت>)ساخته شد  و به اين خوبی هم ساخته شد؟؟

پارامونت ،کاپولای بی نام و نشان آن موقع را پيش از اينکه کتاب ماريو پوزو به يک کتاب پرفروش بدل شود استخدام کرده بود و بلافاصله هم پشيمان شده بود ،هر چند پشيمانی سودی نداشت (چه خوب). آن ها برای جبران مافات ،سر هر مسئله ای با کاپولا جنگيدند ،حتّی سر اين موضوع که آيا می تواند سر يک اسب واقعی را در رختخواب بگذارد (در اين مورد کاپولا حرفش را به کرسی نشاند که خوب شد)مسئولين پارامونت به کاپولا گفتند براندو ديگر ضايع شده ، فراموشش کن .مسئولان پارامونت اصرار می کردند که با مختصری تغيير در فيلمنامه رايان اونيل يا رابرت ردفورد در نقش (دون کورلئونه)به عنوان مردی از ايتاليا قانع کننده خواهند بود (تصّورش را بکنيد) . جای آل پاچينو آن ها روی مارتين شين ،جيمز کان يا هر شخص ديگری اصرار می کردند ـ هر کس ديگری جز پسره آل پاچينو که هيچ اميدی نمی توان به او بست ـ (وای خدای من چه بی انصاف و کوته فکر) آن ها همچنين ايراد می گرفتند که چرا خواهر کاپولا (تاليا شاير )در فيلم نقش دارد و چرا پدرش (کارمينه کاپولا )در اجرای موسيقی فيلم مشارکت دارد .امّا با وجود همه اين ها ،کاپولا موفّق شد يک فيلم هاليوودی دقيقا به شيوه خودش بسازد .او به کارمندان استوديو گفت رهايش کنند و کاری به کارش نداشته باشند و وقتی تصوّرش را می کنم که در اين راه ترسی به خود راه نمی داد ،کلّ ماجرا به نظرم بسيار قهرمانانه می آيد .

ترس ...بله ،البته ،ماهيت انسان با ترس عجين است و اين دوّمين نکته مهم پدرخوانده است :اين خانواده هرگز وحشت زده نمی شود .نه از مرد صاحب اسب که نمی خواهد جانی فونتن نقشی در فيلم داشته باشد ،نه از دون های کلّه گنده مافيا و نه از هيچ شخص ديگر .صحنه ای در فيلم هست که در آن مأمور کفن و دفن با حالت رقّت انگيز خود اعصاب براندو را متشنّج می کند ،براندو به او می گويد که اگر او قدری محترمانه تر رفتار کرده بود ، در آن صورت دشمنان او دشمنان براندو هم محسوب می شدند و سپس ادامه می دهد :(آن وقت ....آن وقت آن ها از تو خواهند ترسيد ).وقتی به عنوان بيننده اين حرف ها را می شنويد خوب می دانيد که خودتان کدام شخصيت هستيد و دوست داشتيد کدام يک باشيد .از درک اين موضوع گريزی نيست .

خونسردی آل پاچينو در حکم نوعی فشارسنج برای فيلم های پدرخوانده است .اين خونسردی پيش از هر چيز خود را در اين واقعيّت نشان می دهد که او يک قهرمان جنگ است .بعد رفتار خونسردانه او را در بيمارستان داريم ،جايی که دستش را زير لباسش چنان می گيرد که انگار مسلّح است و به انزو می گويد همه چيز روبه راه می شود .امّا اين فقدان ترس به تدريج تغيير ماهيت می دهد ،در پايان باعث می شود او همه اشيا و آدم های پيرامون خود را نابود کند . او از هيچ چيز نمی ترسد ،حتّی از تنها ماندن . و در پايان ،خدای من ،بله ، اين مايکل کورلئونه است که به زيبايی هر چه تمام تر تنهاست .آل پاچينو توانست با بازی بسيار درخشانش در پدرخوانده ها قلّه بازيگری را فتح کند :(تو برادر بزرگتر منی و من دوستت دارم ،امّا ديگر هرگز عليه خانواده موضع نگير .) حقيقتا درباره يکی از درخشان ترين و هراس انگيزترين بازی های سينما جز اين چه می توان گفت ؟؟؟

و امّا باقی :جيمز کان نقش سانی را دارد .جالب است بدانيد او چنان در قالب سانی فرورفته بود که سال ها بعد ،وقتی در دادگاهی نام او به ميان می آيد ،رئيس دادگاه با صدای کلفتش می گويد (مگر او جلوی اتاقک عوارض کشته نشد ؟) و همه از خنده روده بر می شوند . رابرت دووال (تام) در اين فيلم يکی از بهترين بازی هايش را ارايه می دهد  و تاليا شاير(کانی) و جان کازال (فردو) هم درخشانند .مارلون براندو و رابرت دنيرو واقعا بی نظيرند .ريچارد کاتلان (کلمنزا) و استرلينگ هايدن (مک کلاسکی ) هم بازی های قابل قبولی دارند.موسيقی زيبای نينو روتا به زيبايی در ذهن ها نقش بسته و ابدی می گردد.پدرخوانده با يک مهمانی خانوادگی شروع می شود :يک عروسی سيسيلی دوست داشتنی و شاد ،پر از نور و خنده .پدرخوانده ۳ هم با يک اجتماع خانوادگی شروع می شود :يک نماز عشا ربّانی با فضايی دلگير و،توام با مستی ،تلخ و با دسته نوازندگانی که بلد نيستند هيچ يک از آهنگ های قديمی را درست بنوازند .حالا داريم می رسيم به اينکه چرا پدرخوانده به لحاظ تکنيکی فوق العاده است :دکورها ،بازی ها ، لحن فيلم ،نورپردازی و ساختار فيلمنامه همه عالی اند .حتّی بيش از اين قسمت های ۱ و ۲ پدرخوانده کانديدای دريافت ۲۱ جايزه شدند.حتّی با وجود اينکه پدرخوانده ۳ کيفيت ۲ مورد قبلی را تا اندازه ای نداشت کانديدای ۹ جايزه اسکار شد.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 18:21 توسط احمد صبریان |

 

جالب است بدانید که 50 فيلم سینمایی  وجود دارد كه بايد پيش از مرگ، آنها را تماشا کنید. فهرستي از اين پنجاه فيلم توسط هيئتي از كارشناسان سينما تهيه شده كه خواندني است. به نوشته ساندي ميل در صدراین فهرست، فيلم اينك آخرالزمان ساخته فرانسيس فورد كاپولا كه با حضور مارلون براندو ساخته شده  قرار دارد. در ميان ده فيلم نخست اين فهرست، بايد به ساخته مشهور آلفرد هيچكاك یعنی شمال از شمال غربي، منهتن ساخته وودي آلن و محله چيني ها به كارگرداني رومن پولانسكي اشاره كرد.

 

 

اسامي اين پنجاه فيلم عبارتست از:
1 - اينك آخرالزمان (فرانسيس فورد كاپولا)، 2- آپارتمان (بيلي وايلدر)، 3- شهر خدا (فرناندو ماليس)، 4- محله چيني ها (رومن پولانسكي)، 5- سكسي بيست (جاناتان گلازر)، 6- 2001، يك اوديسه فضايي (استنلي كوبريك)، 7- شمال از شمال غربي (آلفرد هيچكاك)، 8- از نفس افتاده (ژان لوك گدار)، 9- داني داركو (ريچاردكلي)، 10- منهتن (وودي آلن)، 11- بيگانه (ريدلي اسكات)، 12- گمشده در غربت (سوفيا كاپولا)، 13- فرار از شائوشنگ (فرانك دارابونت)، 14- لاگان: روزي روزگاري در هند (اشتوش گواريه)، 15- داستانهاي عامه پسند (كوئنتين تارانتينو)، 16- لمس شيطان (اورسن ولز)، 17- واك ابات (نيكلاس روژ)، 18- نرگس سياه (مايكل پاول)، 19- پسران در دام (جان سينگلتون)، 20- بازيگر (رابرت آلتمن)، 21- بيا و ببين (الم كيلمو)، 22- مخلوقات بهشتي (پيتر جكسون)، 23- يك شب در اپرا (سام وود)، 24- ارين بروكوويچ (استيون سودربرگ)، 25- خالكوبي (دني بويل)، 26- باشگاه صبحانه (جان هيوجز)، 27- قهرمان (ژانگ ييمو)، 28- فاني و الكساندر (اينگمار برگمان)، 29- فلامينگوهاي صورتي (جان واترنه)، 30- همه چيز درباره ايو (جوزف منكه ويچ)، 31- صورت زخمي (برايان دي پالما)، 32- ترميناتور 2 روز داوري (جيمز كامرون)، 33- آبي (كريشتف كيشلوفسكي)، 34- The Royal Tenen - Baums (وس اندرسون) 35- قاتلين پيرزن (جوئل و اتان كوئن )، 36- باشگاه مبارزه (ديويد فينچر)، 37- جويندگان (جان فورد)، 38- جاده مالهالند (ديويد لينچ)، 39- پرونده ایپكرس (سيدني جي.فيري)، 40- سلطان كمدي (مارتين اسكورسيزي)، 41- شكارچي انسان (مايكل مان)، 42- غروب مرده (جورج رومرو)، 43- شاهزاده موناكو (توشيرواورگاني)، 44- آريزونا برمي خيزد (جوئل كوئن)، 45-كاباره (باب فاس) 46- اين زندگي ورزشي (سيدني آندرسون)، 47- برزيل (تري گيليام)، 48- اگوئور: خشم پروردگار (ورنر هرتسوگ)، 49- رازها و دروغها (مايك لي)، 50- سرزمين بد (ترنس ماليك).

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 20:47 توسط احمد صبریان |


 ژان رنو متولد جولاي 1948 در كازابلانكا، با نام اصلي خوآن مورنو، از نام آوران عرصه بازيگري امروز سينماي فرانسه و جهان است. خانواده اش براي گريز از جنگ و حكومت فاشيستي فرانسيس فرانكو به مراكش مهاجرت كردند. در همين كشور بود كه ژان با دنياي نمايش و سينما آشنا شد و هفده ساله بود كه فرانسه را براي زندگي برگزيد. براي دريافت تابعيت فرانسه به ناچار در ارتش اين كشور ثبت نام كرد و پس از اتمام خدمت سربازي به پاريس رفت. دهه هفتاد نقش هاي كوتاهي در تئاتر و تلويزيون به وي پيشنهاد شد.

ژان با ايفاي نقش كوتاهي در فيلم نورزن ساخته كوستا و گاوراس در سال 1971، به دنياي سينما راه يافت. اين نقش كوچك تحسين و ستايش فراوان منتقدان را براي وي به همراه آورد و سبب شد پس از آن نقش مناسبي درقصه  ما به كارگرداني برتران بلي يه به او پيشنهاد شود. سرانجام در سال 1981 فرشته شانس به سراغ ژان رنو آمد، اين فرشته نيز كسي نبود جزلوك بسون.

نتيجه همكاري بسون ورنو براي هر دو شهرت و موفقيت چشمگيري به ارمغان آورد. نخستين همكاري آنها، فيلم كوتاه ما قبل آخر بود. سال 1983لوك بسون با فيلمنامه  بيست صفحه اي آخرين جنگجو، به سراغ رنو آمد، و به وي گفت تصميم دارد اين فيلم را به صورت سياه و سفيد بسازد. ژان رنو نيز در ازاي دريافت دستمزدي صددلاري پذيرفت كه نقش منفي اين فيلم را بازي كند. خودش مي گويد: من و لوك همانند برادريم و به گونه اي عجيب يكديگر را درك مي كنيم. هميشه با هم درباره كارهايمان مشورت مي كنيم، البته اين بدان معنا نيست كه هميشه حرف همديگر را بپذيريم .پس از فيلم آخرين جنگجو، ديگر بار در سال 1985رنو در كناربسون قرار مي گيرد و نقش كوتاهي در فيلم مترو ايفا مي كند.

با بازي در فيلم آبي بيكران لوك بسون(1988)، موفقيت بار ديگر به سراغش مي آيد. پخش جهاني اين فيلم سبب محبوبيت رنو مي شود، و پس از آن است كه منتقدان وي را كشف مي كنند. رنو پس از آن در 1991 درنيكيتا ديگر فيلم لوك بسون نقش كوتاهي به عهده گرفت، مردي آدم كش كه پلي براي رسيدن به نقش بزرگ كارنامه اش در فيلم لئون شد. وي پيش ازنيكيتا، در يك كمدي فرانسوي به نام ملاقات كنندگان در كناركريستين كلاويه ظاهر شد. اگرچه اين فيلم موفق ترين و پرفروش ترين اثر تاريخ سينماي فرانسه شد، اما به سبب ويژگي هاي بومي اش نتوانست در خارج از فرانسه موفقيت زيادي كسب كند. فيلم لئون پس از نمايش ژان رنو را به سوي جريان فيلمسازي هاليوود كشاند. رنو در اين فيلم ديگر بار نقش آدمكشي حرفه اي اما با احساس را بازي كرد، كه از دختري 12 ساله(ناتالي پورتمن) نگهداري و محافظت مي كرد.

23 دقيقه از اين فيلم، براي نمايش در آمريكا حذف شد تا خشونت آن تلطيف شود. منتقدان نيز به سبب شباهت هاي لئون ونيكيتا، چندان روي خوشي به لئون نشان ندادند. اما پخش نسخه كامل فيلم در سال 2000، نظر مساعد منتقدان را نسبت به اين فيلم برانگيخت. ژان رنوپس از لئون نخستين فيلمهاي هاليوودي اش بوسه فرانسوي ساخته لارسن كاسدان(1995) وماموريت غيرممكن اثر برايان دي پالما1996) را بازي كرد. هر چند اين دو فيلم از نظر منتقدان آش دهن سوزي نبودند، اما موفقيت تجاري آنها موقعيترنو را در عرصه بازيگري تثبيت كرد.
ژان رنو پس از آن در فيلمهاي فرانسوي زيادي بازي كرد. اما در 1997 با بازي در فيلم قبر روزینا به آمريكا بازگشت، و كوشيد تا توجه تماشاگران را با نقش آفريني در سينماي كمدي به خود جلب كند اما در اين زمينه ناكام ماند. تماشاگران آمريكايي و ساير كشورها او را در سينماي اكشن بيشتر مي پسنديدند. از اينرو در بازسازي آمريكايي گودز يلا(1998) بازي كرد، كه البته تنها نقطه قوت اين فيلم نيز بازی ژان رنو بود. در همين سال شانس بازي در كناررابرت دنيرو- اسطوره بازيگري هاليوود- در فيلم رونين نصيب ژان رنو شد و او را در سينماي آمريكا ماندگار ساخت.


اگرچه رونين در گيشه كمتر ازگودزيلا فروخت، اما هنوز هم يكي از دو فيلم مهم دهه نود سينماي آمريكا به شمار مي رود. پس از بازي در رونين وي ديگر بار به فرانسه بازگشت، تا در قسمت دوم ملاقات كنندگان ايفاي نقش كند. موفقيت تجاري قسمت نخست اين فيلم و تلاش هاي رنو براي متقاعد كردن تماشاگر آمريكايي به پذيرش او در سينماي كمدي سبب شد نسخه بازسازي شده آمريكايي ملاقات كنندگان(2000) ساخته شود. ژان رنو در سال 2000در فيلم رودخانه ارغواني بازي كرد، فيلمي با استانداردهاي هاليوود و براساس كتابي ازژان كريستف گرانژه كه موفق ترين نويسنده كتابهاي جنايي در فرانسه مي باشد. بازي رنو در نقش بازرس نيمان، سهم عمده اي در موفقيت اين فيلم داشت. موفقيت اين فيلم در پخش جهاني، سبب شد تا پس از گذشت سه سال قسمت دوم اين فيلم با نام فرشتگان نابودكننده ساخته شود. رنو سال 2002 در كنارژرارد دپارديو - ديگر بازيگر نامدار سينماي فرانسه- قرار گرفت و حاصل اين همكاري يكي از بهترين كمدي هاي سينماي فرانسه، به نام روبي و كوئنتين بود.

رنو چندي پيش بازي در نقش كارآگاه ژيلبر پانتون در نسخه جديدپلنگ صورتي را به پايان رسانده است و تا چندي پيش هم فيلم جنجال برانگيزرمز داوينچي جديدترين ساخته ران هاوارد با بازي وي بر پرده سينماهاي جهان بود. وي در اين فيلم نقش بازرس بيزوفاش را ايفا كرده است. آخرين فيلمي كه از رنو به نمايش درآمده است امپراتوري گرگ ها نام دارد كه براساس رماني ازژان كريستف گرانژه ساخته شده است. رنو براي بازي در اين فيلم يك و نيم ميليارد يورو دستمزد گرفته است. امپراتوري گرگ ها درباره مافياي نژادپرست ترك مي باشد كه در محله هاي ترك نشين پاريس در پي دستگيري دختري مهاجر و ترك تبار هستند. سه زن در محله تركها به شكلي وحشيانه مثله شده و به قتل رسيده اند. پليسي چيره دست(ژان رنو) مامور تحقيق در اين باره مي شود و...ژان رنو در گفتگويي  از جديدترين فيلمش و بازيگري و سينما گفته است.

 بسياري از منتقدان بر اين باورند كه فيلم رمز داوينچي با آنچه دان براون در كتاب نوشته است تفاوت هاي فراواني دارد. به نظر شما اينطور نيست؟

 به گمان من خود كتاب عاليست. اما هنگامي كه قرار است از روي كتابي فيلم ساخت، بايد كتاب را كنار گذاشت. كارگردان و بازيگر نمي توانند نظرات نويسنده را بدون كم و كاست به نمايش بگذارند. من فكر نمي كنم نويسندگان هم تا بدين حد خودخواه باشند كه انتظار داشته باشند كلام به كلام كتاب هايشان در فيلم به  تصوير كشيده شود. به هر حال خلاقيت كارگردان و توانمندي بازيگران نيز بايد مدنظر قرار گيرد. از اين رو تغييرات مهمي در فيلم رمز داوينچي نسبت به آنچه در كتاب نوشته شده صورت گرفته است كه با اصول سينما همخواني دارد.

 با توجه به كارنامه بازيگري تان مي توان به جرات گفت در پي هدف خاص در عرصه بازيگري هستيد.

 نه هرگز اينطور نيست. سالهاست به اين نتيجه رسيده ام كه بايد شهرتم را فداي آرامش كنم. من اكنون به اندازه كافي نفوذ، امكانات، قدرت و نفرات دارم. ديگر زمان آن است كه وقتم را صرف زندگي شخصي ام كنم. من خوشبختم زيرا تابحال در فيلمهاي نسبتا" آبرومندي بازي كرده ام. اگرچه هنوز به پايان خط نرسيده ام اما احساس مي كنم هنگام استراحت و آرامش فرارسيده است. فقط همين.
اينروزها سيل فيلمنامه هاست كه از آمريكا، فرانسه، و ايتاليا به سويم سرازير مي شود. اما حقيقتش اين است كه من در پي چيز ديگري هستم. كارگردانان هم مي دانند كه من شيفته نقش نيستم، بلكه خواهان شخصيت هايي هستم كه از من انسان ديگري بسازند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 14:32 توسط احمد صبریان |

مطالب جدیدتر